دریچه ی صبح

تنها یک دقیقه

تنها یک دقیقه 

یک دقیقه کافیست

تا یک شب

یلدا شود

کاش می توانستم 

چشم در چشمانت بایستم

و ماجرای بلند و سیاه همین یک دقیقه ات را برایت بر خوانم

تا شرح دهم برایت

که چگونه بلند ترین شب زمانه شدی

که چگونه یلدا شدی

کاش می توانستم

   + ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
comment نظرات ()

یلدا که رفت

 

بهار می آید 

در کوچه هامان

در نزدیکی های یک روز سرشار

و انتقام لحظه لحظه لحظه ی این شکنجه های سرد و کبود را

 از دستان تو خواهد گرفت

نه با خشم و جنون 

که با شکوفه باران نازک نفس هایش

خورشید درید امروز پرده های یلدا را

یلدا افراط کرده بود در وهم و فهم خویش

یلدا آنچنان که می پنداشت پایا نبود

 

بهار آمدنیست 

باور کرده ام 

 

   + ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
comment نظرات ()