دریچه ی صبح

به کجا می رویم؟

در قطار نشسته ام، از پنجره اش به بیرون چشم انداخته ام. در قاب پنجره هواپیمایی را می بینم که خیز برداشته و خود را اندک اندک با ابرها می امیزد. نگاه می کنم آنقدر که در نقطه ای از زمین و زمان هواپیما در سینه ی اسمان محو می شود و قاب پنجره ام خالی. 

در قطار نشسته ام و به این فکر میکنم که آیا  کسی از جایی دارد این قطار را نگاه می کند و این قطار با تمام مسافرانش در کجای زمین و زمان از نگاه او محو خواهد شد؟

در قطار نشسته ام و به حرکت مدام تمام هستی فکر میکنم به تمام نقطه های زمین و زمان که از آنها گذشته ام و به محو شدن تمام آن نقطه ها در نقطه ای دیگر از زمین و زمان و به محو شدن انسان در این حرکت مدام و تلاقی همه ی نقطه های زمین و زمان که درون هستی ادمی شکل می گیرد و همیشه می ماند جایی از وجود آدم را پر می کند. به محو شدن های مدام که در بیرون و به ماندگاری های مدام که در درون اتفاق می افتد. 

در قطار نشسته ام به مقصدم می رسم پیاده می شوم. در نگاه من قطار در جاده محو می شود و در چشم من در پیاده رو. 

   + ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟

فاصلۀ بین شادی و غم صفر است. بینشان هیچ فاصله ای نیست. نشسته اند روبرویت بغل دست هم، شانه به شانه ی یکدیگر و خیره نگاهت می کنند. یک روز نگاه یکی نافذتر است روز بعد نگاه دیگری. یک روز یکی دستت را می گیرد و به خنده ات می اورد و روز بعد دیگری سرت را بر شانه اش می گذارد تا گریه کنی. مهم این است که در این کشاکش پیوسته مفتون و فریب خورده ی این یکی و مقهور و مغلوب آن یکی نشوی. با این نگاه مغرور نشوی و با ان نگاه خودت را نبازی. غم را بکنی وسیله ی نزدیکی به منبع آرامش و نگذاری شادی غافلت کند. کنترل این دو را بدست بگیری و مدیریتشان کنی نه این خودت را به دستشان بدهی تا آنگونه که می خواهند راهت ببرنند. با خودت مدام بگویی که این کارخانه ایست که تغییر می کنند. و از آن مهمتر این است که دلت به جای دیگری قرص باشد و وقتی این دو نگاهت می کنند چشم در چشمشان بدوزی و بگویی که که: اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم؟

 


بنده می نالد به حق از درد و نیش / صد شکایت می کند از رنج خویش
حق همی گوید که آخر درد و رنج / مر ترا لابه کنان و راست کرد
این گله زان نعمتی کن کت زند/ از در ما دور و مطرودت کند
در حقیقت هر عدو داروی توست/ کیمیا و نافع و دلجوی توست
که ازو اندر گریزی در خلا/ استعانت جویی از لطف خدا
زین سبب بر انبیا رنج و شکست/ از همه خلق جهان افزون تر است
که بلای دوست تطهیر شماست/علم او بالای تدبیر شماست

   + ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()

شیراز

زمان و مکان یعنی تاریخ و جغرافیا به وجود انسان به گونه ی معناداری پیچیده اند. خیلی چیزها و خیلی حالات درونی انسان را تعریف می کنند و معنا می کنند و حتی محدوده و مرز می کشند بر بودنمان و حتی بیشتر از آن علاقه ایجاد می کنند و دلبستگی می پروند و علاقه تعلق خاطر است. ذهنت مشغول اوست و با او زندگی می کند و خود را با او در ارتباط می بیند. 

عشق که تنها عشق انسان به انسان نیست. عشق انسان به مکان و زمان هم دست کمی از عشق انسان به انسان ندارد. همانطور که به قول انگلیسی ها با یک نفر می افتی در عشق یعنی فال این لاو می شوی می شود همانطور به همان ناخودآگاهی و شور و شدت در عشق جایی هم بیفتی. می توانی به همان سرگشتگی عشق انسانی در عشق وقت و زمانی هم بیفتی. 

من مکان ها و زمانها و تاریخ ها و جغرافیا های متعددی دارم که  به آن ها دلبسته ام و ازین دلبستگی ذوق میکنم و انرژی و شور وشوق می گیرم. به آن زمان و مکان های محبوبم فکر میکنم و حال و هوایم دگر گون می شود حتی از آن زمان و مکان اگر دور باشم. یکی از این مکان های محبوبم شیراز است.  

