دریچه ی صبح

چشمانت

 
چشمانم به اتفاق تو افتاد
چشمان تو آتش به جانم کشیدند
و من بهشت را فدای چشمان تو کردم.

   + ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
comment نظرات ()

مامان

 این چند خط را نوشتم هدیه به مامان و مادر بزرگ های نازنینم

و همه ی زن های مهربان و از خودگذشته ای که نور مادری از وجودشان می تراود

و اما ما کجا و مهر بی دریغ مامان کجا :

 

میان برف و زمستان خود بهاری تو

چقدر در کف دستت شکوفه داری تو !

به بی قراری پاییز  ِبی قرار قسم

که مثل بارش نوری پر از قراری تو

 

 تو از شکستن آیینه های شیدایی

تو از شکستن خود از گذشت می آیی

و چشم های غریبت چقدرخاطره داشت

از عاشقا نه ی ایوب از شکیبایی

 

میان دامن تو باغ بوسه های خداست

و شعر ناب نگاهت دورن خانه رهاست

و عشق مذهب سبز و نجیب دستانت

که بی بهانه ترین آفتاب این دنیاست

 

 زمین نداشت فرشته برای این شد که

خدا فرشته فرستاد و مادرت می کرد

بهشت منظره ی مهربان ِ دیدن توست

و خنده های لطیفی که محشرت می کرد

.

.

.

و در تلاطم این زندگی فقط او بود

که ایستاده کنارت و باورت می کرد.

 

 

 

   + ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٢
comment نظرات ()

معلم من

خوب من هم مثل همه معلم زیاد داشته ام و معلم زیاد دیده ام که مدیون تک تک آنها هستم برای همیشه. 

دیروز در ایران روز معلم بود و تقدیر و سپاس. دو نکته به نظرم آمده است که می نویسم.

اول اینکه اینجا که ما هستیم تا جایی که من می دانم روز معلم ندارند. یعنی کلا آن معنا و مفهومی که ما از معلم در ذهن داریم فکر نمی کنم بچه های این جا داشته باشند. در این مسیر فکری رشد نمی کنند که معلم یعنی چیزی بیشتر از انکه درس مدرسه می دهد. یک چیزی فراتر از این حرف ها. این که معلم با زندگیت کار دارد. روحت را لمس می کند. همین کلمه ی استاد که ما در فرهنگمان به کار می بریم، در دانشگاه ها که استاد ها را استاد صدا می زنیم یک بار مفهومی خاص خودش را دارد. این جا استاد ها را در دانشگاه ها به نام صدا می کنند. نمی گویند پروفسور یا هر چه دیگر. البته بخشی از این تفاوت شاید برگردد به فرهنگ لقب سازی که میان ما شیوع دارد که همه یا دکترند یا مهندس یا استاد یا ....این شاید باشد ولی با تمام این اوصاف کلمه ی استاد و معلم برای ما با خودش یک احترام ویژه ای را حمل می کند. فکر می کنم این خیلی خوب است که ما معلم و استاد را این گونه می بینیم. این شاید ریشه هایش در فرهنگ مرید مرادی و شیخ و شاگردی ما باشد. در فرهنگی که همیشه معلم ها معلم قیل و قال نبوده اند بلکه مربی جان و حال هم بوده اند. این فرهنگ به معلم ها و اساتید یک ماموریت خاص می دهد. ماموریتی برای پرورش در کنار آموزش که این بسیار ارزشمند است به گمانم و معلم های بزرگی را درست می کند.  

دوم اینکه با خودم فکر می کردم که کدام یک از این همه معلمی که داشته ام به راستی روحم را لمس کرده اند. از همه ی آموزگارانم کلی چیز آموخته ام مخصوصا اساتیدم که مدیون یکی یکی شان هستم. یاد می کنم از دکتر کزاری عزیز، دکتر طباطبایی و دکتر شمیسا و دکتر دادبه. 

اما من بزرگ ترین معلم هایم را ندیده ام. آنها را خوانده ام در کتاب هایشان. کسانی که اثر عمیق تری بر روح و جانم گذاشته اند را همیشه خوانده ام. و اما از میان همه ی دیده ها و ندیده ها "بابا" بزرگ ترین معلم من بوده در زندگی. انگار که این روح را در دستانش گرفت و ساخت. از هم صحبتی با هیچ کس مثل او لذت نمی بردم. انگار روحمان به هم کلیک می خورد. از بچگی برایم کتاب می خواند. قصه که می گفت از شاهنامه می گفت. بزرگ تر که شدم یازده دوازده ساله مولانا داد دستم. با مثنوی آشنایم کرد. غزل خواند. سعدی خواند. شریعتی می خواند برایم. کویر را گرفتم دستم. پرویز خرسند می خواند برایم. نعمت آزرم. خودش شاگرد رجایی خراسانی، یوسفی، شریعتی و همه ی ان بزرگانی بود که آن سال های خیلی دور در دانشکده اش استاد بودند. خاطراتش را از آنها که تعریف می کرد کیفم کوک میشد. هی کتاب می داد. هی کتاب تازه به کتابخانه اش می آورد. کیهان فرهنگی هی به خانه می اورد. و من همه ی این ها را انگار می نوشیدم. رفتار و منش و جهان بینی اش هم برایم مدل بود. همیشه زندگی اش بر اساس اصولش بود. تخطی از آنها نمی کرد و اصول او "اخلاق" بود. آدم اخلاق گرایی بود و ایده آلیست بود. معنویات برایش اول بود. خیلی با ادب بود. قانون را به دقت رعایت می کرد. فقر را نمی پسندید اما دغدغه اش جای دیگری بود. خودش هم استاد دانشگاه بود. کاش سر کلاس هایش نشسته بودم. باید کلاس های گرمی می داشت چون سخن گفتنش با فصاحت و بلاغت همراه بود. 

یادم می آید یک روز غروب بود در ماشین با هم به خانه می رفتیم. انگشتر برلیانی خریده بودم. نشانش دادم به او چیزی گفتم به این مضمون که می شد بهترش را هم خرید. جوابش هنوز دارد در دل و جانم می چرخد و انرژی و نور تولید می کند. گفت:

درخشان ترین نگین عالم خورشید است که ازانِ هیچکس نیست / که ازانِ همه است.

ازین درس ها دایم شب و روز هم با گفتارش هم با کرداش به من می داد.  

اینگونه آدمی بود بابا. اینگونه معلمی داشتم. خوش درخشید برایم حیف که دولت مستعجل بود و ما را تنها گذاشت. 

   + ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات ()

کار درست

آدم وقتی کار درستی میکند، کاری که در اعماق وجودت مید انی که درست است، نه دستش می لرزد نه پایش سست می شود نه خودش را می بازد اگر ببیند همه ی دنیا هم رو به رویش ایستاده اند و با او مخالف اند. آدم وقتی کار درستی می کند می داند که درست است. مهم هم نیست سن و سالش چه باشد و سن وسال همه ی خلق مخالف چه باشد. کار که درست است می دانی که درست است. این چیزها به تجربه ربطی ندارد به دید به جهان بینی به حس عمیق درونی ات وابسته است. 

