دریچه ی صبح

یک شبهایی

یک شبهایی تا خود صبح تخت می خوابی و هیچ خوابی هم نمی بینی و اگر هم خوابی میبینی مینیمال است و کاری به کار تو و خوابت ندارد. یک شبهایی اما انگار جانور افتاده باشد به جان خوابت. آنقدر خواب مزخرفی داری که هی شانه به شانه می شوی و طاق باز و دمر می شوی تا صبح. و صبح که شد آنقدر در جایت وول خورده ای که انگار از شب تا خود همان صبح کتکت زده اند. بدنت کوفته انگار که از میدان جنگ برگشته ای و مغزت منگ است. اما بعضی شبها ماجرا ازین هم بغرنج تر می شود. اصلن وسط شب مثل مار گزیده ها چشمانت یک هو و بی دلیل حتی بدون دیدن کابوس باز می شوند و دیگر از خواب خبری نیست. شانه به شانه شدن شروع می شود. مگر خوابت می برد؟ خیر. چراغ نازنین کیندل را روشن می کنی و کتاب کاغذی دستت می گیری فایده ندارد. ایمیل چک می کنی روی موبایلت حوصله اش را نداری. خبر ها را ور انداز می کنی دلت می خواهد سیاست از عرصه ی همه ی دنیا برچیده شود و ملت ها راحت نفس بکشند. می روی به اوهام خودت فکر میکنی غار نشینان چطور بدون سیاست راحت می زیسته اند. خوشا به سعادتشان حتما یک رییس غار داشته اند و هر وقت هم از دست رییس عصبانی می شده اند حتما پدرش را در می اوردهاند. فایده ندارد خوابت نمی برد. پس به پیپر آینده ات فکر می کنی. کمی فکر میکنی می بینی بد تر است دارد بیدار ترت می کند. به کار های عقب مانده ی دانشگاه. می بینی اعصابش را نداری. به میتینگ هفته ی بعد. نه! شعری کم کم در ذهنت جاری می شود اما حسش را نداری که کاغذ و قلم برداری بنویسی اش. مطمینی که صبح که بیدار شدی شعر یادت رفته است و پابیان شعرت را خیلی دوست داری. ولی با خودت می کویی بگذار یادم برود. بگذار برود به وجودم یک جایی بنشیند و بزرگ شود، یک روز دوباره از کنار هم رد می شویم و به هم سلام می کنیم. آن روز دستش را می گیرم و ولش نمی کنم. این می شود که شعرت را در آسمان تاریک اتاق رها می کنی. 

بعد شروع می کنی در ذهنت ستاره های شب های تابستان حیاط خانه ی پدر و مادری و کودکیت را می شماری. آسمانش را ترسیم می کنی انگار همین الان است. هوای شب های خنک تابستان روی ایوان آسمان سیاه باز و یک پارچه ستاره ی شهرت را می بینی و بوی آن شبها در حافظه ات می پیچد و خنکی آن شبها تمام پوستت را از سر انگشتانت تا صورتت را لمس می کند. هی ستاره می شماری و هی به یاد ایامی می افتی که شبها روی ایوان جا می انداختی و رادیو را کنار گوشت می گذاشتی و اول در انتهای شب را گوش می دادی. یادت می اید که یکی از شغل های مورد علاقه ات تهیه کننده و مجری برنام ههای ادبی رادیو -برنامه هایی مثل در انتهای شب- شدن بود (اصلن نمی دانم الان در انتهای شب ان زمان هنوز وجود دارد یا نه؟) و آن شبها که امیر نوری برنامه را اجرا می کرد حظ بی حد می بردی و بعد از ان راه شب شروع می شد و تو کم کم خوابت می برد و صبح با شلاق های تند افتاب بر سرت بیدار می شدی و مثل فراری ها فلنگ را می بستی و می پریدی روی تختت تا مغزت خنک شود. به این ها که فکر میکنی آرام آرام خوابت می برد. یاد ایّام مثل یک رویای شیرین روی پرهای نرمش برده تو را یک جایی از دنیا،یک جایی از وجودت خوابانده که امن ترین و لطیف ترین مکان برای توست و تو را داده به دست روزهای دوری که نرمترین خاطره هایت را نوشته اند. 

