دریچه ی صبح

درآستانه ی زاد روز معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

این روزها در خبرها شنیدیم که استاد محمد رضا حکیمی از قبول جایزه جشنواره فارابی سر باز زده و اظهار داشته اند که :

"پرسش این است آیا این علوم برای ثبت در کتابها و در دنیای ذهنیت است یا برای خدمت به انسان و حفظ حقوق انسان و پاسداری از کرامت انسان است در واقعیت خارجی و عینیت؟ نصاب مقام انسان در معیشت و زندگی به منظور رشد متعالی، رسیدن به اقامه «قسط قرآنی» در حیات اقتصادی است (لیقوم الناس بالقسط) و برخوردار بودن انسانها از حیثیت و کرامت و آزادی در حیات اجتماعی و سیاسی (ولقد کر منا بنی آدم)."

محمدرضا حکیمی در پایان نامه اش نوشته است :آری، باید بکوشیم تا جامعه ما چنان نباشد که درباره‌اش بتوان گفت: «از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچه‌ها سرگردان است و دومی در کتابها»

http://mowjcamp.com/article/id/66057

 

این روزها به زادروز معلم شهیدمان دکتر علی شریعتی نیز نزدیک میشویم.

او که زندگی را در ایستادن و گفتن و نوشتن از کرامت انسان دید و به ما اموخت که برای رسیدن باید فکر کرد ایستاد بر فراز قله های معرفت و افقهای باز را لمس کرد. 

 

مناسب دیدم به خاطر دو مناسبت یاد شده وصیت دکتر شریعتی را به محمد رضا حکیمی در این جا بگذارم تا بار دیگر در ساحل نگاهش بنشینیم و موج بودن را بیاموزیم:

وصیت دکتر علی شریعتی به استاد محمد رضاحکیمی

برادرم، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای من یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم  قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد.

علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان  که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود  تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم  که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق  در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما  که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصرهاش کرده اند و در همش می کوبند  استعداد معجزه آسای خویش را درخلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی  حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مسخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ  و بی روح  نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را  که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان  همچنان به دست دارد.

در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است.

قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را  به هر دلیل  بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق.

و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.

آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.

اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن.

فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.

مشهد  آذرماه 1355

 

لینک زیر دستنوشته ی متن با لاست :

http://drshariati.org/files/56-16-1386-4-11-20-17-27-BAF4.gif

 

 

 

   + ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠
comment نظرات ()

سخت‏گیرى و تعصب خامى است تا جنینى کار خون آشامى است‏

 

هزار نکته ی باریک تر ز موی اینجاست:

 

ده چراغ ار حاضر آید در مکان                       هر یکى باشد به صورت غیر آن

فرق نتوان کرد نور هر یکى                          چون به نورش روى آرى، بى شکى

گر تو صد سیب و صد آبى بشمرى               صد نماند یک شود چون بفشرى‏

در معانى قسمت و اعداد نیست                 در معانى تجزیه و افراد نیست‏

تفرقه در روح حیوانى بود                            نفس واحد روح انسانى بود

اتحاد یار با یاران خوش است                      پاى معنى گیر، صورت سرکش است‏

منبسط هستیم و یک گوهر همه                 بى‏سر و بى‏پا بدیم آن سر همه‏

یک گهر هستیم همچون آفتاب                    بى‏گره هستیم و صافى همچو آب‏

چون به صورت آمد آن نور سره                    شد عدد چون سایه‏هاى کنگره‏

کنگره ویران کنید از منجنیق                       تا رود فرق از میان این فریق‏

اختلاف خلق از نام اوفتاد                          چون به معنا رفت آرام اوفتاد

درگذر از نام و بنگر در صفات                       تا صفاتت ره نماید سوى ذات

 

در ابیات بالا مولانا تلاش می کند انسان بودن انسان را متذکر شود. آنچه ما هستیم آن روح انسانی ماست که در پی این صورت های متفاوت مستتر است. درست مانند تفاوت معنا و صورت. صورت های مختلف می توانند حامل معنا های یکسان باشند و مذال می اورد از چراغ ها که کارشان نور افرینی است اگر چه چهره ی چراغها متفاوت است. 

