دریچه ی صبح

مثل هیچ چیز مثل من

او مثل یک بغض است خانه اش در گلو ی تست. بعضی که گاهی می ترکد و بیشتر از ترکیدن ورم می کند انقدر ورم می کند گاهی که تو خود سوزنی از جنس خاطر ها  به آن می زنی بلکه ترکید بلکه دهان باز کرد و تو گلویت باز شد و از خفگی رها شدی.

او مثل یک حسرت است حسرت رسیدن به قطار برای مسافری که ده ها ترافیک در ده ها تقاطع پای رفتنش را بریده است درست مثل ان مسافری که نرسید و هواپیما حسرت پرواز او را با خود به دل ابرها برد. 

او مثل یک لذت است لذتی که قبل از آنکه به اوج خود برسد دستانش بی مهابا قطع می شوند. مثل یک دلتنگی و تصویری مجازی از او. از پشت تمام مونیتورهای جهان هم که نگاهش کنی باز لذت ناقص نا تمامت به حسرتی بی انتها میماند و بس. 

او مثل هیچ چیز نیست مثل من است مثل تو است مثل ماست درست مثل من که مثل فرزندانم هستم مثل دخترم مثل پسرم و درست مثل دخترم و پسرم که مثل من هستند.

او در تو می پیچد و تو در او بزرگ  میشوی آنچنان که یک شعر در بودن یک شاعر.

کودکی هایت را نشسته برایت درست کرده موهایت را بافته در دو بر صورتت سالهاست.

پر است از ابر

پر است از خورشید

پر است از کوه

پر است از دریا

پر است از دشت

پر است از کویر

پر است از سکوت

پر است از فریاد (زیر اب)

پر است  از بند 

پر است از پرواز (حسرت پرواز)

پر است از ترانه

پر است از مرثیه

پر است از شعر 

پر است از غزل

پر است پر پر فقط تو را کم می آورد وقتی که در دامنش نیستی 

و تو بیشتر او را... همیشه هنوز

وطنم !

و من چه پرم از تو!

   + ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٤
comment نظرات ()

نمی دونی چه سخته در به در بودن

دلم تنگه برادر جان

برادر جان دلم تنگه


خودت را در آینه تکرار می کنی هر روز. چشم هایت را به پنجره های بسته می دهی و تصویر ها را در زنانگیت بارور می کنی. روی تمام طناب های زندگی با پاهای ظریفت با ساقهای نازکت محکم تر از همیشه قدم بر میداری. با بازوانت باز باز تا تعادلت در هوای برهوتی دوران از پا نیفتد و پیوسته می لغزی ولی نگهش میداری تمام وجودت را. مبادا که بیفتی. 

تمام روز در خودت می پیچی پر از بادهای پاییزی می شوی پر از رنگ های پاییزی. مبادا در فقدان سبزی بهارت گرفتار بی تفاوتی بی رنگی ها شوی. رنگ های زرد پاییزی را خودت به تن و جانت می تنی تا بدانی که هستی و مانده ای اگر چه که دنیا تمام سایه های گریز پا را در مقابل بهت چشمانت اکران می کند. 


میمانی و دلتنگی ها را برای برادرهایت هم زمزمه نمی کنی که در سایه سار سرد پاییزیتان فقط باید ماند ونفس کشید حدیث نفس با خود می کنی که برادر هایت مجال گوش دادن ندارند در این بادهای سرگردان. 

داریوش می خواند: دلم تنگه برادر جان .... برادر جان دلم تنگه:   و داریوش چهل سال است که مدام می خواند این جمله را برایت و چهل سال است که تو میدانی که وارث درد پدر هستی ...

 

   + ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٢
comment نظرات ()