اینقدر دلم وقت و بی وقت هوای شیراز به سرش می زند که نگو. عاشق شیراز و آن وضع بی مثالش هستم. این حس ام به شیراز یک حس عمیق درونی هست مثل حس ام به خراسان و یزد. یک شیرازی حتما تو اجدادم بوده خودم خبر ندارم . من عاشق شیراز هستم. یکی از زمان هایی هم که عاشقشان هستم بهار است و از بهار عاشق اردیبهشت اش. پس اردیبهشت شیراز برایم تلاقی یکی از زمان ها و مکان های محبوبم است. این جا نشسته ام مثل یک عاشق دلبسته که به عشق اش می اندیشد، به این او در این لحظه چه میکند. این جا نشسته ام و به شیراز فکر میک نم که در این عصر اردیبهشتی چه می کند و می دانم که به زیبا ترین  وذبفریب ترین صورت خود نشسته پر از گل  وشکوفه. به یک عصر مصفا در عفیف آباد و بوی مستی آور بهار نارنج فکر می کنم و هزار پروانه ناگهان در دلم می لرزند و پروازشان می دهم در فضای اتاقم و جان و دلم تازه می شود. 

   + ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٢
comment نظرات ()

زمان و اطوارش

نگاه می کنم می بیبینم چند ماهی می شود که سر به این خانه نزده ام. این جا برایم حکم هالیدی هوم را دارد. مثلا یک خانه ای که در کیش می خریم یا در شمال یا حتی در دل کوه های اطریش و هروقت که تعطیلاتی هست می رویم آن جا استراحت و تمدد اعصاب. حالا این جا هم برایم همان حکم را دارد. هر وقت کار و زندگی روزمره اجازه دهد بار و بندیلم را می بندم می ایم این جا کمی می نویسم و می روم دوباره سر خانه و زندگی اصلی. 

ما انسان ها با زمان زندگی می کنیم. زمان و گذشت آن و روزها و ماه ها و فصل های خاص اثر و نقش جدی و اساسی در جنبه های مختلف وجودی ما دارد. زمان به زندگی معنا می دهد به ساده ترین و در عین حال عمیق ترین وضع. از گذشت سال های عمر خود و نزدیکانت گرفته سال روز تولد و خدای نخواسته مرگ شان تا عوض شدن ماه ها و فصل ها تا تعطیلات رسمی که در هر کشوری یک فرهنگ خاص خود را دارند و آن زمان خاص و آن فرهنگ خاص بر هم اثر متقابل می گذارند. آمیختگی با طبیعت و زمان و تغییر و گردش فصل ها از دوردست تاریخ عنصر مهمی در تعریف زوایای زندگی انسان ها بوده ، نمونه اش جشن های ایینی و اسطوره ای که در تمدن های کهن می بینیم و بیشتر انها بر اساس تغییر فصل ها هستند. برای افراد مذهبی زمان حتی نقش مهم تری ایفا می کند. نمونه ی بارزش مناسبت های مذهبی که هر کدام اداب و رسوم خاص خودشان را دارند و در زمان خاصی اعمال خاصی را باید یا خوب است انجام داد. تصویر آشنای مادربزرگ ها و مادرها که زندگیشان تا حد زیادی با این مناسبت ها اصلن تعریف می شود یک نمونه از این نقش مهم زمان در زندگیست.

معنایی را که زمان به زندگی انسان می دهد نباید دست کم گرفت چون گاهی کم توجهی به این نقش و این معنا اسیر دست زمانت می کند و زمان بی رحم تر از ان است گه اگر اسیرش شدی به راحتی رهایت کند. اما از سوی دیگر زمان می تواند تبدیل به یک عنصر مطلوب شود برایت به این صورت که برای خوشحال کردن خود در زندگی آن را به کار گیری. رابطۀ انسان با سال های عمرش، با پیری با گذشت زمان با خاطرات گذشته با خیال آینده با پریشان خالی و یا سر زندگی حال می تواند به راحتی منجر به حالات دورنی قدرتمند و اثر گذاری مثل حسرت، امید، سر خوشی، افسرگی، آرامش...شود. یادگیری چگونگی برخورد کردن با زمان و توانمندی در به دست گرفتن زمان در ایجاد و کنترل این حالت ها و در نتیجه آرامش انسان مهم اند. یعنی تو زمان را رهبری کنی و نه اینکه زمان و گذشت آن تو را رهبری کد تو سوار زمان باشی. تلاش زیادی می طلبد ایجاد این توانمندی. این کار مثل یک نبرد سخت مداوم است. تو با تمام توان به زمان خنجر می زنی فکر می نی پیروز شده ای ناگهان زمان یک زخم کاری به تو می زند که تا مدت ها باید بر ان مرهم بگذاری. تا برخیزی و دوباره بجنگی. زمان یک موجود توانمند است که سخت است شکست دادنش. 