من یک بار در عمرم در سن هفده سالگی از این کارهای درست کردم. هنوز هم که هنوز است دارم لذتش را می برم و از تبعات درست بودنش بهره برداری می کنم. آن سال بعد از امتحان های آخر سال بود که تصمیم گرفتم به جای آنکه در جریان اب با همه ی ادم های دیگر شنا کنم برگردم و برعکس شوم. تازه همان موقع هم دیر بود اصلا از اولش نباید در جریان آب می افتادم . آن سال تصمیم گرفتم به جای آنکه بروم از سال سه ی ریاضی به سال چهار تجربی از سال سه ی ریاضی رفتم به سال چهار فرهنگ و ادب برای عشق ادبیات برای آنکه بتوانم در دانشگاه ادبیات بخوانم. خلق روزگار هم البته به جز پدر و مادرم همه مخالف ولی ما را سری بود با ادبیات که گر خلق روزگار دشمن می شدند و سر می رفت ما بر آن سر بودیم به قول سعدی بزرگوار. کلی گنده گویی شنیدیم و حرف و تمسخر و این ها ولی ککمان نگزید و رفتیم در طول تابستان کلی کتاب های فرهنگ و ادب را خریدیم و خواندیم و با تجدیدی ها امتحان دادیم و سال چهار نشستیم سر کلاس فرهنگ و ادب و به راهی که می خواستم ادامه دادم و ایستادم در زندگی انجا که باید می ایستادم. انجا که مثل خانه حس گرم و بالندگی می داد. 

خیلی ها را دیده ام که مهندس اند اما فکر وذکرشان هنر و فلسفه و ادبیات است. نگاهشان که می کنم انگار که در کشمکشی ابدی زندانی هستند. دغدغه ی زندگیشان جای دیگریست و از کارشان لذت نمی برند. کارشان اجبار است مثل کار اجباری در اردوگاه های دسته جمعی آوارگان. این چیز ها را که می بینم خوشحال می شوم از ان کار درستی که در هفده سالگی کردم. 

   + ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات ()

اردی بهشت

اصلا اردی بهشت اختراع ایرانیان است. باید به نام خودمان در جهان نامش را ثبت کنیم مثل نوروز. مال خود ماست والا ملل دیگر هم یک چنین نام روح نواز و با شکوه و دل انگیز و برازنده یی برای این ماه می گذاشتند. می هم شد اسم؟ اردی بهشت که باشد باید ایران باشی. باید اردی بهشت که می شود اصلا همه از همه جای دنیا به ایران بروند. در ست همانطور که در فصل شکوفه های گیلاس همه از همه جای دانیا به ژاپن می روند. باید نهضت اردی بهشتی را ه انداخت. اردی بهشت که شد باید به ایران رفت. اسمش را باید گذاشت فصل شکوفه های بهار نارنج و اقاقیا. باید مست بوی پیچ های امین الدوله شد. باید در کوچه پس کوچه های مشهد بوی تند اقاقیا گیجت کند. باید به شمال بروی و یاس های سفید و زرد و سر و رویت را نوازش دهند. باید در شیراز باشی اصلا. باید بوی بهار نارنج تو را به معراج ببرد. باید پای حافظ بنشینی تا صبح. باید هوا ی همیشه خشک شهرت کمی نم دار شود. باید که در آن شهر همیشه افتاب کمی ابر ببارد. باید باران بزند به شیشه ها در یک عصر تنبل ناگزیر و تو بی درنگ برخیزی و بزنی بیرون زیر باران کمیاب. و قدر باران را بدانی. باید که اردیبهشت که می شود یک مقدار ابر یا خودش بیاورد. باید که بوی خاک باران خورده تک تک سلول هایت را تا اعماق جانت بنوازد. اینجا ادری بهشت هایمان هم بر عکس شده اند اردی بهشت که می شود منتظر یک ذره  آفتابیم ما آفتاب پرست ها ی ملول غربت زده....

اردیبهشت که می شود خوش به حال انها که در ایرانند...

   + ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات ()

بقیه ی ژاپن

از این جا با هواپیمای امارات به دبی رفتیم تا از دبی به ازاکا برویم. اولین تجربه ها و مشاهدات من از ژاپنی ها از همان فرودگاه دبی شروع شد وقتی به گیت پرواز رفتیم و بعد که سوار هواپیما شدیم. در هواپیما که نشستیم دیدم بیشتر خانم های اطرافم کفش هاشان را در اوردند و از کیف هاشان یک دمپایی های سفیدی در اوردند و برای طول پرواز پایاشان کردند. در طول پرواز هم همه ارام بودند انگار که در معبد نشسته بودیم. انگار ملت داشتند مدی تیت می کردند در آن همه ساعت. این رسم دمپایی به گمانم خیلی مهم است در میان ژاپنی ها چون بعد هم در هتل هر روز دمپایی ها ی تازه می آوردند. انگار به صورت یکبار مصرف به این دمپایی ها نگاه می کردند. 

دیگر اینکه در رستوران هتل که بودیم چیز جالب دیگری دیدم. در رستوران برای خانم ها یک سبد می آورد که کیف هایشان را در سبد کنار میز روی زمین بگذارند. نکند یک بار کیف ها را زمین بگذارند لابد کثیف می شوند کیف ها. البته نفهمیدم چرا کیف ها را به صندلی ها آویزان نمی کنند. لابد بد منظره می شود. خلاصه هر جا رفتیم برای ما هم سبد آوردند و من هم کیف را در سبد روی زمین گذاشتم. 

جمعیت زیادی از مردم هم ماسک به صورت در خیابان ها راه می روند. لابد می خواهند مریض نشوند. 

در این شهرها که بودیم سیستم اتوبوس رانی را خیلی راحت و کارا دیدم. یعنی بیشتر جاهای توریستی و معابد را با اتوبوس رفتیم. مترو برایمان گیج کننده بود کمی. نقشه های مترو در این دو شهر به زبان انگلیسی نبودند و بسیار هم پیچیده بودند. اما اتوبوس ها سر وقت منظم و سر راست آدم را می بردند جایی که می خواست برود. 

اما متروها دیدنی بودند. گفتن ندارد که چقدر وسیع و تمیز و دوباره براق بودند بعضی از انها که به مراکز خرید راه دارند. از آندر گرواند که می گذشتی یک جاهایی انگار داشتی از گالری نقاشی رد می شدی یک جاهایی از گلخانه. خیلی خوب بودند این اندرگروندها. 

کیوتو شهر معابد است. معروف است که می گویند توریست ها در کیوتو دچار خستگی معبد می شوند : تمپل فتیگ. من که نشدم. عاشق این معابد شده بودم به خاطر باغ های ژاپنی اطراف هر معبد. کیوتو یک شهر کوهپایه ای است. رامسر را در نظر بگیرید بدون دریا. شهر خیلی قشنگی است. یک رودخانه هم دارد. همه جایش پر از معبد است. رفتن به این معبد ها خودش کلی لطف داشت چون باید پیاده روی می کردی تا به معبد ها برسی. هر کدام هم یک باغ زیبا داشت. این باغ ها یک جوری بودند که فقط دوست داشتی بنشینی خودت را در تماشایشان غرق کنی. ساعت ها فقط بنشینی. درخت ها ی کوچک با جویبار ها ی پیچ پیچ با گلهای رنگارنگ با حیاط هایی که پر از شن بودند و شن ها را به طرز منظمی طراحی کرده بودند. آنقدر راه رفتیم در کیوتو که پاهایمان درد گرفته بود. من که خستگی سرم نمی شد آنقدر که دوست داشتم این شهر را اما ف بنده ی خدا دنبال من ِ نقشه به دست دیگر شل و پل شده بود. به نظر او همه ی این باغ ها شبیه هم بودند اما خوب طاقت آورد مخصوصا با عکس گرفتن های ثانیه ای من. 