تفرقه در روح حیوانی بود   نفس واحد روح انسانی بود

ما اگر در حد حیوانی خود بمانیم آنگاه متوجه تفریق ها و تفاوت ها می شویم اما اگر به نفس انسانی خویش متوجه شویم انگاه همه یک نفس واحدیم. آن نور الهی که در وجود و فطرت انسانی ما نهفته است یکیست ودر این دنیا به صورت های گوناگون در می آید و اما در همین دنیا ما انسانها اگر به معنا رو کنیم می توانیم به آرامش برسیم. 

اینجا مولانا به مساله ی اسما و صفات وذات هم اشاره می کند. 


نیست‌وش باشد خیال اندر جهان               تو جهانى بر خیالى بین روان‏

بر خیالى صلح‏شان و جنگشان                  واز خیالى فخرشان و ننگشان‏

جمله خلقان سخرهء اندیشه‌اند                  زاین سبب خسته دل و غم‌پیشه‌اند

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان                جمله بى‏معنى و بى‏مغز و مهان‏

جمله با شمشیر چوبین جنگشان              جمله در لاینفعى آهنگشان‏

جمله‏شان گشته سواره بر نیى                  کاین براق ماست یا دلدل‌پیى

وهم و فکر و حس و ادراک شما                   همچو نى دان مرکب کودک هلا

شرح این را گفتمى من از مرى                   لیک ترسم تا نلغزد خاطرى‏

نکته‏ها چون تیغ پولاد است تیز                   گر ندارى تو سپر واپس گریز

پیش این الماس بى‏اسپر میا                      کز بریدن تیغ را نبود حیا

زین سبب من تیغ کردم در غلاف                 تا که کج‌خوانى نخواند بر خلاف

 

در ابیات بالا مولانا شرح چگونگی این در صورت ها و در نامها درگیر بودن انشان را میدهد. یعنی چه در تله ی صورت بودن و در رها شدگی معنا نبودن؟ خیال انسانی اگر چه قابل رویت نیست ولی تو جهانی بر خیالی بین روان. تمام صلح و جنگ و فخر وننگ آدمیان را در این دنیا ان خیال راهبری میکند. آدمیان را می بیند که دراین دنیا چون کودکان با هم به دعواهای بیهوده می پردازند و وهم و فکر وحس و ادراکشان وسیله های این بازی کودکانه اند. حال اگر دل و جان و روح آدمی برتری می یافت این جنگ و صلح ها به حاشیه رانده میشد. 

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان                جمله بى‏معنى و بى‏مغز و مهان‏

جمله با شمشیر چوبین جنگشان              جمله در لاینفعى آهنگشان‏

 

این جهان همچون درخت است اى کرام        ما بر او چون میوه‏هاى نیم‌خام‏

سخت گیرد خامها مر شاخ را                     ز انکه در خامى نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‏گزان             سست گیرد شاخها را بعد از آن‏

چون از آن اقبال شیرین شد دهان                سرد شد بر آدمى ملک جهان‏

سخت‏گیرى و تعصب خامى است                تا جنینى کار خون آشامى است‏

 

این جهان را به درختی مانند کرده که ما میوه هایش هستیم. تا نارسیم به شاخه ها سخت می چسبیم و میوه ی رسیده کارش رها شدن است. از درخت می کند و خود را ازاد می کند.انسانهای سخت گیر و متعصب میوه ی خام هستند مثل جنین که نارس است و باید خون بخورد. انسان به معنا که میرسد به افقهای بازتر دست پیدا میکند و ملک این جهان بر او سرد می شود. به یاد سخن مولا علی افتادم: که این جهان را سه طلاقه کرده بود. 

هر نفس نو مى‏شود دنیا و ما                     بى‏خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوى نو نو مى‏رسد                 مستمرى مى‏نماید در جسد

در وجود آدمى جان و روان                         مى‌رسد از غیب چون آب روان

حال هر روزى به دى مانند نى                     همچو جو اندر روش کش بند نى

شادى هر روز از نوعی دگر                         فکرت هر روز را دیگر اثر

 

نو شدن دنیا اینکه دنیا مانند جوی آب است و هی نو نو می شود و عمر ما نیز همینگونه. جوی آب اگر چه یک ماهیت دارد ولی همان ماهیت دایم در حال رفتن و نو شدن است. دنیا ساکن نیست روان است و ما نیز. در عین حال ساکن روان است. به همین دلیل است که حال ادمی دگرگونه می شود هر روز یک حال دیگر را تجربه می کند. 