من هم مثل انسان های باستانی اثر تغییر فصل ها را در زندگی ام به شدت احساس می کنم. این اثر در دو نقطۀ زمانی در سال برای من بسیار قوی است: یکی پاییز به زمستان و دیگری زمستان به بهار. تابستان به پاییز اثر تغییرش کمتر است و بیشتر به خاطر تبدیل زمان استراحت به زمان کار است آنهم به خاطر طبیعت کارم است که آموزش است و از پاییز شروع می شود. کارم را هم دوست دارم و پاییز دل انگیز را هم دوست دارم اما از طرفی خانه را هم دوست دارم یعنی خانه برای من مقدس است و مادر بودن مقدس و در خانه با همه بودن بسیار مقدس. برای همین تغیییر تابستان به پاییز مزه اش گس است نه شیرین نه تلخ نه ترش. گس است. یعنی دلت همزمان می خواهد و نمی خواهد.

اما پاییز به زمستان: زمستان را دوست ندارم که ندارم که ندارم و هیچ وقت هم نداشته ام. پاییز که رو به پایان است کلا غصه دار می شوم نا خود آگاه. روزها که کوتاه می شوند روی اعصابم چیزی رژه می رود. سرما که می اید مغز استخوان روانم را می سوزاند. همیشه حسرت می خورم به حال خرس ها و بقیه  ی جانورانی که به خواب زمستانی می روند و با آمدن بهار چشم باز می کنند. این چه خوشبختی بزرگیست که از انسان دریغ شده. اما یاد گرفته ام که این زمان را تبدیل به زمان دوست داشتنی برای خودم بکنم.

از آمدن سرما و شب و زمستان که گریزی نیست ما هم که به خواب زمستانی نمی رویم پس اعصاب و روان را به دست زمان ندهیم و حتی  از ان استفاده ی کاربردی بکنیم. یعنی رهبری اش کنیم. وقتی سرد است وقتی ساعت 4 عصر شب می شود برای من زمان زمان خوبیست برای پر رنگ کردن روایت و داستان به گونه های مختلفش در زندگی. مثلا زمستان می شود فصل فشرده فیلم دیدن و فشرده کتاب خواندن من. پشت سر هم فیلم هایی را که در لیست انتظار داشته ام می بینم و کتاب هایی که در نوبت بوده اند دست می گیرم. کرسی می گذارم غذاهای گرم و شیرین درست می کنم با چای های زعفرانی  و دارچینی. کلن کاربرد هل و گلاب و  زعفران و دارچین زیاد می شود. شمع روشن می کنم شعر خوانی در خانه راه می اندازیم. خلاصه به قول شاعر به اینا زمستونو سر می کنم. و این کم کم تبدیل به یک سنت می شود :فیلم دیدن های زمستانه و داستان خوانی  های زمستانه. بهار که می شود قسمتی از این در خانه ماندن ها و فیلم دیدن ها و داستان خواندن ها کم می شود و اوضاع دگرگون. به هر حال به این نحو بود که این زمستان را هم خوشبختانه پشت سر گذاشتیم و اسیر دستش نشدیم. 

امازمستان به بهار: بهار بهار بهار دلکش. عاشقش هستم بیشتر از همه زمان ها. بهار که می شود مثل عاشقی هستم که به معشوقش رسیده باشد. سبک سر و سبک دل. جوانه ها را که می بینم شکوفه ها را که می بینم برگ های تازه گل های بهاری اینها را که می بینم انگار خودم برگ می شوم جوانه می شوم گل می دهم و نم نم باران می شوم. تغییر زمستان به بهار برای من فقط یک تغییر فصل نیست تمام ان فلسفه هاییست که برای نوروز و بهار داریم. زندگی دوباره است. من را به وجد می آورد. به وجد. نوروز که می شود من به معنای واقعی کلمه سرمستم و شادم  و در عین حال پر از بغض شادی و وصال. خودم هم نمی دانم چرا این حال می شوم. حال غزلیات شمس را پیدا می کنم انها در وصف وصال اند. درست مثل کسی که عزیزش از سفری طولانی به او بازگشته باشد با چمدانی پر از گل و شکوفه. 

   + ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸
comment نظرات ()