یکی دو تا ازین معبد ها یک جنگل بامبو هم داشتند فضایی پر از بامبو های سر به فلک کشیده. باد که در سر شاخه های به اسمان رفته ی این بامبو ها می پیچید یک صدای افسانه ای مرموز متولد می شد که دوست داتی ساکت وسط بامبو ها بایستی و همکه تن گوش شوی. 

بعضی از این معبد ها خودشان در کوهپایه های شهر بودند و برای دیدن باغشان باید از کوهپایه بالا می رفتی که خودش لطف زیادی داشت. البته فصلی که ما به انجا رفتیم هوا هنوز خیلی گرم و مرطوب نشده بود. اگر تابستان بود قطعا تحمل هوا سخت می شد. 

دور و بر این معابد هم کالسکه های دو نفره ای را می دیدی که به جای اسب ها مردهای جوان آدم ها را می کشیدند. این را دوست نداشتم حس خوبی نداشت وقتی می دیدم آدم دارد آدم می کشد. بیشتر مسافرهایشان هم ژاپنی بودند. نمید انم شاید بقیه ی مسافرها هم همین حس من را داشتند. ولی مردان بسیار خوش هیکل و قویی بودند این کالسکه کش ها با لباس ها ی محلی ژاپنی از نوع نینجایی. 

در مرکز شهر کیوتو یک جایی بود با خیابان های بسیار باریک و کوچه های باریک تر تو درتو. شلوغ هم بود. داشتیم رد می شدیم یک شب گفتیم برویم این تو رفتیم خیلی هم شلوغ و زنده بود. آخرش متوجه شدیم در محله ی گیشا ها هستیم ولی گیشا ی زیادی ندیدیم. چند تا خانم با کیمونو دیدیم اما فکر کنم بیشترشان را می خواستیم ببینیم باید میرفتیم داخل:) 

روز آخر هم با اینکه معبد های اصلی را دیده بودیم هنوز کلی معبد مانده بود ولی آن روز به خاطر ف رفتیم به شهرک سینمایی کیوتو. جای کوچکی بود. چیز زیادی هم نداشت. چند تا نینجا دیدیم. یک جایی بود که محله های قدیمی درست کرده بودند و خانه های قدیمی میشد رفت در خانه نشست احساس کرد که الان ریش قرمز می اید یا کروساوا می گوید کات. یک جایش خیلی جالب بود. یک گالری بود که عکس های کارگردان های معروف ژاپنی را با چند تا از وسایل شخصی شان گذاشته بودند ما هم که فقط کروساوا را می شناختیم دویدیم رفتیم جلوی او. جای دیگرش هم نمایش زنده بود. آن هم خیلی خوب بود. مخصوصا که پیرمردی که نقش اول را داشت وسط نمایش آمد پایین شروع کرد با من به صحبت:) در قسمت دیگری هم می شد بروی با خانم هایی که با کیمونو و آن کلاه گیس ها بودند عکس بگیری. خودت هم می توانستی لباس و کلاه گیس و این ها کرایه کنی عکس بگیری. از انجا برای پسرک لباس نینجا خردیم. یکی از هنر پیشه های معروفشان را هم ان وسط دیدیم که خودشان داشتند ازش امضا می گرفتند. ف هم رفت با هاش عکس گرفت. هیاتش مثل هیات مردان اخرین سامورایی بود. ف هم که مخلص سامورایی ها. 

 

   + ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات ()

ژاپن و خرید دو

در کیوتو وقت خرید بیشتر بود. خرید که نه به قول اینجایی ها ویندو شاپینگ. از بس گران است مملکت. 

هتل نزدیک خیابان میردامادشان ! یا آکسفورد استریتشان بود. برای همین زیاد آنورها پرسه می زدیم. در کیو تو از قطار که پیاده شدیم سر از همین خیابان در آوردیم. نمی دانم چرا در ایستگاه قطار مرکزی کیوتو پیاده نشدیم در یکی از ایستگاه های مترو سر دراوردیم. 

 

این خیابان دو دپارتمنت استور خوب و دیدنی و بزرگ داشت و بقیه مغازه ها بوتیک بودند. دپارتنمنت استور هایشان خیلی خوب و منظم و براق و تر وتمیز بودند. قبلا گفتم که در طبقه ی هم کف یکی شان آن نانوایی معرکه را پیدا کرده بودم. طبقه های بالا هم پر از لباس و لوازم آرایش و همه چیز. معمولا یک طبقه خاص کیمونو بود. چه پارچه هایی و چه قیمت هایی. در طبقه ی کیمونو ها تمام وسایل لباس سنتی هم پیدا می شد از آن دمپایی های چوبی گرفته تا شانه های مو و قص علی هذا. 

چیدمان ها خیلی خوب بود مرتب. آدم گیج نمی شد. در طبقه ی لوازم خانگی هم پر از ظرف و ظروف به طرح ژاپنی. خیلی قشنگ. با رنگ های زیبا. همینطور که می گشتم سرم را برگرداندم دیدم یک دکور پر از چینی هایی به چه زیبایی بک دفعه دیدم بالایش به انگلیسی نوشته نوری تاکه. می گویم به انگلیسی چون به ندرت نوشته انگلیسی در کیوتو می دیدم. آنجا یادم امد که اوه نوری تاکه هم مال این هاست. با این که اهل ظرف و ظروف و چینی و کریستال و این ها نیستم این نوری تاکه ها خیلی قشنگ بودند. 

در طبقه ی جواهرات هم که مروارید های ژاپنی گران قیمت به وفور. تا دلت بخواهد. 

ف از ااین دپارتمنت استور رفت و به رسم همیشگی اش یک کلاه خرید تا به کلاه های دیگرش اضافه کند. این یکی متفاوت بود اما حدود سی و پنج پوند خرجش کرد. من که در طبقه های دیگر مشغول بودم رفته بود و آن را خریده بود. وقتی کلاه را دیدیم گفتم این دیگه چیه ؟ خیلی بی ریخته. قیمتش را که فهمیدم که گفتم اصلا نمی ارزه. او هم تا مرز پس دادن پیش رفت اما پس نداد. و البته این کلاهی شد که بیشتر از همه ی کلاه های دیگرش استفاده میک ند و خیای ازش راضیست!

این که از دپارتمنت استور ها شان. 

در همین خیابان که می گویم پر از مغازه بود یک بازار سنتی داشتند. مثل بازاهای خودمان سقفش طاق مانند بود. در این بازار قیمت ها کمتر بودند و غرفه های مختلف با تنوع جنس زیاد. یک بازار مواد تازه هم داشت که ما نتوانستیم برویم از بس که در روزها باید به معبد ها می رفتیم! 

ف دنبال خریدن شمشیر ژاپنی هم بود که نمیدانم چه شد که از خیرش گذشت خدا رو شکر والا نمی دانم چطور می خواستیم شمشیر وارد این مملکت بکنیم. 

کیوتو یک مرکز صنایع دستی هم داشت. یک روز رفتیم آنجا یک کیمونو خریدم و چند تا صنایع دستی دیگر. دیر رسیدیم آنجا وقت زیادی نداشتیم زود بستند. راهش را به راحتی پیدا نکردیم. در راه یکی از معبد ها پر بود از صنایع دستی فروشی. از یکی از مغازه های آن راسته هم دو تا عروسک ژاپنی خریدم با کیمونو هایشان. فکر کنم کل خریدهامان همین ها بود. 

