دریچه ی صبح

من و خاک و آب و نور وهوا

تمام لحظه های خشک تابستانم را با شما پر کردم. 

تمام گلدان های خالی تابستانم را با شما پر کردم. 

وقتی از کار سرشار می شدم رو به شما می کردم. 

وقتی اکسیژن کم می آوردم به شما پناه می اوردم. 

حتی وقتی از شادی به سرانجام رساندن چیزی در پوستم نمی گنجیدم باز می دویدم به سوی شما در حیاط یا در گل و گیاه فروشی محله فرقی نمی کند. مهم این بود که می شتافتم تا لمس تان کنم تا ببویمتان تا با شما باشم. 

من با شما انگار به پرواز می آیم به وجد و یا به خلسه یی بی  نهایت بهنگام و درست

دستانم را که به خاک می آلایم انگار دارم چیزی را در اسطوره ها ی ازلی جا به جا می کنم

انگار در روند رشدی و خلقتی و زندگیی دارم می مانم می بالم و خود نیز می رویم با شما ریشه در فشرگی های آغوش خاک و شاخه در گستردگی بی نهایت آسمان. 

باغبانی کردن همان مادری کردن است که چنان به روحت می آمیزد که انگار آب در رگ های برگ که انگار خون در رگ های انسان که انگار نور در رگهای زمان. فرزندان گل های مادرند و من باغبانی را همانگونه که مادری را دوست می دارم. حس بی همتای بودن و ماندن و دودیدن در کنه وجودی که دوستش میداری. خود را در کسی نشاندن و نهادن و سر بر آوردن. 

به سر تمام لحظه های تابستانم گل زدم. گلدان های اطلسی  ها و بنفشه ها را به گردن پنجره هایم آویختم. دستانم با خاک آمیختند ریشه هایتان را به قلب خاک فشردم و سر انگشتانم بوی رویش گرفتند. 

باغبانی با خاک و آب و نور و هوا آمیختن است. خود زندگیست با آفت و علف هرز در افتادن و گل های لطیف را نگاه داشتن است. 

حال من با شما خوب است خیلی خوب. 

 

پی نوشت: "شما" در متن هم بچه ها هستند و هم گل ها که البته هم همینطور است که بچه های گل های ما هستند و گل ها مثل بچه های ما. بچه ها مثل گل ما را به کنه وجود و زندگی وصل می کنند و ما باید از بچه ها مثل گل مراقبت کنیم و به آنها از گل لطیفتر نگوییم.

 

   + ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱۳
comment نظرات ()

پنجره های باز

عاشق این پنجره های بازم

این همه پنجره ی باز 

که مرا به سوی 

آزادی 

فرا می خوانند

آزادی انبوهی از همه ی آنچه نیازش دارم

انبوهی از آنچه باید بدانم در هر لحظه 

تمام آنچه را که برای نو شدن های مدامم می خواهم 

انبوهی از دانستنی ها

 

هر چه می توانم از تو پنجره می گشایم

پنجره ها را نمی بندم

همواره پنجره ها بازند

تا من آسوده خاطر بدانم 

وقتی که خواستم 

تو آن جایی

هر وقت که آمدم هستی 

پنجره ها را همه ی آن ها را باز می گذارم 

همیشه ...

 

پ.ن. اگرچه که لپ تاپم برای خاطر این همه پنجره های باز دارد جان میدهد. 

   + ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱۱
comment نظرات ()

برای خاطر ذات آدمی

از تمام دردها که بگذریم 

درد وابستگی می ماند  و سر بر میدارد و سر می فرازد بر تمام دردها

رهایی کنده شدن و بند دل گسستن نیز 

از تمام کارهای سخت که بگذریم

می ماند

خود می نماید

و به یک چالش اساطیری فرایت می خواند

 

بست کار یا شاید گسست کار ان جاست که آدمی ابدن می تواند رها کند خود را؟ یا رها شود اصلن؟ 

 

اندیشه​ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل​های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

(مولانا)

   + ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
comment نظرات ()