دریچه ی صبح

بر دامنه های شرقی خورشید

به خواهرکم با عشق

برای آنکه از شعر شاملو نوشت و گفت که: می خواهم خون رگان خود را قطره قطره قطره بگریم:

 

بر دامنه های شرقی خورشید

وقتی پرندگان پرواز رهایی را هلهله می کردند 

من در تنگنای قفس (ه) های متروک و تاریک کتابخانه ای 

به دنبال کشف فلسفه های پرواز و رهایی بودم

مادر بزرگم تمام عمر داشت با تمام وجودش

قربان یک یک فرزندانش می شد

مادرم داشت نرم نرم لالایی پرواز را

در گوش دخترم می نشاند 

و دخترم سر بر بالشی دل به رویاهای سپیدش سپرد

که پر از پرهای پرندگان مهاجر بود

تو داشتی 

"خون رگان خود را قطره قطره قطره می گریست*"ی

و کسی داشت نیمه جان 

آواز پرواز را از پس پشت ضخامت یک دیوار 

به روزنه های رهایی می سپرد

 

*" ای کاش می توانستم ،خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند" احمد شاملو

 

   + ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٩
comment نظرات ()

شب و کویر

شب می بارد

بر گرده های زمین وآسمان

سنگینی می کند

... 

کویر همیشه محکوم است

که روز هایش در مسخ مذاب تعصب می سوزند

و ماسه هایش در هرم مدام بی آبی سراب میشوند

و شب هایش را هراس حضور مارها ی مرگ

و زردی زهر آگین و مضطرب عقرب های کژدم تشویش

تسخیر کرده اند

کویر می داند

که محکوم است

-نه ساحل است که بر دامان آب های آزاد سر نهاده باشد ... نه جنگل که سرنوشت سبز و انبوه رهایی باران باشد و نه کوه که آشیانه ی امن وارستن پرواز - 

ستاره های شب های بی انتهایش

شاهدان روشن و آگاه سرنوشت کویر اند

ستاره باران است شب کویر

ستاره های دربند آویخته از پنجه های سیاه و سرد شب هایش

ستاره های سپید درخشان 

ستاره باران است شب کویر 

ستاره باران

   + ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٦
comment نظرات ()

نی نامه ی قیصر

 

دکتر شریعتی:

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که ازادانه زیست. ..حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

 

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

 

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

 

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

 

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

 

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

 

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ

 

قلم، تصویر جانگاهی است از دل
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

 

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

 

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

 

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

 

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

 

پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او

 

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

 

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

 

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

 

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

 

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

 

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

 

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

 

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

 

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

 

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

 

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

 

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

 

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

 

 

قیصر امین پور

   + ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٦
comment نظرات ()

عشق تنها بود

ظهر عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق تنها بود!

 آتش سوز و عطش بر دشت می بارید

در هجوم باد های سرخ

بوته های خار می لرزید

از عرق پیشانی خورشید ، تر می شد

دم به دم بر ریگ های داغ

سایه ها کوتاه تر می شد

سایه ها را اندک اندک

ریگ های تشنه می نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می جوشید

 دشت ، غرق خنجر و دشنه

کودکان در خیمه ها تشنه

آسمان غمگین ، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان؛

اسب های زخمی و بی زین

نیزه و زوبین

  شور محشر بود

نوبت یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف ، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف ، منظومه خورشید روشن بود

این طرف ، هفتاد سیاره

بر مدار روشن منظومه می چرخید

 دشمنان ، بسیار 

دوستان ، اندک

این طرف کم بود و تنها بود

این طرف کم بود ، اما عشق با ما بود

....

باغ گل ، لب تشنه و تنهاست

عشق اما هم چنان با ماست

قیصر امین پور 

 

 
 
 

 

   + ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٤
comment نظرات ()

آوار نام تو

نام تو آستانه ی همه ی زلزله های ناباوریست

نام تو ویرانگری سوزان آتشفشان دهشت است

بر سر سقف های نا امن یک قبیله ی پر درد

نام تو انهدام یک تصویر آبی آرام است در تلاطم آشوب یک شب طوفان زده ی بیمار 

نام تو شکیبایی خدا را می طلبد

نام تو را که می شنوم 

میدانم که در جایی سبویی شکسته

و آبی بر زمین ریخته

که دیگر هرگز به کوزه باز نخواهد گشت

نام تو را که می شنوم 

صدای شکستن استخوان های عشق می پیچد 

در اتاق مغشوش رویاهای به واقعیت نپیوسته ی خفه شده

نام تو آوار است 

آوار یک یک روزهای خوبی که قرار بود از راه برسند

نام تو را که می شنوم میدانم 

که روزی 

خاطرات زلزله ها و آتشفشان ها را قاب خواهند گرفت 

و به دیوار سفسطه های تاریخ گذشته ی جاهلیت خواهند آویخت

...

آن روز فرزندانم عشق را بر گردن خواهند آویخت 

 

   + ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٩
comment نظرات ()

دیدار

پشت خیال پنجره ها خیمه می زنم

من چشم تمام پنجره ها را بوسیدم

وقتی پرده ها حق تنفس را از رویای من گرفته بودند 

 

اتفاق دیدار در دست های من و تو خواهد افتاد

من در پریشانی کوچه های پر خم و پیچ روزهایم

و در غوغای خاموش شب های اتاق پر از پروایم

تو را زندگی کرده ام

من میدانم 

اتفاق

خواهد افتاد

روی چین های مداوم دامان اشتیاق

دیدار تعبیر خواب من نیست 

از سرنوشت گریزی نیست!

 

....

بوی تو مثل باد در ذهن عاشق پنجره پیچیده است 

هر روز

من در قاب پنجره ایستاده ام و

آغوش پنجره به اندازه ی آسمانها باز است

آغوش من به اندازه ی تکرار فصل ها در خاطرات زمین

   + ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()