باقی برای بعد

   + ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
comment نظرات ()

خرید در ژاپن

اولین چیزی که در ذهنم بود از ژاپن بخرم دوربین سونی بود. دنبال یک جای خوب می گشتم. گفتم که آن شب که در ازاکا صدای ایرانی شنیدیم آن شب از آن آقای ایرانی پرسیدیم کجا بهتر است برای خرید چیزهای الکترونیکی. آدرس جایی در ازاکا را به ما دادند که قرار گذاشتیم با ف فردایش کنفرانس که تما شد قبل از اینکه برویم به طرف کیوتو اول برویم دنبال دوربین و بعد برویم به ایستگاه قطار. فردایش رفتیم دنبال آدرس این مغازه. کورمال کورمال رفتیم تا بالاخره رسیدیم. یک دپارتمنت استور فکر کنم شش طبقه در مقالبمان دیدیم. برای آنها که وسایل الکترونیکی دوست دارند این جا بهشت بود. هر طبقه یک چیزی داشت. وسیع. هر چه دلت بخواهد. رفتیم طبقه ی دوربین ها و بعد از یک سری تحقیقات و صحبت با کارمندانش -این قسمتش خیلی خوب بود، چون موقعیت های زیادی پیش نمی امد که بشود با مردم صحبت کرد- یک دوربین خریدیم. وقتمان کم بود باید زودتر به کیوتو می رفتیم والا در ان مغازه بیشتر می ماندیم.

در ازاکا خیلی وقت خرید نداشتیم چون روزها در کنفرانس بودیم و شب ها هم که مغازه ها بسته بودند. در مکالمه هایی که با کانسیرژ داشتم در باره ی رفتن به معبد در کوه ها با خانم توانستم کمی دوست شوم. دوست که می گویم یعنی توانستم یک مقداری ن حالت رودربایستی اش را بشکنم. یک کم احساس را حتی کند در صحبت کردن با من. وسط این حرف ها به او گفتم که پسرم پوکمان خیلی دوست دارد. خانم به من گفت که در ازاکا یک پوکمان سنتر دارند که اگر بخواهم برای پسرم هدیه ای بخرم خوب است به انجا بروم. آدرسش را داد و رفتیم. این پوکمان سنتر یکی از تمیز ترین و براق ترین جاهایی بود که در ژاپن دیدم. نه تنها کف زمین که سقف و دیوار و همه جا برق می زد. یک طبقه بود پر از همه ی پوکمان ها و ابزارشان. چند تا اسباب بازی خریدیم و چند تا عکس گرفتیم. جای پسرک خیلی خالی بود. عکس ها را که دید کلی دلش کباب شد طفل معصوم. 

و اما خرید در کیوتو بماند برای بعد.

   + ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
comment نظرات ()

ژاپن و رسم ادب

زبان ژاپنی به نظرم خیلی زبان سختی می آمد. اصلن هر چه تلاش می کردم از وسط صحبت هایشان یک چیزی هایی بگیرم نمی شد. وقتهایی که به هتل بر می گشتیم -یعنی شب ها- من می نشستم و کانال های تلوزیونی شان را می دیدم. یک کانال هتل بود مه جاذبه های توریستی منطقه را تکراری به نمایش می گذاشت. این کانال را هی تماشا می کردم باز هم از زبان چیزی عایدم نی شد. باز هم به نظرم می امد این زبان سخت است چقدر. همانقدر که مزه و طعم غذاهایشان برایم ناشناخته و عجیب بود اصوات و لحن ادای اصواتی که از دهانشان بیرون می امد هم برایم غریب و نا اشنا بود. یعنی مثلا به ترکیه یا به کشورهای عربی که می روی هم طعم ها هم اصوات و هم رفتار ها برایت آشنا یند. آنطرفترش که پا می گذاری ایتالیا, اسپانیا هم اصوات و غذاها برایت غریبه نیستند. آنطرف تر آلمان و اسکاندیناوی و فرانسه هم اگر چه زبانشان را نمی دانی ولی یک چیزهایی دستگیرت می شود. در چین و ما چین اما قضیه کاملا متفاوت است. طعم ها، اصوات و رفتارها همه از نوع دیگری هستند.  چین هم که بودم همین بود البته طعم ها کمتر ولی اصوات به همین اندازه غریبه بودند. اصلا یک صداهایی از ناحیه بینی و حنجره ی این قوم در می اید که فکر کنم ما ایرانی ها هر چقدر هم که سعی کنیم نتوانیم آن ها را تقلید کنیم. البته فکر کنم برعکسش هم صادق باشد. یک استاد چینی داشتیم تمام ر ها را ل تلفظ می کرد. اِن سال هم در غرب بوده. 

حالا همه ی اینها را گفتم تا یک جمله بگویم: منی که هر کار می کردم نمی توانستم از راه شنیداری یک کلمه از اینها یاد بگیرم دو کلمه ازشان یاد گرفتم: آریگاتو گوزایماس. دایم تکرارش می کردند آنهم با یک لحن خاصی. می کشیدندش آن قسمت ماس اش را بد جور. صداهایشان هم نازک است. دلت غنج می رفت.

حالا چطور یاد گرفتم این دو کلمه را؟ از بس شنیدمش. در همه جا. می گویم همه جا بی اغراق می گویم. این یعنی خیلی ممنون. وضعیتیست ها. خیلی وقت ها می دیدم طرف مثلا یک نفر که در مغازه یی کار می کرد داشت با خودش راه می رفت می گفت گوزایمااااااااس. همواره در حال تشکر بودند. 

این یعنی تشکر کردن، ممنون بودن، خود را مدیون دانستن، قدر دان بودن، وضعیت موجود بودن، شاکر بودن، احترام گداشتن، بقیه را محترم شمردن در وجود و در فرهنگ این قوم نهادینه است. گاهی در شرایطی این گوزایماس با یک تعظیم ظریف هم همراه است.  فکر می کردم همه ی این اخلاق هایی که در بالا گفتم را در طرز برخوردشان با شرایط محیطی هم می بینیم که دیگر نیازی به گفتن ندارد. مثلا آنچنان که این ملت با زلزله ی پارسال و مساله ی فوکوشیما بر خورد کردند یا بد تر از آن با ویرانیه ای جنگ جهانی. به گمانم همین نهادینه بودن قدر دانی و همین احترام به دیگران یکی از علل آن رفتار های مثال زدنی ژاپنی  ها در شرایط بحرانی است. 

یادم رفت بگویم سوار اتوبوس هایشان که می شوی آن صدای از پیش ضبط شده که آدرس ها را می گوید دایم وسطش هی می گوید گوزایماس. خلاصه این شد که ما دو کلام -فقط دو کلام - ژاپنی آموختیم. 

خیلی ممنون که این مطلب را خواندید!: گوزایماس 

خلاصه ی سخن اینکه آداب دانند. خیره نگاهت نمی کنند. نگاهشان را می دزدند. انگار سرشان به کار خودشان است. یک لبخند ملیحی در صورت آنهایی که دارند سرویس می دهند می بینی. این مساله ی آبرو فکر میکنم برای آنها هم امر مهمی باشد. مثلا همین که برایشان سخت است پاسخ سوال هایت را بدهند فکر میکنم برای این است که یک وقت به قول انگلیسی ها اِمبَرسد نشوند. آبرویشان برود. ولی به نطرم آمد به طور فردی آدم های تنهایی هستند. آرام اند. ساکتتند. آن شادی عمیق و شلوغیی را که در بعضی ملت ها می بینی اینجا ازش خبری نبود. 