چون که بیرنگى اسیر رنگ شد                   موسیى با موسیى در جنگ شد

چون به بیرنگى رسى کآن داشتى              موسى و فرعون دارند آشتى

ما نه مرغان هوا، نه خانگى                        دانهء ما دانهء بی‌دانگى‏

آنچه تو گنجش توهم میکنى                      زآن توهم گنج را گم مى‏کنى‏

چون عمارت دان تو وهم و رای‌ها                 گنج نبود در عمارت جایها

در عمارت هستى و جنگى بود                   نیست را از هستها ننگى بود

این جهان خود حبس جانهاى شماست        هین روید آن سو، که صحراى شماست

این جهان محدود و آن خود بى‌حد است        نقش و صورت پیش آن معنى سد است

این جهان زندان و ما زندانیان                     حفره کن زندان و خود را وارهان

ای غریب‌افتادگان بى‌نوا                            یاد آرید از وطن و از اقربا

عرشیان را بر شما سوزد جگر                     کز چه قعر چاهتان گشته مقر؟

 

رنگ بی رنگی رنگ خداست: صبغه الله. مثل نور که بی رنگ است اما متشکل از تمام رنگهاست: الله نور السموات و الارض. و اگر ما به بی رنگی برسیم جنگها پایان می پذیرد چون در ان بی رنگی همه موسی هستند و فرعونی نیست که با موسیی در جنگ شود. این جهان را به زندان تشبیه کرده که ما زندانیان آنیم و اگر از این محدود به در آییم به بی حدی صحرای ملکوت می رسیم . ما اینجا غریبیم بر ما که در این دنیا دل خوش کرده ایم و جا خوش کرده ایم نهیب می زند که ای غریب افتادگان بی نوا از وطن مالوف یاد کنید و از خویشانتان. و می گوید که دل فرشتگان الهی بر شما می سوزد چرا که شما آسمانی هستید اما قرارگاه (جایی که کخل آرام و قرار است) خود را در قعر چاه دنیا دیده اید و شاخ این دنیا را مثل آن میوه ی نارس چسبیده اید.

غربت ما...    این دنیا ...   دست فراموشی...   

   + ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٢
comment نظرات ()

پاییز ما

زیبایی پاییز به اوج خود خود رسیده. این هم از چند قدمی ما.

امروز به سرم زد: زدم به بی خیالی درس و بحث رو برای ساعتی رها کردم زدم بیرون خانه تا ریه هام رو پر از تازگی کنم تا چشم از نگاه پنجره بردارم و نگاهم را در دستهای درختان رها کنم. رفتم و رها شدم و این عکس ها یادگارهای رهاشدگی امروز.

با پاییز زندگی می کنیم و منتظر اولین برف سال میمانیم تا از پس پشت ابرها و برف ها بشارت بهار و جوانه زدن دوباره ببارد.

 

 

 

   + ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٠
comment نظرات ()

اختراع دروغ

 

فیلم he Invention of Lying Tرو دیدم. فیلم دین و خدا را زیر سوال می برد. اگرچه به عنوان انسانی که دیندار و خداپرست است با کل ایده ی فیلم ارتباط بر قرار نکردم ولی فیلم نکته ی مهمی را مصور کرد.

فیلم درباره ی مردمی و یا جامعه ایست که در آن دروغ وجود ندارد اصلا مفهوم دروغ در این جامعه موجود نیست و همه به شدت راستگو هستند و بی پرده سخن می گویند و هر چه از دل و ذهنشان می گذرد مستقیما بیان می کنند. مردی در این میان به توانایی دورغ گویی میرسد و همه هر آنچه می گوید باور دارند. روزی وقتی مادر مرگ در احتضار است به مرد می گوید چه اندازه ناراحت است از اینکه می میرد و تبدیل به هیچ می شود. مرد که می تواند دروغ بگوید به مادرش می گوید که این چنین نیست و تو به حایی خوب می روی خانه ای راحت و بزرگ خواهی داشت با عزیزانت خواهی بود و زندگی نویی را از سر می گیری در این حال مادر با امید و شادی از دنیا میرود. بقیه ی فیلم را فعریف نمی کنم چون همین جا بود که برایم جالب بود. 

با خود اندیشیدم من چون در جامعه و خانواده ی دیندار زاده شده ام این ایمان به خدا و آخرت برایم بسیار عادی شده است. به قول انگلیسی ها I have taken it for granted. 

