دریچه ی صبح

فلایت مود

الان مثل اون وقتی هستم که سوار هواپیما می شی و موبایلت رو می ذاری روی فلایت مود. رفتم در مود پرواز و مسافرت. دو روز دیگه مونده و شروع کردم تند تند اطلاعات جمع کردن و کارهای آماده سازی پیش از سفر. همین حالاش فکر میک نم تمام شده تابستان و کاری نکردم. امیدوارم بتونم از این پانزده روز سفر استفاده کنم. هیجانم به خاطر رفتن به یک جای جدید هست اولین باز هست شرق اروپا رو می بینم و دوم به خاطر دیدن کسانی که با اونها اوقات خوشی دارم...

   + ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٦
comment نظرات ()

خیلی دیر شده خیلی دیر

خیلی دیر شده 

خیلی دیر

خیلی وقت است که ...

می ترسم انقدر دیر شود 

که وقتی دوباره ببینمت

ندانم که از کجای قصه شروع کنم

ندانم که کجای قصه بود که

رفتم

و باز نیامدم

و ندیدمت

تا اینقدر دیر شد

تو همان جا نشسته بودی

و مثل تمام عمرت

مثل تمام این -چند هزار- سال (ها) 

در دلت غوغا بود

و من رفته بودم و 

مثل تمام عمرم

در دلم عشق تو بود

خیلی دیر شده خیلی دیر

باید برگردم 

تا می دانم 

که کجای قصه بود 

که...

.

.

.

اما به قول مولانا: به مثل گفتم این را وگرنه:

بی تو من هیچ وقت نبوده ام 

اگر چه رفته ام

تو را رها نکرده ام

شب ها با تو خوابیده ام 

صبح ها با تو بیدار شده ام

و روزها با خیال تو زندگی کرده ام

من از تو زاده ام

و با تو زنده ام و با تو می میرم 

دیریست که ندیدمت 

دیر شده

خیلی دیر شده 

خیلی

   + ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٤
comment نظرات ()

خراسان

 

یا خراسانم را به من باز گردانید یا من را به خراسانم باز گردانید. 

 

   + ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٤
comment نظرات ()

تغییر

تغییر پدیده ی جالبی است و سازو کارش برایم جاذبه دارد. اینکه تغییر از چه چیزهایی اثر می پذیرد و تحت چه شرایطی به وجود می اید.

به جهان هستی که نگاه می کنم همه چیز در هر لحظه در حال تغییر است اما در یک بستر با ثبات. گاهی ما انسان ها شرایط زندگیمان که تغییر می کند دچار نا ارامی می شویم. به گمانم چون که آن بستر با ثبات را که قرار بوده در آن تغییر کنیم ترک کرده ایم. انسان در عین تغییر ریشه می طلبد.  طول می کشد تا ریشه بدوانی در شرایط نو. گاهی اصلن ریشه نمی توان دواند. فقط مثل گل نیلوفر بر آب ها روان می مانی. اما زندگی بر روی آب هم برایت می شود عادت و عادت هم خودش نوعی ریشه است.

تغییر محیط فرهنگی و جغرافیایی و تاریخی است که انسان را نا آرام می کند اما وقتی تغییر در  در محیط فکری و ذهنی انسان رخ می دهد آن تغییر در بیشتر موارد حس رهایی به آدم می دهد. یک حس نو شدن و تازه شدن. در باره ی درستی یا غلطی فکر نو صحبت نمی کنم درباره ذات تغییر فکری و اثر آن بر روان انسان صحبت می کنم. تغییر درونی و فکری کاملا با تغییر بیرونی و محیطی اثرش متفاوت است چون تغییر درونی کاملا خواسته است و معمولا پس ازدوره ی طولانیی از رنج و چالش کندن از گذشته و آنچه به آن پایبند بوده ای رخ  می دهد و معمولا وقتی به نقطه یی رسیدی که تغییر در آن نقطه ی مشخص رخ مید هد یعنی آن چالش ها و رنج ها به پایان رسیده اند و تو در روانت به نتیجه رسیده ای به آرامش رسیده ای پس از طوفان های تحول. اما در تغییرات بیرونی تغییر اول اتفاق می افتد و محکم می خورد به صورتت. مثل اینکه به دیوار خورده باشی. ناگهان با یک محیط کاملا جدید و نااشنا و نا مانوس  روبرو می شوی و نمی دانی که ایا ابزار این روبرو شدن را داری یا نه؟ و اگر هم داری آیا راه های به کار بردن این ابزار را با تمام ظرایف فرهنگی اش می دانی یا نه؟  

سخت است تغییر سخت. اما شعف آفرین است نو شدن شعفی که گاهی خستگی و سر خوردگی ناشی از همه ی چالش ها هم با آن آمیخته است. 

   + ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۳
comment نظرات ()

آنان که

اما خوشا به حال آنان که محل راستین اقامتشان وسعت بی مرز دست های خداست.

...

 

   + ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۳
comment نظرات ()

باران

آنقدر باران آمده که نم کشیده ام. در طول این سال ها خیس خورده ام. رطوبت تا مغز استخوان هایم رسوخ کرده است. ابر و باران شده اند قسمت جدایی ناپذیری از زندگی روز مره مان. صحبت از هوا شده جزیی از مکالمه های روزانه مان با همسایه و همکار و دوست. هوای اینجا حال خودش را نمی فهمد. هوای این جا عاشق دگرگونی و تغییر است. هوای اینجا به نام فصل ها متعهد نیست. فقط روی درست و درمان بودن زمستانش می توان حساب کرد. به هوای اینجا اعتمادی نیست. هر روز صبح باید هواشناسی را چک کرد و بعد زد بیرون. تا شب صد بار عوض می شود. تابستانش بی معنی ترین تابستان دنیاست فکر کنم. آنقدر که بی موقع و فراوان می بارد. اصلن باید نام تابستان را از لیست نام فصل های اینجا حذف کنند. آبرو مندانه تر است خب!

....

دوباره وقت اش رسیده که کوله ام را بردارم بروم یک جایی که به جای آب از آسمانش نور ببارد. تنها مشکلم این است که از بس با باران در آمیخته ام وقتی به جاهایی می روم که نور از آسمانش می بارد از یک جایی بیشتر دیگر تحمل اش را ندارم و می خواهم بر گردم به همین ابرهای دلگیر متراکم منزوی روی آسمان این جزیره ی کوچک.

من ِ دختر ِخراسان! -خراسان یعنی خور آیان- جایی که از آن خور طلوع می کند، من! دچار ابر شده ام، دچار که می گویم دچار ِ از سر ناگزیری نیست، این دچار یعنی آمُخته*، آمُخته به وضعیت جایی که می توان نام اش را  خُراوان گذارد، یعنی جایی که خور از آن می رود، از ان روان است و گریزان.

من که شرقی ترین دختر دنیا بودم دچار غربی ترین آیه های زمین شده ام...  

...

وقتی جسم آدم اینگونه با آب و هوای محل اقامت اش می آمیزد و خو می گیرد، فکر و ذهن و روح و روان و جان انسان چقدر از هوای فکری و معنوی و اجتماعی محل اقامت اش اثر می پذیرد و با آن متغیر می شود؟ 

 

 

*آمُخته شدن در گویش خراسانی یعنی راحت بودن، عادت کردن.

   + ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۳
comment نظرات ()

مولانا و غزل هایش

غزل های مولانا را که می خوانی احساس سبکی می کنی. احساس می کنی که دستت را گرفته اند بی وزن شده ای  و بر روی آب به نرمی راه می روی. احساس می کنی سر مستی و می چرخی مثل برگی که بر روی باد. خوب می گوید راحت می گوید نرم می گوید و سبک می گوید و تو این ها را خوب حس می کنی. 

این غزل یکی از آنهاست که خیلی آرامت می کنند. شعرهایی را که دوست می دارم در ساند کلاد با صدای خودم می گذارم: 

http://soundcloud.com/roozhaa/rumi1

 

هله نومید نباشی که تو را یار براند

 

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

 

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

 

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

 

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

 

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

 

نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

 

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

 

تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

 

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

 

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

 

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

 

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

 

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

 

به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

 

هله خاموش که بی‌گفت از این می

 

همگان رابچشاند بچشاند بچشاند بچشاند


 

   + ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٠
comment نظرات ()

دستانت

دستانت را در دستانم بگذار

بهشت

همین لحظه های به هم رسیدن ماست. 

   + ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٠
comment نظرات ()