در یک کلام اگر بخواهم توصیفشان کنم می گویم این مردم: طُمانینه دارند. 

   + ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
comment نظرات ()

ژاپن و مساله ی غذا دو

داشتیم یک شب در خیابانهای ازاکا قدم می زدیم. ایستاده بودم داشتم خیره به کارهای هنری که نمی دانستم به چه مناسبت کنار خیابان به طرز قشنگی _با سلیقه و مرتب- به نمایش گذاشته شده بودند نگاه می کردم که یک دفعه شنیدم 

سلام 

در یک آن فکر کردم صدای وجدانم است یا یک چیز غیر واقعی مثلا دارم خیالات میکنم. وسط ازاکا انتظارش را نداشتم. نه تنها انتظار دیدن یک ایرانی را نداشتم بلکه با توجه به تجربه های مکررم از رفتار ایرانی ها با هم در خارج از کشور -که معمولا از هم قایم می شوند و اجتناب می کنند- با فرض وجود یک ایرانی در خیابن ازاکا دیگر انتظار شنیدن صدا و مخصوصا سلام او را نداشتم. برگشتیم هر دو و دیدیم یک اقای ایرانی دارد می خندد و سلام وعلیک و اینها. انگار که سالهاست ما را می شناسد. یک خانم غیر ایرانی هم با او بود که شکل ژاپنی  ها هم نبود. ایستادیم به صحبت آنها از ما پرسیدند که آنجا چه می کنیم ما گفتیم برای کنفرانس امده ایم در فلان هتل هستیم و تا فلان موقع ازاکا خواهیم بود و بعد به کیوتو می رویم. ما هم از انها پرسیدیم توریستند یا نه که گفتند نه و سالهاست در ژاپن رحل اقامت افکنده اند. خانم برزیلی بود و استاد زبان انگلیسی در ازاکا. خلاصه با مهر فراوان دعوتمان کردند که برویم به شهرشان کُبه و شبی ر ابا هم بگذرانیم. تلفن رد و بدل شد و رفتیم. حالا بعدا داستان های دیگری در این باره می گویم ولی اول تا سر موضوع غذا هستیم داستان غذا را بگویم. 

شبی از کیوتو تماس گرفتیم با هم و قرار گذاشتیم روز بعدش آنها را در جایی ببینیم. کبه جای بسیار زیبایی بود یک بندر بسیار ارام و زیبا داشت با یک ابی که به رنگ آینه ای بود که آبی باشد. یک فضای دوست داشتنی داشت بغل اب. آنجا چند سال پیش یک زلزله ی شدید شده است و آنچنان بازسازیی شده بود که انگار نه انگار که شهر تقریبا کاملا ویران شده بوده. اما در همان پورت یک تکه را نگه داشته بودند بازمانده از زلزله. انقدر شدید بوده این زلزله که شکاف های زمین باور نکردنی بود. سطح زمین به مقدار زیادی از سطح عادی ان پایین تر رفته بود. نیروی سازندگی این ملت هم برای خودش دنیایی دارد. یعنی اصلا باید نشست یک تحقیق جانانه در مورد اثرات متقابل فرهنگ و پیشرفته شدن در مورد ژاپن انجام داد. حالا بگذریم از اینکه آنجا شنیدیم که ژاپن بالاترین حد خودکشی در دنیا را دارد! بگذریم بر گردیم به موضوع مهم ! غذا:

شب ما را بردند به یک رستوران که سلف سرویس بود بغل آب. بسیار مدرن و زیبا. میزبان ها گفتند که باید آدم مزه ها را بچشد و گفتند که چقدر اگر عادت کنی غذای ژاپنی خوشمزه است و مطبوع. خلاصه ما رفتیم و از هرچه چشیدیم دوباره دوست نداشتیم. یک تخم های ماهیی داشتند به رنگ بسیار تند نارنجی. غذاهایی با جوهر اسکواد که سیاه شده بودند و ده ها نوع مختلف انواع و اقسام چیزها. خود میزبانان آنچنان با به به و چه چه میخوردند این غذا های بی مزه و خام و گاها بد مزه را که از دیدن آنها به اشتها می افتادی بعد می رفتی خودت امتحان می کردی می دیدی نخیر از گلو پایین نمی رود. شب خوبی بود و زوج بسیار خوب و جالبی بودند. انجا هم که دیدیم دوباره غذای ژاپنی چنگی به دل ما نمی زند دیگر گفتیم اصلا برای ادامه ی سفر به رستوران ژاپنی نخواهیم رفت.

 

و اما از کارهای دیگری که همیشه در سفرهایمان می کنیم این است که ف ادرس رستوران های ایرانی ان شهرهایی را که در انها هستیم پیدا میکند و به رستوران های ایرانی آن جا ها می رویم تا ببینیم کجا رستوران ایرانیش بهتر است. تا حالا هیچ کجا به پای لندن نرسیده است. به هر حال این کار را در ازاکا و کیوتو هم کردیم. رستوران ازاکا که خیلی بد بود. یعنی بنده ی خدا خودش گفت که این گوشتهایمان یخ رده است از استرایا وارد می شوند. من باقالی پلو با ماهیچه گرفتم ماهیچه نبود که تکه سنگ بود. کباب کوبیده ی ف هم چوب بود. حالا ان وسط نشسته بودیم که یک هو  از نا کجا آباد یک دختر ژاپنی با لباس عربی ظاهر شد شروع کرد با یک عصا رقص عربی کردن. وضعیتی بود ها. اصلا هضم ان غذا همراه با دختر ژاپنی که هیات عربی دارد و دارد به یک طرز فجیعی سعی می کند کمی  عربی برقصد آنچنان مشکل بود که نگو. به روی همه ی اینها این را هم اضافه کنید که تازه آقای مغازه دار شروع کرده بود به فیلم برداری از ان وضعیت. نمی دانم همین یکبار آمده بود دختره یا هر هفته می امد. نمید انم شاید بار اولش بود که می امد و برای همین داشتند فیلمش را می گرفتند. چند تا مرد ژاپنی آن طرفتر نشسته بودند آنقدر به ذوق آمده بودند که نگو پاشدند با ان شکم های گنده شان با دختره به رقص مثلا عربی. آن یکی هم که داشت کماکان فیلم می گرفت.  این که از ایرانی ازاکا. 

اما ایرانی کیوتو نسبت به ازاکا خیلی خوب بود. هرچه هضم وضعیت و غذای ازاکا سخت بود این یکی هم محیطش بزرگ و جا دار بود و ایرانی هم غذایش به مراتب بهتر بود. خلاصه در کیوتو دلی از عزا در اوردیم و لی سر گردنه بود مثل همه جای دیگر ژاپن. 

 

آخرین موردی که در باره ی غذا در ژاپن بگویم این است که نان هایشان را خیلی دوست داشتم. مخصوصا که یک نان فروشی با عظمت و دلچسب و غیر قابل وصف خوبی پیدا کردم در زیر زمین یکی از بزرگ ترین دپارتمنت استور هایشان. اصلا نمی توانم وصفش کنم. مثل بهشت بود برایم. شاید سی نوع نان تازه پز وجود داشت. سینی گذاشته بودند مردم سینی بر میداشتند و نان هایی را که می خواستند در سینی ها می گذاشتند و می خریدند. مزه ی نان ها معرکه بود مخصوصا نان های صبحانه با آن تنوع چشمگیر. نان های سبز هم تا دلتان بخواهد به وفور یافت می شد. در یک قسمت دیگر هم پشت شیشه یک نفر با لباس سفید و کلاه آشپزی داشت یک کیک بزرگ را در مقابل دیدگان مردم با دقت تمام تزیین می کرد. این جا هم یکی از مکان های مورد علاقه ی من شده بود. 

