دریچه ی صبح

حرف آخر پاییز

و اولین برف

 حرف آخر پاییز با تو بود

حکم تمام شعرهای دل انگیز

 با تو بود

این فصل های زخمی و بی برگ سهم من

تکلیف جاده های غم انگیز با تو بود  

 

پاییز از تو رفت که شعر ترش کنی

ویران شوی و خشک

مگر باورش کنی

پاییز پشت پنجره آهی کشید و رفت

شاید که عاشقانه ی غزلی دیگرش کنی

 

 

این جا نشسته ای و تنم آب می شود

آتشفشان یخ زده بی تاب می شود

این جا تمام بی کسی ام محو می شود

تو ماه می شوی

 و شب همه مهتاب می شود

   + ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٤
comment نظرات ()

ما کجا ماندیم؟ در فصل دروغ

ما کجای کوچه؟ ما کی گم شدیم؟

مردمی بودیم و نا مردم شدیم

در بیابان یک سراب حیله گر

مار پر نیرنگ . یک کژدم شدیم

 

ما کجا ماندیم پشت شهر شب

راستی از دست ما تب کرده تب!

ما کجا رفتیم؟ تا مرز  دروغ

با ریا هستیم هر شب لب به لب

 

تا که شاید خویش را پیدا کنیم

تا سرود صبح را آوا کنیم

گرد شهر شب زده گشتیم ما؟!

تا دوباره روز را احیا کنیم؟

 

ما فقط گفتیم از شهر شلوغ

همچنان ماندیم در فصل دورغ 

آینه در زیر پای ما شکست

شهر بی آیینه و داغ بلوغ

 

شهر بی آیینه پر شد از کلاغ

سینه ی باغش پر از داغ است داغ

تشنه ی انسان و عشق و زندگی

یک تحول یک ستاره یک چراغ...

.

.

.

ما کجا رفتیم؟ تا مرز  دروغ

باز جا ماندیم از فصل بلوغ

 

 

 

 

 

 

   + ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱
comment نظرات ()