دریچه ی صبح

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

دیشب دوباره چهره به چهره روبروی جناب شجریان نشستیم و حرکات و سکناتش هنگام آوراز خواندن را به تماشا نشستیم و آن صدای جادوییش دوباره ما را به دوردست ها ی جان و دل و فرهنگ و به مرزهای دلشدگی برد. 

شجریان یکدانه است. نمی شود گفت که پدیده ی تکرار ناپذیریست چون در آینده هر اتفاقی می توانند بیفتد اما آنچه می توان گفت این است که او پدیده ی منحصر به فرد آواز سنتی ایران زمین است. استاد کار. 

از ویژگی های شجریان انتخاب در خور اشعار است. ایشان معمولا بنا بر احوال و حالات روزگاری که در آن است شعر ها را بر می گزیند و در این کار هم به حق استاد است و به باور من یکی از رازهای جاودانگی او همین ویژگی او ست. اینکه به کلام حساسیت خاصی دارد و در شعر ها به دنبال معنا می گردد و به دنبال ایجاد اتصال بین شعر موسیقی و زمانه و اجتماع است و در این کار بسیار موفق بوده. از آن زمان که در چاووش بنا بر حال زمانه سرای امید و درد مشترک را خواند تا دیشب که به استادی تمام دو غزل از سایه برگزیده بود و زبان حال روزگار شده بود. 

غزل اول 

بر آستان تو دل پایمال صد درد است
ببین که دست غم‌ات بر سرم چه آورده است
....
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست 

به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
که سینه‌ها سیه از روزگار دم‌سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست 

دلا منال و ببین هستی یگانه‌ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
طرز ادای کلام استاد وقتی که با درد می خواند که: 
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی حس این درد مشترک را در دلت شعله ور می ساخت و به آب و آتشت می کشید و بعد داد از اینکه جهان سخت نا جوانمرد است.
غزل تکان دهنده ی دوم این غزل سایه بود:
 
شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 

هزار سال ز من دور شد ستاره‌ی صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 

دریغ جان فرورفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید 

نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید 

ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید 

سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید 

سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 

چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 

کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 

بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 

روان سایه که آیینه‌دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید
وقتی این غزل را خواند به طرز عجیبی حس شب و شبزدگی را بر جانت مستولی می کرد. انتخاب این غزل ها نشان دهنده ی غور ایشان در ادبیات است. اینکه از بین تمام شعر های موجود بتواند چنین غزل هایی را دستچین کند. این که مخاطب با این غزل ها ارتباط بر قرار می کند نشان دهنده ی مردمی بودن این هنر مند است. این غزل ها مالامال بود از شکواییه و رنجوری از دست روزگار ویک حس عمیق ناتوانی در برابر آنچه زمانه بر سرت می اورد.
به طور کلی من این کنسرت را کنسرتی دیدم که ایشان می خواست در آن به لحاظ حسی یک حس اندوه و دلشکستگی را منتقل کند. حسی از جنس حسی که اخوان در زمستانش منتقل می کند. یک دل سردی تلخ و یک یاس زهر آگین:
سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید 
 یک اعتراض اما اعتراضی از سر نا توانی. مثلا در کنسرت دو سال پیشش حس امید بیشتری میداد و اعتراضش اعتراضی جان دار تر بود و از سر قدرت. اما امسال اعتراض این غزل ها اعتراضی اندوه گین بود و اعتراض اندوه گین یعنی شکوه و گله و در این شکوه و گله ان قدر شکوه کننده از دست کسی که او را رنجانده است رنجور است که حتی او را مخاطب شکوه اش نمی کند و به جای آن روزگار و جهانی را که چنین رنجی را بر او روا داشته سرزنش می کند. 
سر انجام کار هم که طبق معمول مرغ سحر و بعد درد مشترک را خواند و حظ مضاعف بخشید به حال مخاطبش. 

در ضمن این بیت غزل سعدی رو طوری خواند که حسابی شاخص نسبت به بقیه ی بیت های آن غزل بیاد ماندنی و تاثیر گذار بود:  بر سر بازار سربازان عشق، زیر هر داری جوانی دیگر است/ این گدایانی که این دم می‌زنند/ هر یکی صاحبقرانی دیگر است. 
دیگر اینکه  این غزل درخشان مولانا را که خواند ای ساکن جان من آخر تو کجا رفتی، در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی به شدت بر من یکی نشست برای من کثرت المعانی بود خواندن این غزل که شرح و تفسیر این کثرت المعانی بودن بماند که در شرح نمی آید.....
نکته ی آخر اینکه به لحاظ ساز ها و موسیقی و رنگ صدا من این کنسرت را بیشتر از بقیه ی کنسرت های گروه شهناز دوست داشتم. تعداد سازهای زهی افزایش یافته بود و این سازها به زیبایی بقیه ی صدا ها را همراهی می کردند. همین بود که مرغ سحر دیشب هم به گمانم با شکوه تر از مرغ سحر های پیشین بود. سازها خوب پشت سر آواز  ایستاده بودند. من به خصوص از شهبانگ حظ بردم. نقد هم حتمن بر این کنسرت وارد است همنان که بر تمام کارهای هنری. اما آن را یابد واگذارد به اهلش به خبرگان موسیقی سنتی و آواز.  
منتظر میمانیم تا دوباره بیایی...
 

   + ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۸
comment نظرات ()

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

 

http://www.onmvoice.com/play.php?a=66844

 

 

   + ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩
comment نظرات ()

اول قصه من تمام شدم

اول قصه من تمام شدم

شعر آمد کنار من خوابید

با دو چشمش که هم کلام شدم: مثل مجنون...نه! مثل لیلی بود

من که یک بغض نا تمام شدم

زیر دستان یک قبیله ی خشم

موسیقی بودم و حرام شدم

سخت می شد که شعر را نوشید سخت می شد که یک غزل پوشید

شهر را زیر چشم می گیرند کوچه ها عاشقانه می میرند

تو که شاعر شدی نباید نه! 

من که شاعر شدم تمام شدم

 

 

   + ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
comment نظرات ()