خلاصه این که نان ژاپنی از نظر من نمره ی بیست می گیرد اما غذای ژاپنی تجدید است زیر ده متاسفانه. البته خیلی ها را دیده ام که عاشق غذای ژاپنی هستند حتما مشکل از من است نه از غذای ژاپنی. مثلا یک دانشجوی ژاپنی داشتم که می گفت غذای ژاپنی و غذای ایرانی هر دو خیلی خوشمزه هستند. برایم جالب بود که برای تیست باد های ژاپنی او غذای ایرانی بد مزه نیست و غذای ایرانی و ژاپنی را می تواند در یک رده قرار دهد تیست باد های من عمرا که بتوانند قورمه سبزی را با اُدُن همرده کنند.

خوب مبحث غذا را تمام می کنم و بقیه ی ماجرا را بعدا می نویسم. 

   + ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات ()

ژاپن و مساله ی غذا

اگر از من بپرسند که چه چیزی را در ژاپن دوست نداشتی جوابم غذا ست. فقط غذا. به همین سادگی. البته مذاق من بسیار ایرانی است. یعنی غذای هندی هم دوست ندارم. چینی بد نیست. ایتالیایی که عین خود ایرانی است حساب نمی شود. اما ژاپنی خوردنش برایم سخت بود. سوشی که از گلویم پایین نمی رفت. نه اینجا نه در ژاپن. مزه ها به شدت با تیست باد های من در تناقض و تضاد بودند. نمی توانم بگویم بد مزه. اصلن یک مزه ی غریب. حالا مساله ی مزه به کنار، حالت غذا هم برایم غریب بود. یعنی این نودل هایی که در اب شناور بودند با سه چهار تکه سبزیهای مختلف و آبش هم مزه ی خاصی می داد. کوفته برنجی خوب بود که البته اصلن مزه نداشت. یاد اوشین خودمان:) افتادم. خدا بیامرز دایم کوفته برنجی می خورد.

نکته ی دیگری که توجه را جلب می کرد این بود که در ورودی هر رستورانی تمام غذاهایی که سرو می شد را به صورت مصنوعی درست کرده بودند پشت شیشه به نمایش گذاشته بودند. بعضی ها خیلی جذاب بودند. خیلی طبیعی و قشنگ درست شده بودند. اما آن رستوران های بازاریشان مدل های مصنوعی شان هم بی ریخت تر بود. 

خلاصه یک روز در کیوتو با همسرم داشتیم از یک معبد به طرف معبد دیگری می رفتیم. خیابان کوهپایه ای بود پر از زستوران. می دانستم که دوست نمی دارم غذا هایشان را اما نگاه به یکی از این رستوران ها انداختم گفتم باید رفت این جا. مثل یک خانه ی دنج بود با یک ورودی حصیری که یک حیاط نقلی که با طراحی ژاپنی باغبانی شده بود و میز هایی که در کنار حیاط بود. گفتم بریم اینجا ناهار بخوریم. همسر گفت: مطمینی؟ گفتم: بله بله ! رفتیم دو تا خانم مودب تر گل ور گل آن تو بودند در فضایی بسیار تمیز. زبان مشترکمان هم زبان ایما و اشاره بود. رفتیم در حیاط نشستیم. منوهاشان خوب بود می شد فهمید. خانم آمد و برایمان اول یک نوشیدنی آورد که نمی دانم چه بود یک نوع چای بسیار رقیق و به دمای بسیار مطبوعی. بوی دود می داد. تلخ بود. بعد منو را آورد. ما هم آنچه را که فکر می کردیم بشود خورد سفارش دادیم. همسر گفت فکر کن یک ژاپنی هستی تا از غذا لذت ببری. سعی کردم تا خودم را ببرم در قالب یک ژاپنی تا از مزه ی غذا لذت ببرم. نشد که نشد. کلی پول دادیم و غذا را نتوانستم تمام کنم. 

این شد که دیگر تصمیم گرفتیم بیشتر ماجراجویی در مورد غذا نکنیم و محدود بود انتخاب هایمان. به همان مک دونالد و غذاهای ایتالیایی باز گشتیم و برای شام هم معمولا از سوپر مارکت ها چیزهایی می خریدیم. 

سوپر مارکت هایشان را دوست داشتم. اصولن هر جا می روم رفتن به سوپر مارکت های آنجا برایم یک جاذبه ی توریستی هست. سوپر مارکت های ژاپن هم خوب طبعا جاذبه ی فراوان داشتند. چیزهای متفاوت زیادی درشان پیدا می شد با بسته بندی های جالب و دوست داشتنی. 

خوب می دانیم که چای سبز در ژاپن بسیار محبوب است. در واقع انواع و اقسام چای دارند. اما مساله ی چای سبز به همین جا ختم نمی شود. در سوپر مارکت متوجه شدیم که هر چیزی (البته بیشتر چیزها)- ان چیزها که امکانش داشت مدل سبزش هم وجود داشته باشد - یک ورژن سبز هم داشت. مثلا ماست سبز، ژله ی سبز، دسر خامه یی سبز، موس سبز، حتی نان های مختلف سبز. یک چیز های دیگری هم به رنگ سبز داشتند که نمی دانم چه بودند. این انتهای عشق و علاقه ی این ملت به رنگ و طعم چای سبز است.

آن روز که رفتیم آن شهر کوهپایه ای که گفتم انسن داشت و ماهی دودی داشتند و به ما ندادند و داغش را برای همیشه بر دلمان گذاشتند...خلاصه آن روز وقتی دیدیم که ماهی نمی دهند آن جا یک دکه ی بستنی فروشی بود. رفتیم بستنی بخریم. هوا در آن فصل نسبتا گرم بود و بستنی می چسبید. همس/ف/ر بستنی قیفی "سبز" خرید. انتظار این یکی را نداشتم. مزه ی خاصی هم نمی داد ها. اما یک سبزی بود که نگو. یک روز دیگر هم در راه یک معبد دیگر هم یک مدل بستنی دیگر سبز خریدیم. علاوه بر این از توفو هم تقریبا همه چیزش را داشتند. 

ازین چیز های سبز پشت مغازه های شیرینی فروشیشان هم زیاد می دیدی. اولا که مغازه های شیرینی فروشیشان خیلی قشنگ اند. با همان نظم فراوان و دقت بی حد ومرز شیرینی های ریز و درشت را تزیین کرده اند به چه زیبایی و چیده اند به چه زیبایی. در میان انواع و اقسام این شیرینی ها و آب نبات ها هم انواع سبز شان زیاد به چشم می خوردند. تزیین کیک ها هم خیلی جالب بود. یکی دیگر از سرگرمی ها قدم زدن در خیابان ها بود و پشت شیشه ی این مغازه ها ایستادن و به دقت به محصول دقت و نازک کاری و ظریف کاری ژاپنی خیره شدن بود. 

