دریچه ی صبح

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن *...

 

بر روی خط زمان ایستاده ام گاه می دوم -مثل این روزها- گاه می افتم خسته و بر می خیزم -مثل همیشه ها- گاه می ایستم و خودم را و دیگران را تماشا می کنم  و گاه میشکنم -مثل هنوز ها و همواره در راهم و می روم تا نقطه ی پایان برسد. این سرنوشت این حجم است...

من مسافر خط زمانم ... و این دگرگونی حالات من نیست که این سفر را به دست معنا می سپارد. این نگاه آگاه من به نقطه رسیدن است که من را به معنا می کشاند وجودم را معنا میکند. این جاست که حالات دگرگون این حجم روان که در برخورد با آینه ی زمان پدید می آیند چیزی نیستند جز تصاویری گذرا و آنچه ماندگار است نقطه ی برخورد مسافر با مقصد است و اما جذاب ترین داستان دنیا داستان آن مسافر است و قصه های دویدن و افتادن و بر خواستن و مکث و شکستن و رهایی و راه و رسیدن.  

و این چنین است که من سفر را دوست دارم بیش از هر چیز در این دنیا:  چون مسافر بودن ذاتی من است. چون داستان بودنم را در سفر تجربه می کنم.  

 

* فروغ شعر معاصر

   + ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
comment نظرات ()

نه کلمه نه جمله

نه کلمه دارم برای نوشتن نه جمله نه حرف نه قافیه. انگار که خالی شده ام از همه چیز. در کرختی محض به سر میبرم. از آن کرختی ها که بد هم نیستند حالت کسی که یک صبح زود از خانه بیرون میزند و تا قله ی یک کوه را صعود میکند و بعد بدو بدو می دود پایین. طرف کوه نورد حرفه ای هم نیست. خوب طبیعتن بعد از رسیدن به زمین مسطح کرخت است روزگارش دیگر.

حالا به این خالی بودن ها یک نیاز جدی به اندیشیدن و تفکر و تجزیه تحلیل را اضافه کنید. می شود خالی کرختی که باید سخت و تند بدود تا برسد.  حوصله ی نداشته هم روی همه ی اینها. هوای ابری بارانی باد و طوفانی هم بریزید رویش که انگار نه انگار ماه تیر است. 

حالا هی تو از من بخواه که یک فصل را شروع کنم تمامش کنم در طول یک ماه و فصل بعدی را شروع کنم. خدا هم برای هر فصل سه ماه  وقت گذاشته حالا تو از من فصل های یک ماهه می طلبی. از من یک سر و هزار سودا؟ باشد به روی چشم فصل یک ماهه تحویلت میدهم ولی گارانتی نمی کنم که بهارش پر شکوفه باشد تابستانش پر میوه فقط میدانم پاییز و زمستانش خوب برگریزان و بی برگیی خواهند داشت. 

تو منتظر بمان من می دوم....

   + ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤
comment نظرات ()