دریچه ی صبح

ثانیه ها

ثانیه ها مرا می خورند 

و من مثل باد از کنار گوش خود می گذرم

من می گذرم 

و خویش- تنم را به دست ثانیه ها می دهم

تا تمامم کنند

من روی تارهای نازک یک تنش اسطوره ای نشسته ام 

و سخت تمرکز کرده ام

-چنان که در عکس های بودا دیده ای-

تمرکز کرده ام 

شاید هنر گیاه بودن را ... : ریشه در خاک و سر در نور

...

چقدر درخت ها را دوست دارم چقدر دوستشان دارم

چقدر زمینی و همانقدر آسمانیند

   + ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٦
comment نظرات ()

روزهایی که می روند

روزهایی که می روند 

چیز هایی را با خود می برند

و چیزهایی را از خود باز می گذارند

ما می مانیم و تلی خشک از ان چیزها که ماند و حسزتی خیس از آن چیز ها که برده شد

   + ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۳
comment نظرات ()

خوب که نگاه می کنم

خوب که نگاه می کنم 

می بینیم که 

تو همه جا نشسته ای

این تویی

که همه جا ...

.

.

.

چرا همیشه خوب نگاه نمی کنم؟

   + ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥
comment نظرات ()