یک چیز در ژاپن خوردم که خیلی دوستش داشتم. در یکی از راه های طولانی در اطراف کیوتو خسته که بودیم دم در یک کافه مانندی نشستیم. جای خلوتی بود و کافه در واقع ادامه ی خانه ی صاحب مغازه بود. منو را آورد و در منو نوشته بود شربت سیبشان خانگی و خیلی مخصوص است. راست نوشته بود خیلی مخصوص بود. یک خاصیتی که در نوشیدنی هایشان بود یک رقت خاصی بود که در مزه هایش بود. انگار مزه ی نرمی داشت. رقیق بود و در عین حال به اندازه مزه دار. 

بقیه ی ماجرای غذا برای بعد....

   + ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات ()

ژاپن سه

قبل از اینکه به سفری بروم مثل خیلی های دیگر می روم حسابی گوگل گردی می کنم تا ته اطلاعات آنجا را در می آورم که با پیش زمینه و دانش بروم. برای ژاپن هم بالطبع همین کار را کردم. یکی از کارهایی که چشمم را گرفت رفتن به چشمه های اب گرم بود. 

ما داشتیم به ازاکا و کیو تو می رفتیم. در ان اطراف کوه ها و چشمه های آب گرم فراوانی وجود دارد و من می خواستم تجربه کنم این چشمه های اب گرم را. البته در ایران خودمان در آبسک نزدیکی دماوند بک تجربه ی کوچکی داشتم آنقدر بوی نمیدانم فسفر بود یا چه؟ همان که بوی تخم مرغ گندیده می دهد، انقدر ان بو آمد که من داشتم خفه می شدم زدم بیرون. گفتم حالا ژاپنی اش را تجربه کنیم. آدرس چند تا از این جاها را برداشتم با خودم بردم.

بعضی از انها که در دل طبیعتند و به صورت رودخانه. برای اینکه به آنها برسی باید همان کوه هایی را بروی که در راه زیارت بود که در قصه ی ژاپن یک اشاره کردم دو سه روز طول می کشید و نرفتم. بنا براین اب گرم های طبیعی اش که منحل بود. می ماند اب گرم هایی که ساخته شده اند. خوب اینها نامشان اُنسِن است. این انسن ها حمام هستند در اصل. حمام های عمومی. گفتیم خب می رویم اُنسِن. اما اینجا هم مشکلی پیش امد. نگو که مردم در اُنسِن ها لخت و عور می روند. مگر اینکه خدا تومان پول بدهی و انسن یک نفره یا دو نفره بگیری که ژاپن همینجوری انگار سر گردنه است از بس گران است دیگر انسن خصوصی از سرمان زیادی زیاد بود. برای همین بی خیالش شدم.

هتلمان در کیوتو یک انسن داشت که نوشته بود فلان ساعت به بعد مال خانم هاست. گفتم بروم سری بزنم ببینم اوضاع چطور است. رفتم. هتل هم بسیار چسان فسان بود. دختر ژاپنی من را با هزار کرشمه و ادا برد تا انسن را ببینم. چشمتان روز بد نبیند رفتم دیدم یک سالن بود که در وسط آن یک چیزی مثل خزینه های زمان اجداد ما در ایران یا همین جکوزی های غربی بود و زنان از پیر و جوان عریان یا در آن بودند یا در حال رفت و امد یا در حال دراز کش روی تخت های داغش. من هم تا این صحنه را از هم جنسان خود دیدم فلنگ را بستم ولی به صورت آبرو مندانه. قدم زنان امدم بیرون و رفتم به اتاقمان گرفتم خوابید.م ساعت حدود 12 شب بود. 

دهکده که نه شهر کوهپایه ای بود که در دامنه ی یکی از این کوه ها قرار داشت. آنجا ازین حمام ها زیاد داشت. فردایش رفته بودیم انجا را ببینیم. انجا خدا خواست من عقده ی انسن به دلم نماند. دیدیم یک انسن سر باز دارد که فقط برای پاست. گفتم این را باید رفت. دست همسر را گرفتیم رفتیم آن جا. خیلی خوب بود. در فضای باز با منظره ی کوه یک حوض کوچک آب بود بسیار گرم که برای پاهای نفله ی ما که در ان چند روز از خروس خوان تا نیمه شب می دویدیم خیلی خوب بود. خلاصه انسمان را هم به جا آوردیم. 

وارد این شهر که شدیم یک رودخانه داشت بزرگ. کنار رودخانه دیدیم که تعداد زیادی آدم با لباس شف ها ایستاده بودند و دودی به هوا می رفت با بوی بسیار مطبوع. گفتیم برویم بخریم بخوریم. رفتیم جلو تر دیدیم شاید به طول پنج متر منقل هایی بودی که به هم وصل بودند و اینها ماهی ها را در چوب کرده بودند و روی چوب نه زغال داشتند کباب می کردند. رفتیم بخریم نفروختند:) گفتند این ها مال آن آدم هاست که آن طرف ایستاده اند:) نمی دانم مجلسی بود چیزی بود خلاصه ما را آروز به دل گذاشتند بی انصاف ها:) 

یادم باشد از مواد خوراکی سبز هم بنویسم بعدا:)

   + ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

دلم می خواد دو

دلم می خواد تا اخر دنیا -یعنی تا آخر عمر خودم- بنویسم. این نیاز به نوشتن در حدیست که گرسنگی را هم رفع میکند. هی مینشینی هی می نویسی هی می نویسی هی هی هی و سیر نمی شوی. جسمت گرسنه می شود جانت مرض استسقا می گیرد. هر چه می نویسی دوباره تشنه تری. 

نوشتن یک حس خوب وصف نشدنیست از جنس نسیم است از جنس نوازش. 

   + ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

دلم می خواد یک

دلم می خواد دایم به تماشای هنر بنشینم.

پول در می آورم چند غاز و نصف آن را به کنسرت و تاتر و نمایش و این ها می دهم. نصفه ی دیگرش را هم به مسافرت. می خواهم هی این پول ها را این جوری خرج کنم و بعد هم از گشنگی بمیرم. 

ترجیح می دهم هر روز به تماشای حرکت ها ی دل انگیز دست ها و بدن ها و صورت ها بروم و به نیوشیدن صداهای روح افزا بنیشنم تا هی به رستوران بروم. آن غذا های جانی را بیشتر از غذاهای جسمی دوست میدارم. غذاهای دست پخت خودم را هم بیشتر از غذاهای گران رستوران ها. 

 

در دوران استرس زای اتمام پی اچ دی و تحویل و دفاع و پیش و پس اش هر چه دلم خواسته به کنسرت و تیاتر و امثالهم رفته ام و حظ بی حد برده ام. غیر قابل وصف. همین هر از گاهی پای هنر نشستن حالم را خوب کرده وسط آنهمه استرس. آخرینش  سیرک دو سولی بود. این ها محشرند آقا محشر. دستتان رسید بروید. می ارزد. قبل از آخریش هم که گوگوش خانم بودند در لندن. شب عیدی. کلن معرکه بود. قبل ترش هم که الفی خان بُ  (boe) با آن صدای بهشتی اش. قبل ترهایش هم دیگر گفتن ندارد.

فقط باید رفت. 

   + ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

ژاپن دو

مردم ژاپن به شدت مودب و با احترام و در ضمن خجالتی هستند. شرم خاصی در چهره هاشان می بینی. یکی از جاذبه های ژاپن برای من ایجاد ارتباط با مردمی بود که اصلن کاری به کارت نداشتند و حتی از هم نگاه شدن با تو هم شرمنده می شدند. این ایجاد ارتباط با آنها برای من از دیدن معابد رنگارنگ و افسانه ایشان هم جالبتر بود. 

