دریچه ی صبح

متن و حاشیه

به حاشیه ها گریختم 

که داغی متن را بر نمی تابم

و اما تو مرکز کدامین دایره ی مغناطیسی هستی

که گریز مرا به شتاب در بر گرفتی

آنگاه که  دستانم تو را بوسیدند

چشمانم تو لمس کردند 

و لبهایم تو را دیدند

من در حاشیه ها پرسه می زدم 

و اینک در متن داغ زمینت چشم ها و دست ها و لب هایم را سوخته ای

تو بر شرقی ترین کرانه های خورشید نشستی

و من در شعاع تو سبز شدم

در متن داغ بیابان سراسر خورشیدت

و نه در سردی بی جان سایه های یک عصر بلند بی امید

....نه

 

حاشیه نشینی کار من نبود

من در التهاب حضور سوزان متن ها زنده بودم 

در متن ها

 

   + ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۸
comment نظرات ()

مرور

امروز روز مرور شماست

خاطراتم  روی اعصابم می دوند 

خاطرات خطر ناک من 

چقدر surreal  

چقدر متورم

چقدر بی پناهید

شما را در بهت بی امان جایی پیدا کرده ام 

و یک روز زیر یک رهایی آفتابی 

زخمهاتان را التیام خواهم بخشید 

تا آن روز بدوید روی اعصابم

آن روز خفاشها به غارها رفته اند

آن روز...

 

 

   + ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٢
comment نظرات ()

زندان

زندانی ساخته ام از خاطرات خود 

و تو را در سلول انفرادی آن انداخته ام 

   + ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٢
comment نظرات ()

تقاطع

من در یک جغرافیای بارانی 

تو در یک تاریخ تبدار

من در فرار اروپایی خودم

تو در قرار آسیایی خودت

ما ولی در یک نقطه به هم رسیدیم

در لامکانی یک مکان مبهم بی مرز

در ابهام یک بی زمانی متلاطم

ما به هم رسیدیم 

در تقاطع ملکوت یک درد

ما به هم

   + ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۱
comment نظرات ()

این غول

انگار که از پشت کوه در امده این غول

این غول بی شاخ و دم

نمی فهمد که شیشه ی عمرش در دست بچه های من است

 

 

   + ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
comment نظرات ()

پشه در مرداب

وقتی کلمات مرده اند 

و کسی تا گلو گاه خود در مرداب فرو رفته است

در جغرافیای مرداب تو

دست و پا زدن 

شناور شدن در ابهای آزاد اقیانوسی نیست

و بال بال زدن 

به پرواز در رهایی آسمانها نمی انجامد

دست و پا نزن 

تو بیشتر فرو می روی در مرداب بودن و ماندن خویش 

دست و پا نزن

تو پیش از این ها از دست رفته ای

دست و پا نزدن

تو نه نهنگی که آقای اقیانوس باشی

نه عقابی که آقای آسمانها

تو از دست رفته ای دست و پا نزن

 

 

   + ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸
comment نظرات ()

مامان

مامان گلم

مامان نازنینم

فردا روز مادر است و همه ی روزها روز مادر است

که اگر در روزی مادر نباشد آن روز روز نمی شود

دیگر شب است

تو نوازش نوری بر شانه های یک نهال

مامان عزیزم

دوستت دارم

مثل فرزند که مادر را

مثل تشنگی که آب را

مثل انسان که عشق را

 

   + ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
comment نظرات ()

این اسراییل

این اسراییل حرص ادم رو در میاره به همین سادگی ...و به همین غمناکی ... و به همین خشمناکی.....

 

   + ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱
comment نظرات ()

خرمشهر آزاد شد

خرمشهر آزاد شد 

شهر سربی من

اما تو هنوز 

در سرفه های سیاه خود 

خس خس می کنی 

و از وسعت سیمانی چشمانت

جویبار خونین اشک هایی 

میریزد که پیام آوران تنگی تاریک نفس هایت هستند

 

خرمشهر آزاد شد

و پدران ما 

دستهای مادرمان را 

آنروز ستاره باران کردند 

و ما را

آنروز بر شا نه های

نخل های بلند رهایی نشاندند

تا افق های باز را تجربه کنیم

افق های خونین باز را

در آن محمد ها  نشسته بودند 

و آزادی شهر را 

غوطه می خوردند در رهایی خود

 

خرمشهر ازاد شد

و ما امروز

در نهایت خویش ایستاده ایم 

خاطرات شکسته ی خردادی خود را 

در حسرت دوباره ی افق های باز 

پیوند می زنیم

برای ان روز که پرنده پر پرواز خویش را پس بگیرد

و قفس سزای پریدن نباشد

 

خرمشهر ازاد شد

شما چطور؟ 

 

 

   + ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

فقط خواستم بگم

فقط خواستم بگم که ما هستیم 

یه وقت زیادی دلت رو خوش نکنی 

ممکنه آفتابی نشیم 

ممکنه سر راهت سبز نشیم ولی خیالت تخت نباشه 

چون که 

ما 

هنوز

هستیم 

تا چشت در آد

 

مطلب بالا بخشی از نامه ای است از طرف خورشید در روزهای ابری به خفاش های خنگ. بخش های دیگر نامه متعاقبا ارسال خواهد شد

   + ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢
comment نظرات ()