دریچه ی صبح

می خوام بیدار بشم

به نظرم هیچ هل دادنی سخت تر از این نیست که خودت رو هل بدی

هیچ برخوردی سخت تر از بر خورد و روبرو شدن با خودت نیست

و هیچ چیز سخت تر از این نیست که بخوای خودت رو از خواب بیدار کنی خودی رو که تو یه خواب عمیق هست و میدونه که خوابه ولی نمی خواد از خواب پاشه. اگر بخوای هر کی دیگه رو بیدار کنی فقط یا با آرامش میزنی به شونه ی طرف یا نوازشش می کنی یا با یه صدا زدن آروم یا اگه هیچ کدوم این ها نشد داد می کشی ولی خودت که خوابی چی؟ 

حالا ما که خواب موندنمون به هیچ کسی به جز خودمون ضرر نمی زنه اونایی رو بگو که خواب موندنشون یه دنیا رو به باد میده و تازه دنیا رو آب ببره اونا رو خواب میبره با هیچ یک از تمهیدات بالا هم بیدار بشو نیستن که نیستن.....

   + ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
comment نظرات ()

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

 

 پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد        گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

 

پیمان شکنی و ایمان با هم گرد نمی آیند. موحد که باشی ناگزیری که بر پیمان هایت استوار بمانی. الذینهم علی اماناتهم و عدهم راعون . پیمان شکنی لایه های گوناگون دارد. فردی اجتماعی و سیاسی می تواند باشد در لایه ی انسانی آن. همچنین پیمان شکنی می تواند بین انسان و خدا رخ دهد. وقتی انسان به عهدش با خدا وفا نکرد آنگاه این پیمان شکسته می شود و انسان لیاقت آن عزت و مکنتی که خداوند به او عطا فرموده را از دست می دهد. انسان این عهد را به گونه های مختلف می تواند بشکند. می تواند به انچه بین فرد او وخدای اوست احترام نگذارد و عهد بشکند و میدانیم که بین انسان وخدا چه ها می گذرد. یکی دو تا نیست. حق انسانهای دیگر را را که رعایت نکردی عهد خود را با خدا شکسته ای. لایه ی خدایی پیمان شکنی به لایه ی انسانی آن گره خورده است چرا که خدا از حق الناس نمی گذرد. ظلم به بندگان خدا از آن گونه ظلم هاست که همان مردم مظلوم (مورد ظلم واقع شده ) باید ازآن بگذرند. نگه داشتن عهد خدا آسان نیست مثل همان است که مولا علی در باره ی خویشتن داری فرمود گویی که با دامنی بلند از بین خارستان باید گذشت. بیاندیشیم که هر روز چند عهد را می شکنیم با خدای خود. ما که مسوول خود و اطرافیان خود هستیم بیچاره آنان که مسوولیت های کلان اجتماعی و سیاسی دارند. کاش می شد که از صحبت پیمان شکنان پرهیز کرد در زیر اسمانی که پیمان حرمت و احترام غرور و عزت و آبرو و آزادگی و آزادی انسان هر لحظه در آن می شکند .... کاش

 

 

   + ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٤
comment نظرات ()

یکی از لذت بخش ترین کارها

یکی از لذت بخش ترین و آرامش دهنده ترین کارها این است که خود را تمام و کمال دست کودکی بسپاری. یک روز را با او وفقط به خاطر او بیرون بروی. با او به اسباب بازی فروشی بروی دنبال او بدوی از دریچه ی چشمان او به اسباب بازی ها بنگری و تمام حواست را به نظراتش در باره ی اسباب بازی های مختلف بدهی. ملاک های او را برای انتخاب در نظر بگیری و بعد با او به سینما بروی و یک فیلم کودکانه ببینی و در طول فیلم به نقد و نظراتش گوش بسپاری و پیش بینیهایش را جدی بگیری و با او در ساده ترین لحظات گم شوی. از همه مهمتر وسط فیلم به احترام او چرت نزنی. یعنی انقدر در دنیای او باشی و با او همراه که چرت راهی در سر و چشمت نیابد. همراه او پاستیل و شکلات بخوری و به قند خونت فکر نکنی نوشابه را تا ته سر بکشی و فیلم که تمام شد مثل او خمیازه ای نداشته باشی که بکشی.  و شب که شد در کنار او سر به بالش کودکی بگذاری. مهم نیست این کودک فرزندت باشد  خواهر یا برادر یا پسر داییت باشد مهم اینست که دل به کودکی بسپاری حتی اگر شده برای یک ساعت.

 

پ ن. همه ی این کار ها را که می کنی اما فکر کودکان خیابانی و کودکان فقر و رنج و درماندگی تو را به غمی نهانی و عمیق دعوت می کند خصوصا وقتی همراهت در اسباب بازی فروشی به تو می گوید که این یعنی بی عدالتی.... 

   + ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
comment نظرات ()

شجریان که می خواند


استاد شجریان که می خواند فقط منتظر نیستی تا یک صدای ملکوتی آشنا آمیخته با نواهای همساز و یکدل را بشنوی. فقط منتظر نیستی تا صدای حافظ و مولوی و سعدی را از هنر مندترین حنجره ها بشنوی و فقط منتظر نیستی تا به بهجتی درونی برامده از حضور در یک کنسرت سنتی ایرانی دست یابی. همه ی اینها هست اما فقط اینها نیست. کنسرت شجریان اکنون سا لهاست که برای ایرانی ها یی که در آن حضور می یابند فضاییست تا در آن بند از بند های پیچیده ی غربت و گره ار گره های دلتنگی های جمعی خویش بگشایند و دردهای مشترک خویش را فریاد زنند زیر یک سقف و به یمن یک حضور: حضور سبز استاد. 

نه اینکه استاد ظرف چند ماه گذشته سبز شده باشد. نه! سالها پیش از آنکه این موج سبز ایجاد شود, این استاد سبز بود. آن روزها که حرفی و سخنی از جنبشی سبز نبود استاد مرغ سحر را می خواند به خواسته ی همین مردمی که ازو می خواستند که نغمه ی آزادی نوع بشر سر دهد و او که همیشه هنرمند مردمش بوده صدای ما میشد و درد مشترک ما را با مرغ سحر فریاد می زد و ما با او می خواندیم و می گریستیم

ظلم ظالم 

جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن 

استاد شجریان که می خواند میدانی که فضایی برایت می آفریند تا با تمام تار و پودت کیستی خود را حس کنی تا بنشینی بر سر روزگار خود و اشک بریزی, تا بایستی کنار تاریخ خود و پر از شکوه شوی و در عین حال پر از غربت. می دانی که او به فراخور حال و روز تو تصنیف ها و غزل ها را در نهایت هنرمندی دست چین کرده و تو را به میهمانی همدلی هایش می برد. 

تصنیف بی همزبان را می خواند که داستان روزگار ماست اما تو را تنها در این بی همرازی ترک نمی کند بلافاصله آوای امیدش در گوشت می پیچد که: 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

و در پس آن می خواند که

 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

...

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایه طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم

و انتهای کنسرت است که تو بیش از همه منتظرش بوده ای وقتی استاد با تشویق پر شور مردم رو برو می شود با لبخند رضایتی بر لب بر می گردد مردم از او مرغ سحر می طلبند می نشیند و به گروه اشاره می کند, مردم بی تاب شده اند دست می زنند و درود بر استاد سبز ایران می گویند. استاد اینبار به زبان آواز و شعر با ما سخن نمی گوید لب به سخن می گشاید: "ما هم دل ایم" و بعد با صدای آهسته تری می گوید: "همدلی از همزبانی خوشتر است." و بعد آغاز می کند با صدایی که مثل هیچ صدای دیگری نیست با آن صدای قدرتمند اشنا می خواند که :
همرا شو عزیز ........ درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
و با تشویق های ممتد مردم صحنه را ترک میکند اینبار مردم دستهای منظم می زنند یعنی استاد ما هنوز منتظریم به قول سعدی:
جمال در نظر و شوق همچنان باقیست
و استاد بر میگردد و اینبار همه می دانند که نوبت مرغ سحر است. مرغ سحر که انگار تبدیل شده به آوای جمعی ما ایرانیان برای آرزوهای کوچک و بزرگمان که سالهاست به دنبالشان می دویم و نفس نفس زنان همچنان می دویم خسته می شویم می افتیم زخم بر میداریم کتک می خوریم کشته می شویم حبس می شویم ولی با زهم برایش می دویم. مرغ سحر تمام می شود استاد و گروهش می روند و به یکبار صدای ای ایران ای مرز پر گهر در سالن طنین می افکند. سالن سبز بود سبز تر می شود با نشانه های سبز مردم سبز ایران و با پاینده باد خاک ایران ما سالن خالی می شود و خاطره هایی پر از شور و امید و سبزی در ذهن سالن انگیسی می ماند که یک شب مردمی انجا بودند و هنر مندی آنجا بود که با هم درد مشترکی داشتند که با شعر و ساز و آواز آن درد مشترک را فریاد زدند و با کوله بار امید و شور به خانه های سبزشان باز گشتند تا در راه سبز امید قدم بردارند و آرمانهاشان را بجویند . 

 

 

   + ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٧
comment نظرات ()

همدلی

همزبانی خویشی و پیوندی است
              
                    مرد با نامحرمان چون بندی است

   + ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
comment نظرات ()

ما

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار 

دشمن شوند و سر برود هم بران سریم

 

و همین فقط همین

از نوشتن افتادم:)

سعدی که بنویسی اینجوری میشه یه بیتش رو می نویسی که آغاز کنی با اون بیت سخنت رو ولی وقتی بیت رو نوشتی نگاهش می کنی و به خودت می گی دیگه بعد از این چی بنویسم که خودش همه چیز رو در یک بیت گفت. 

دوستت دارم سعدی ... 

   + ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
comment نظرات ()