اما مگر می شد به راحتی با این مردم هم کلام شد. اولا که زبانت را نمی دانند یعنی فارسی که هیچ بیشترشان انگلیسی هم بلد نبودند. ثانیا اگر بلد بودند هم نمی شد ایجاد ارتباط کرد از بس سرشان در کار خودشان بود. آرزو به دل ماندم با این ظاهر متفاوتم نگاهی به من بیاندازند. نخیر خبری نبود. اولین تلاش های من برای ایجاد ارتباط در روزهای کنفرانس در هتل ازاکا بود. شکار من هم خانم بی سرپناه کانسیژ که مجبور بود پاسخگوی من مسافر باشد. 

من بنا داشتم بعد از کنفرانس به یکی از معابدی که در کوه قرار دارند بروم و از راه های زیارتی کوه را بالا بروم تا به معبد برسم و شب را هم آنجا بگذرانم. این برنامه ی اولیه بود اما میدانستم که از اینترنت اطلاعات کاملی بدست نیاورده بودم. پس با هدف کسب اطلاعات بیشتر اما با هدف والاتر ایجاد ارتباط به سراغ خانم رفتم. 

اول اینکه خیالتان راحت ختم به این شد که فهمیدم این پروژه یی که در ذهن بنده بود کار دو سه روزه است و من فقط یک شبانه روز برای این کار وقت داشتم پس موکول شد به امید خدا برای سفر بعدی! و اما خانم وقتی که با او صحبت می کردم احساس می کردم دارد کوه میکند نه به لحاظ زبان انگلیسی که انگلیسی اش به نسبت خوب بود بلکه به لحاظ همان شرم و ادب خاص ژاپنی ها. خود آدم هم در مواجهه با این وضعیت احساس عذاب می کند! در خیابان اگر گم شوی احساس می کنی نروم از بندگان خدا سوال کنم که به ناراحتی نیفتند. اما خوب پیش می آمد. کلی باید با خودت آدم ها را برنداز می کردی تا ببینی مثلا کدامیک را فکر می کنی بتواند دو کلام انگلیسی تو را بفهمد و دو کلام پاسخ دهد اما باز هم می دیدی که شکارت ! دارد با زبان ژاپنی جواب میدهد. من که آخر کار دیگر دیدم اینها که برایشان فرقی نمیکد اگر دنبال آدرسی می گشتم و گم شده بودیم به زبان فارسی صجبت می کردم -فرقی نمی کرد آخر- و از روی نقشه مثلا معبد یا مکان مورد نظر را نشان میدادم و آنها هم با ژاپنی و ایما و اشاره به ما حالی می کردند که کجا برویم. حظی داشت برای من این ایجاد ارتباط ها مخصوصا وقتی فارسی حرف می زدم. 

در این سفر یک بار شد که یک نفر امد خودش به ما گفت که اگر کمکی می خواهیم. آنهم در مترو بود وقتی حسابی گیج شده بودیم. متروهایشان -البته در شهرهایی که ما بودیم- به زبان ژاپنی بود و پیچیده. شاید توکیو انگلیسی هم داشته باشد. خالاصه پسرک امد و به ما کمک کرد. کاشف هم به عمل امد که  میخواهد اصفهان را ببیند و ایمیلی رد وبدل شد که اگر کمکی خواست به ما بگوید تا اقوام اصفهانی را به یاریش بفرستیم.

باقی برای بعد...

   + ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

ژاپن یک

 

وقتی رفتم ژاپن تصمیم گرفتم یک گزارش سفرنامه مانند بنویسم. یادداشت های کوچکی هم نوشتم اما هیچ وقت آنها را به تفصیل جایی پیاده نکردم. این روزها هوای ژاپن سخت به سرم زده.  وقتی رفتم ژاپن فصل شکوفه های گیلاس تمام شده بود. گفتم باید یک بار دیگر در فصل شکوفه ها به این سرزمین نازنین بیایم. اما بدون شکوفه ها هم ژاپن مثل یک عروس ترگل و ورگل و زیبا بود. انگار یکی کل شهر را خیابان ها را کوچه ها را بزک کرده. تلاقی مدرنیته و سنت در شمایل و ساختار شهر به کنار تلاقی سنت و مدرنیته در حرکات و سکنات مردم هم سخت به چشم می خورد. در عین حال که مردم ظاهر بسیار مدرن تمیز و غربی دارند رفتارهای اجتماعیشان به شدت ریشه در پیشینه ی فرهنگی دیرینه ی آنها دارد. دلم برای ژاپن تنگ شده و می خواهم که بروم سراغ یادداشت های پارسال و بنویسم خاطرات آن ده روز را. دلم نمی خواست برگردم:) 

روزهای کنفرانس که تمام شد تازه سفر شروع شد. در کنفرانس هم تجربیات جالبی داشتیم. تازه بعد از زلزله و خرابی های شدید فوریه ی پارسال بود و ژاپن زیر آن همه نهیب طبیعت هنوز داشت له می شد. یکی از موضوعات داغ در مکالمه های میان شرکت کنندگان در تنفس های سخنرانی های کنفرانس-در یکی دو روز اول-  مساله ی رادیو اکتیو یته بود که بسیاری را ترسانده بود از سفر به ژاپن و حضور در کنفرانس. آنها که آمده بودند با آمارو ارقام و بر اساس فکت های علمی می گفتند که رادیو اکتیو در این جا که ما هستیم یعنی ازاکا وجود ندارد. 

در انتهای کنفرانس یک مراسم چای بسیار اصل و نسب دار برایمان اجرا کردند. گروهی بودند که در سازمان ملل این مراسم را اجرا می کنند. من که چای را نتوانستم بخورم ولی مراسم زیبا بود.

دقت این ملت من را دیوانه کرده بود. حتی انجام کوچکترین کار برایشان مثل یک ماموریت مهم است. چنان دقتی در اجرای ریز به ریز امور به خرج می دهند که انسان کلن می خواهد در وادی حیرت اقامت دایم بگیرد. این دقت به جزییات در اعمال و رفتارشان به وضوح دیده می شود. در لباس پوشیدنشان حتی در کادو کردنشان. هدیه ای خریدم آنچنان کادو کرد خانم ژاپنی که وقتی به مادرم دادم مادرم دلش نمی امد کادو را باز کند.

بقیه ی سفرنامه ی ژاپن باشد برای بعد 

   + ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

آخر بازی

چقدر بی تو نه حرفی نه قصه ای رازی

نه حال و روز ردیفی نه پرده ی سازی

 

هنوز حصر من و حالت وخیم فاصله ها

غزل شکست نه شعری نه عشق آوازی

 

تمام چلچله ها همزمان زمینگیرند

مرا ببخش نماندست شور پروازی

 

تمام روز خیال دوباره دیدن تو 

و شب صدای ضعیفی: چه قصه پردازی!

 

کنار بی کسی و هی مرور خاطره ها 

میان بیخودی بی قرار این بازی

 

نشسته بود کسی که تمام دنیا را

دورن حنجره بغضی پر از براندازی 

 

همیشه شک شکستن همیشه ترس گریز

تمام شب که تو می با...که می بازی

 

هرانچه را که نداری کنار دیروزت

و آنچه را که تو داری در آخر بازی!

   + ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
comment نظرات ()