دریچه ی صبح

مثلا این خورشید

"مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته...."


1- جاده ای جانی گرفت در شبی بی سر وته

در شبی تار به اندازه ی یک چاه عمیق

و چنین است که این این قافیه هر روز

تکرار می شود .

جاده ها گیج پر از پیچ

و پر از درد سرند 

جاده ها تاریکند  

در سرزمین من جاده و جان با هم آمیخته اند ...

جاده ها نفس گیرند

جاده ها

از ما

جان می گیرند

 

2- مسافرت بودیم نبودیم بر گشتم دیدیم که حیاط خانه ی ما یتیم بوده است کسی گل ها را هرس نکرده. دیگر حیاط نیست برای خودش جنگلی شده. علف های هرز در حیاط خانه ی ما بیداد می کنند. کسی علف های هرز را از ریشه نمی چیده است که به دست و پای گل ها پیچیده اند و گل ها ی باغچه را بی مهابا از پای در می اورند.  امروز دیدم در حیاط رها شده ی ما گل های رز صورتی و زرد و سرخ را که دست علف های هرز را از پشت بسته بودند و شنیدم :

که میشود روی تمام علف های هرز دنیا را کم کرد. که می شود نبرید. که می شود بر شانه های اندوه بلند شد و سر از ابرهای نومیدی بر آورد. طبیعت در سخت ترین شرایط ادامه می دهد. 

چرا انسان نه؟ 

و خواندم که:

"دلخوشی ها کم نیست

مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته...."

   + ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۸
comment نظرات ()

یک دشت بود و یک کوه

مردی کنار پنجره کز کرد...خسته بود

زن مثل کوه پشت سر او نشسته بود

پیچید مثل پیچک عاشق به دور او

آن شب دو دست بی کسی از پشت بسته بود

صد ها... هزار ها گره کور بغض را

با صبر و حوصله همه از هم گسسته بود

یک شعر یک ترانه دوتا خاطره دو دست

در اتفاقشان کمر شب شکسته بود

 

تقویم کهنه شد و زمان گشت و گشت و گشت

زن همچنان قدیم پشت سر او نشسته بود

 

گویی که قصه قصه ی یک کوه و دشت بود

دستش به دامنم و منم پام بسته بود

اما مهمتر از همه دل های جفت ما

مانند صبح و نور به هم سخت بسته بود 

 

   + ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٧
comment نظرات ()