دریچه ی صبح

لال مونی

به خداوندی خدا آدم می مونه چی یگه بعضی وقتا. لال مونی گرفتم فقط....

لال مونی یعنی 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست 

که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست

یعنی ورقهای شعر که بدست سبزی فروش ها دور جعفری و گشنیز پیچیده شدن

یعنی سه تار و نفت و کبریت ... جنگل و نفت و کبریت 

یعنی چاقو و شاهرگ بره و بعدشم پوست قلفتی کنده شده ی بره آویزون شده یه ور و ساطور و استخوناش و دو ساعت بعد دل و جیگر خورد شده و کباب شده و فردا صبح کله پاچش... کاش فقط کار با تماس چاقو و شاهرگ ختم میشد

یعنی یه قلوه سنگ وسط گلوت یا چند تا تیغ ماهی سفید تو حلقت

لال مونی یعنی استیصال

یعنی بی صدا درد کشیدن

یعنی فریاد زیر آب

یعنی خفه خون

یعنی کم آوردن

..... 

یعنی گوشت کوبیده  توسط گوشت کوب

یعنی دیپ فرای شدن کار ما از شلو فراینگ دیگه گذشته مادر مدتهاست داریم تفت داده می شیم حالا دیگه مثل بادمجون هایی که تو روغن زیاد  غلغل می جوشن شدیم 

آی اشپز باشی بابا خوب سرخ شدیم دیگه ورمون دار از تو روغن

آخه تو تازه عروسی تجربه نداری بسه دیگه سوختیم بادمجونا جزغاله شدن دیگه قابل خوردن نیستن ها 

حالا ازما گفتن از تو نشنیدن. غذات بسوزه و خراب بشه آبروت جلو مادر شوهرت میره خود دانی ... 

پ ن. البته اینجوری ها که تو هستی به گمانم آلردی آبروت شدید ریخته کف زمین بعدشم یه راست رفته تو چاه وسط اشپزخونه همون چاهو می گم که  همش سوسکا از توش میان بالا :)

 

   + ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳٠
comment نظرات ()

باز هم خفاش ها

کاش غار ها منهدم شوند

 

خفاشها تکرار می شوند 

صدای نحس بالهاشان می آید مهاجم و مرتعش و نا پایدار ...مدام می آید 

و رگه  های صبور نور در تو در توی تنگی غارها ی معذب تیرگی به ارتعاش در می آید با همین بالهای کوچک سیاه

و انها نمی دانند. 

نه غارها منهدم نشوند

غارها باشند

خفاشها هم باشند در همان غارها ی تاریک و تنگشان

باشند 

تا شکوه دشتها را بفهمیم

تا زیبایی نازک و رنگارنگ پروانه 

زیر پوستمان بدود

هر جا نور نباشد تاریکی

هر جا زیبایی نباشد زشتی

و هر جا نرمی نباشد خشونت 

بیداد میکند

 

 

   + ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۸
comment نظرات ()

خفاش ها

خفاشها از نور  می ترسند 

از نور گریزانند 

شاید از نور متنفر نباشند اما تاب و طاقت رو یارویی با نور را ندارند. وجودشان با نور سازگار نیست. 

خفاشها به دالان تیره وسیاه و سرد غارها می گریزند و خیال می کنند که خورشید را از زندگی حذف کرده اند. 

خفاش ها نمید انند خورشید را حذف نمی توان کرد خویشتن خویش را فقط می توان محروم کرد از او و تابش بی پروایش.

خفاشها سخت در غارهای تعصب خویش گم شده اند خفاشها پر از سردی توهمند.

 

   + ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳
comment نظرات ()