چون همیشه از نعمت این دیدگاه برخوردار بوده ام هیچگاه به این نیندیشیده ام که اگر دیندار و مومن به اخرت نبودم در چه وضعیت دیدگاهی و روحی به سر می بردم. راستی مردمانی که اعتقاد دارند پس از مرگ هیچی است و پوچی چقدر دنیایشان با دنیای من متفاوت است. چه وضعیت دشواریست وضعیت بی اعتقادی به آخرت. راستی اگر دنیایی از پس این دنیا نباشد چه ملال آور می شود بودن. 

این که در کودکی به من آموخته اند این مفاهیم را و در بزرگسالی من خود به دنبال اثبات آنها رفته و پاسخ خود را دریافته ام کافی نیست.  شیرینی این ایمان وقتی به آشکارا چشیده می شود که خود را در وضعیت defamiliarisation (آشنایی زدایی) قرار دهی -آنگونه که این فیلم مرا قرار داد- و ببینی که اگر نبود چه می شد و چه بر سر تو می آمد.

من همیشه در پی اثبات بودم ولی گاهی وضعیت انکار خود اثبات می آورد. مثل هر نعمت دیگری که تا داری برایت عادیست و وقتی از دستش میدهی قدرش را میدانی. ایمان به خدا و آخرت هم چنین است چون اینها هم نعمت هایی هستند که خداوند به ایمان داران عطا کرده است. و قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید و این فیلم مصیبت بی دینی را به خوبی برای من متصور کرد و مرا  شاکر نعمت ایمان. 

حال این که این ایمان تا چه اندازه قوی و واقعیست بماند. همین که خود در دل و ذهن خود به چیزهایی اعتقاد داری خود نعمت بزرگیست که در این روزگار ما در جایی که ما زندگی می کنیم کمتر مردم از نعمت آن برخوردارند.

الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانالله


 

   + ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٩
comment نظرات ()

به کودکی که آمد و پدرش لحظه ی دیدار را زمزمه می کند

تا فردا بیاید 

منتظر بمان

تا بیاید و تمام پنجره های باز را 

برایت از افق های دور بیاورد

تا انگشتان ظریفت را بر انگشت سبزش حلقه کنی محکم 

تا تو را بر کوه شانه های خود بنشاند 

و تو ستاره بچینی تا سپیده

تا همه با هم "به آفتاب سلامی دوباره" دهیم

تا فردا

بیاید

منتظر بمان

   + ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٤
comment نظرات ()

رویا ی پرپر

رویای پرواز های بی دغدغه

تصویرهای روان آینه وش 

در آینه های آبی ابدی

رویای پرپر شده 

رویای بخت برگشته

رویای اسیر دربند اسطوره های ضحاکی

رویای شکسته در دستان گره خورده

رویای افتاده بی جان با چشمانی باز بر بازوان باز خیابانها

رویای الله اکبری که خشکید بر گلویی وقتی که یک گلوله خونها را از پشت بام جوانی پرواز داد 

رویای شکنجه شده در مکان های نا معلوم و دهلیزهای تاریک باریک هزار سال

رویای حنجره های محکوم

و قلمهای پر از بغض مغضوب

رویای بهت شاپرک ها در یخبندان انجماد حسرت پرواز

رویای کشته شده : ای کابوس

کابوس زخم و شکستن

و ما تو را تاب نیاوردیم

وحشت حضور تو را ما به تماشا نتوانستیم نشست

ما و هیبت انبوه و متراکم سیاه و سنگین حکم تو

و گریزی نه مگر بیداری 

کابوس چهره های شیطانی در خفقان اکسیژن!

و ما بیدار شدیم از وحشت وجودت

و برخاستیم تا تو نباشی 

و خاکستر نعش تو را 

از پنجره های آزادی 

به بال بادهای تغییر سپردیم 

کابوس کولی روزهای پریشان درد و جراحت!

ما تو را از گذر انسان 

به زیر کشیدیم 

چنان که رسم بودن بود

ما بیدار شدیم 

بیدار

و دیدیم که تو مردی... و خاموش شدی...



   + ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
comment نظرات ()

باد و بید

باد تندی

در گوش های پیر بیدی فرسوده پیچید:

باد یعنی جابجایی

باد یعنی این نمانی

باد یعنی یک هوای تازه 

یک هشدار 

یک نمایش از بر آشفتن

بید لرزان بود : قد تاریخ تمام بید ها ی پیر

بید اعصابش پریشان بود

تا شما هستید من لرزانم اما 

شاخه هایم ترکه های خشک تنبیه تمام باد پایا نند

...