صبح شده است. در خواب فراموش کرده ای که کجایی. رفته ای به خراسانت. به خور آیان: آنجا که آفتاب از آن سر می زند. صبح با انتظار شلاق آفتاب خراسان بیدار می شوی بر عادت همیشه چشمت را به پنجره می اندازی و می بینی که به جای آفتاب تند یک مه غلیظ بیرون را پر کرده و خیسی سرد لجوجی سعی دارد دست هایش را از بیرون پنجره به داخل اتاق بکشاند. به خودت می آیی و یادت می آید که در کدام تاریخ و جغرافیا هستی و زمان  ومکانت کدامند. 

   + ; ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۳٠
comment نظرات ()

روز شکرگزاری

فکر می کنم روز تولد عزیزانت پیش و بیش از آنکه روز تبریک به آنها باشد روز شکرگزاری از خداوند مهربان است که آنها را به تو هدیه کرده و در زندگی تو قرار داده است. 

امروز صبح که بیدار شدم می دانستم که یک تشکر ناب به خدای خودم بدهکارم همانجا سپاس گفتم وجود نازنینش را و بعد رفتم هدیه اش را (هدیه ی سومش را. دو تا دیگر تا حالا پیشواز هدیه گرفته ) گذاشتم در پاکت خوشگل که بیدار شد تقدیم روی ماهش کنم.

دیشب خواب امروز را می دیدم و اینکه دارم از فروشگاه مواد لازم کیک شکلاتی محبوبش را می خرم و به خانه می آورم تا برایش درست کنم. خوابم درو اقع برنامه ریزیی بوده که در ذهنم داشتم از قبل برای امروز. خوابم را تعبیر میکنم. شال و کلاه می کنم زود تا بروم شکلات های سقید و قهوه ای بخرم با خامه و مشغول درست کردن یک لبخند دلنشین بر لبانش شوم در آن لحظه که کیک را می بیند. 

   + ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۳٠
comment نظرات ()

هوا

اینجا که ما هستیم هوا خیلی متغیر است و بیشتر بارانی. یعنی در تمام طول سال باران روی شاخ های محترم هواست هیچ فرقی نمی کند که تابستان باشد یا زمستان یا بهار. باران همیشه تشریف دارند و در عوض طبعا آفتاب ندیده ایم همگی بد جور. این قسمتش زیاد بد نیست باران به ما هو باران اوکی است. وقتی وضعیت خراب می شود که با این باران باد و طوفان با سرما بیامیزد. بعد تو باید هر روز کله ی سحر از خانه بزنی بیرون در حالیکه باد و باران و مه و رطوبت و ابر و سرما و بر تن و جانت و سر و رویت می زنند. خلاصه تصویر تصویر فیلم اولیور تویست است: سرد و مه آلود و گرفته. این وضعیت خراب وقتی خراب تر می شود که ساعت ها را هم یک ساعت به عقب بکشند دیگر نور علی نور است. یک تاریکی مخوف در آن کله ی سحر افزوده می شود به ان ابر و مه و باد و باران و سرما. بعد در شب تار از خانه می زنی بیرون و در شب تار از کلاس میزنی بیرون و خیس و مرطوب و یخ به خانه می رسی. 

حالا چند شیوه می شود با این هوا برخورد کرد. یکی این که  می روی در مود لذت بردن از این هوا. اصلا به خودت یاد می دهی که کلا سرما و رطوبت و خیسی و باد و مه و ابر واینها را دوست بداری و با هاشان حال کنی و دایم به خودت یاد آوری کنی که بچه جان یک عمر در ایران حسرت یک قطره باران بر دلت بود و بعضی روزها بیرون که می رفتی آفتاب آنچنان مخت را می سوزاند که می خواستی غش کنی بیفتی بر زمین. پس حرف زیادی نزن و فکر زیادی نکن و عشقش را بکن.

دوم اینکه اصولا خودت را بزنی به بی خیالی مطلق و هوا یک مولفه ی بنیادین در ذهنت نباشد. یعنی انگار نه انگار که این هوا وجود دارد. هر جور که میخواهد باشد. از خانه که می زنی بیرون می زنی به کوچه ی علی چپ و تا خود شب که بر می گردی به خانه در کوچه ی علی چپ می مانی. 

