دریچه ی صبح

هنوز دارم می لرزم

 

دلم می خواست شعری روی این دیوار بنویسم

دلم می خواست از چشم خمار یار بنویسم

 

نشد تا شعرهایم رنگ و بوی یار بردارد

بیا تا از خرابی های آتشبار بنویسم

 

زمین لرزید از داغی هوا تب کرد در جانت

بگو تبریز تا از این تن تب دار بنویسم

 

کنار خانه های بی در و دیوار بی رویا

نمی شد بی پناهی هات را انگار بنویسم

 

کدامین خواب را دیدی در آن مرداد مرگ آور

که باید از تو حالا زیر این آوار بنویسم

 

بخواب ای دختر نقش و نگار و آب و آیینه

دلم می خواست از تو با صدای  تار بنویسم

 

دو دستم را کنار چشمهایت می نشانم من

که از سقف و اتاق سرد بی دیوار بنویسم

 

تمام دردهایت در میان این گسل ها را

بلرزد دستم و با خط نا هموار بنویسم

   + ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٥
comment نظرات ()

انتظار

طرح هایی که شکل غربت تو  اند
با خطوطی شبیه اندوهت:
انتظار می کشی و آه می کشی و درد می کشی.
همیشه
همه می آیند
مگر آنکه باید

   + ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment نظرات ()