باد اما بر بلندای شکوه سرو آزادی 

داشت با ابری برای بردن باران بعدی 

در حصار تشنه ی یک باغ  

نقشه های می ریخت

بید اما فکر اعصاب خرابش بود...

   + ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۸
comment نظرات ()

داستان ضحاک و کاوه

 

امروز به دلایل کمی تا قسمتی ابری به یاد این داستان شاهنامه افتادم:
بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش

ضحاک جایگاه اقتدار خویش را در خطر دید فرمان داد. او دشمنی بزرگ داشت که اگر چه جوان ولی دلیر بود و در پی بر انداختن قدرت ضحاک و آن دشمن آرام و قرار ضحاک را ربوده بود. در پی چاره بر می آید و چاره چیست؟ گواه گرفتن مردم بر دادگری . بخشندگی و راستی و درستی ضحاک. نامه را نوشتند و باید همه ی بزرگان و نامداران تجدید بیعت می کردند با ضحاک و گواهی می دادند. آنها از واهمه و ترس جان گواه دادند.  

 

از آن پس چنین گفت با موبدان

 که ای پر هنر با گهر بخردان

مرا در نهانی یکی دشمنست

که بر بخردان این سخن روشن است

یکی محضر اکنون بباید نبشت

که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

نگوید سخن جز همه راستی

 نخواهد به داد اندرون کاستی

ز بیم سپهبد همه راستان

 بر آن کار گشتند همداستان

بر آن محضر اژدها ناگزیر

 گواهی نبشتند برنا و پیر

 

دراین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید. فرمان داد صاحب آن فریاد را به حضورش آورند.

 

کــه بــر گــوی تـــا از کـه دیـــدی ستـم
بــــدو گفـت مـهتـر بــه روی دژم
کـــه شـاهـا مـنـم کــاوه ی دادخـــواه
خـروشـید و دسـت بـــر سر ز شـاه
ز شاه آتـش آیـد هـمی بـر سـرم
یـکی بی زیان مـرد آهـنگـرم
بـبایـد بــدیـن داسـتان داوری
تـــو شـاهی و گر اژدها پـیـکـری
چـرا رنـج و سـخـتـی هـمه بهر مــاست
که گر هـفت کشـور بـه شاهی تراست

 

کاوه ی معترض بود. به تنگ امده بود ازین که همه ی فرزندانش کشته شده اند تا خورش مارهای دوش ضحاک شوند و اینک نوبت به اخرین فرزند او رسیده بود. ضحاک دستو داد تا فرزند کاوه را ازاد کنند و از کاوه خواست تا به دادگری او گواه دهد و پای نامه را امضا کند. کاوه نامه را در هم درید به زیر پا انداخت و بیرون رفت.

سپهبد به گفتار او بنگرید \ شگفت آمدش کان سخن ها شنید
بدو باز دادند فرزند او \ به خوبی بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشاه \ که باشد بر آن محضر اندر گواه
چو برخواند کاوه همه محضرش \ سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو \ بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی \ سپردید دل ها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گواه \ نه هرگز براندیشم از پادشاه

خروشید و برجست لرزان ز جای \ بدرید و بسپرد محضر به پای 

بزرگان که در محضر ضحاک حاضر بودند به خشم آمدند و پرسیدند که چرا کاوه را رها کرد تا برود؟ ضحاک نمی داند چرا فقط حس کرده که کوهی از اهن بین او و کاوه بوده است:

مهان شاه را خواندند آفرین \ که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک برسرت بادسرد \ نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوهٔ خام گوی \ به سان همالان کند سرخ روی
همه محضر ما و پیمان تو \ بدرد بپیچد ز فرمان تو
کی نامور پاسخ آورد زود \ که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید \ دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست \ تو گفتی یکی کوه آهن برست
ندانم که شاید بدن زین سپس \ که راز سپهری ندانست کس

 

به بند کشیدن فریدون ضحاک را در کوه دماوند

 

فریدون سرانجام با پشتیبانی کاوه و مردم بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا می‌کند اما  به ناگاه سروشی بر او را از کشتن ضحاک  باز می‌دارد و از فریدون می‌خواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. ضحاک به‌ دست فریدون کشته نمی‌شود بلکه در دماوند برای همیشه به بند کشیده میشود. 

 

 

   + ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧
comment نظرات ()