وضعیت سوم هم که واضح و مبرهن است می توانی هر روز به هوا و زمین و زمان و روزگار و سیاست و دولت های همه ی کشورهای متبوعت و خودت و غربت و مهاجرت و ...کلی لعنت بفرستی و حرص بخوری و نفرین کنی که چرا اینطور شد و این چه هواییست و فلان و بیسار. 

بعد از سال ها اینجا بودن یاد گرفته ام که در ابتدای عقب کشیدن ساعت ها یک مراسم خدا حافظی با نور برای خودم در درونم بگذارم و عزاداریش را رسمن انجام دهم در آن اخر هفته یی که ساعت ها را به عقب می کشند و بعد از مراسم دیگر به خودم اجازه ندهم که غر و نق  و طعن و لعن هوا را به خودم بکنم. البته این غر ونق گاهی نا گزیر می شود چون اینجا در باره ی هوا حرف زدن و غیبت هوا را کردن بین ملت تبدیل شده به یک فرهنگ. اما اگر هم غرش را می زنم دیگر فقط برای مکالمه است منظوری ندارم یعنی عمیقا درد لم به خودم می گویم همین است که هست. گت آن ویت یور لایف. حالا من به وضعیت عشق هوا که نمی رسم هنر کرده ام و بعد از سال ها لعن و نفرین و وضعیت سومی بودن خود را به وضعیت دوم رسانده ام یعنی کوچه ی علی چپ. امیدوارم در این کوچه بتوانم بمانم. چون وضعیت سوم آدم را به مازوخیسم نزدیک میکند.

پریروز بعد از کلاس هوا افتضاح شد و از ان باران های سیل آسا گرفت و سرما هم که بود بعضی دانشجو هایم شورع کردند به غر ونق. در این میان کاشف به عمل امد که یکی از انها وضعیت اولی ست یعنی گفت اصلا دوست دارد این هوا را. چون در این هوا مجبوری لباس های زیاد و گرم بپوشی و خودب را لباس پیچان کنی و این حال را دوست دارد که کوزی هست و یکی دیگر از آنها گفت که : اصلا هوای نا مناسب  وجود ندارد آنچه هست لباس نامناسب انتخاب کردن و پوشیدن است قبل از آنکه از خانه بیرون بیایی. این وضعیت دوم است و حرفش خیلی به دلم نشست. فکر میکنم که چه خوب است که لباس مناسب دارم برای همه ی هواهای مناسب:)

   + ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٩
comment نظرات ()

حکایت آزادگی

"سالها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

ماه‌ها باید که تا یک پنبه‌دانه زآب و خاک
شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن

روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش
زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن

عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن

قرن‌ها باید که تا از لطف حق پیدا شود
بایزیدی در خراسان، یا اویسی در قرن"
 

به احمد قابل که فکر میکنم ناخودآگاه این بیت های حکیم سنایی در برابر دیدگانم صف می کشند. کسی که نه تنها روشنی اندیشه هایش مرهمی شد بر زخم های کهنه ی باز مان که   جسمش نیز میراث دار از خودگذشتگی هایش در روزهایی بود که این آب و خاک شیر دلان و ازادگانی را می طلبید تا برایش ایثار کنند، تا دشمن را برانند، کجایند مردان بی ادعا؟ ترکش بیست و اندی ساله ی بدن او  حکایت جراحت نیست واقعیت آزادگی ست و مردانگی. شجاع که باشی، حمیت که داشته باشی، آزاده که باشی این آزادگی و شجاعت و از خود گذشتگی همه جا و همواره از تو می تراود چه در وقت دفاع از خاکت چه در هنگام بیان اندیشه هایت. آزادگی همواره از وجودت می بارد. احمد قابل، قابل صفت آزادگی و روشنی اندیشه است در نگاه من. به او فکر میکنم و به صحبت های همسرش که از غل و زنجیر پایش در زندان پارسال می گوید و به ترکشی که با خود حمل  می کرد و به به مفهوم آزادگی و به خدایی که همین نزدیکیست دیگر هیچ.

   + ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٦
comment نظرات ()