دریچه ی صبح

با مشت و لگد معنی امنیت چیست ؟‌ به یاد شاعر آزادی

اینروزها مصادف است با سالروز قتل فرخی یزدی (به روایتی 27 مهر به روایتی 25 مهر) شاعر و نویسنده ی آزادیخواه ایرانی که جان به پای آزادی نهاد و توسط رضا خان به قتل رسید. به همین بهانه نگاهی به زندگی او می اندازیم:

 

"‌میرزا محمد فرخی یزدی فرزند محمد ابراهیم درسال 1306 ه. ق (12678) در شهر یزد به دنیا آمد. او از یک خانواده فقیر برخاست و تحصیلات مقدماتی خود را در مدسه‌ی مرسلین ( میسیونرها )‌ی انگلیسی یزد به پایان رسانید. پانزده شانزده ساله بود که طبع ناآرامش وی را به سرودن اشعاری در سرزنش اولیای مدرسه تشویق نمود و همین امر موجب اخراجش از مدرسه گردید. "

 او در یزد با سرودن شعری بر علیه ضیغم الدوله قشقایی ،‌حاکم یزد به قدری مورد غضب قرار گرفت که دستور دادند لبهایش را با نخ و سوزن به یکدیگر بدوزند! این عمل بی‌سابقه و غیر انسانی ،‌موجب بروزی بلوا و شورش در میان آزادیخواهان شد. پس از این جریان ،‌ فرخی یزدی به تهران فرار کرد. در ابتدای سلطنت پهلوی او به مجلس راه می‌یابد و با انتشار روزنامه‌ی طوفان به انتقاد از پهلوی می‌پردازد. در آن زمان که "‌ قریب به اتفاق وکلای مجلس ،‌ طرفدار رضاخان بودند،‌ فرخی را مورد اذیت و آزار قرار دادند و او پیوسته مورد شماتت و دشنام قرار می‌گرفت ،‌ حتی یکبار توسط یکی از وکلا مورد ضرب و شتم واقع شد.

او که وضع خود را بسیار وخیم دید،‌پس از چند شبانه روز تحصن در مجلس ‌، به مسکو فرار کرد و از آنجا به برلن رفت (‌بهار 1310) "‌ اما با وساطت تیمور تاش وزیر دربار وقت ،‌ ولیعهد که برای تحصیل در سویس به سر می‌برد به برلن رفته و رضایت وی را جلب میکند پس از این جریان فرخی یزدی به تهران باز می‌گردد.

فضای کشور ایران در سال 1311 شمسی به قول فرخی "‌محیط مردگان "‌ است . دستگاه نظمیه در همه جا رخنه کرده است روزنامه مخالفی وجود ندارد . در مجلس همه به ذائقه‌ی حکمران سخن می‌گویند و قلمها جز ستایش ترقیات کشو رو تجلیل نبوغ پادشاهی که او را قائد اعظم مینامند ،‌کار دیگری ندارند. "‌

او قبلا هم در زمان نخست وزیری رضاخان ،‌ به انتقاد از او می‌پرداخت . در زمانی که همه مدیحه گوی امنیت حاصل از حکومت نظامی قزاقها بودند ،‌ فرخی یزدی می‌گفت :‌

با مشت و لگد معنی امنیت چیست ؟‌

با نفی بلد ناجی امنیت کیست؟

با زور مگو که امنیت هست

با ناله زمن شنو که امنیت نیست. "

 

در شعری دیگر:

 از یک طرفی ،‌ مجلس ماشیک و قشنگ

از یک طرفی عرصه به ملیون تنگ

قانون حکومت نظامی و فشار

این است حکومت شتر گاو پلنگ

فرخی یزدی یکپارچه آتش بود و حکومت استبدادی پهلوی تاب انتقاد را نداشت. "‌

رضا شاه تأکید داشته که فرخی در همسایگی کاخ تابستانی او ( سعدآباد ) تحت نظر باشد."‌ در این دوران ،‌ ارتباط فرخی با جهان خارج قطع بود و همواره تحت نظر مفتشین اداره‌ی تامینات قرار داشت. این زندان غیر رسمی فرخی یزدی را به شدت تحت فشار قرار می‌داد . "‌ شاعر همچون پرنده‌ای محبوس در قفس خود را به در و دیوار می‌زد،‌ خشمگین می‌شد،‌ در باغ خانه که دیوار به دیوار کاخ بود قدم می‌زد و بلند بلند به مسبب اوضاع دشنام می‌داد ... فرخی حتی از شدت استیصال و برای انتقام جویی ،‌ در نهر‌آبی که از خانه‌ی محل اقامت او به کاخ سعدآباد می‌رفت ،‌ آشغال می‌ریخت ! "‌

اما این حصر خانگی نیز پایان ماجرا نبود و سرانجام شاعر به زندان می‌افتد بهانه‌ی این حکم‌،‌ بدهکاری فرخی یزدی بود. طلبکار وی به شهربانی احضار می کردند و با تهدید شکایتی را از جانب او بر علیه فرخی یزدی تنظیم میکنند در زندان نیز شاعر با سرودن اشعاری بر علیه اختناق رضاخانی ،‌وضع خود را سخت‌تر می‌کند. در آخرین شعری که از او ثبت شده ازدواج ولیعهد را نشانه‌ای از نزدیک شدن حکومت پهلوی به آخر کار معرفی می کند. "‌

به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می‌گردد

مگر روزی که از این بند غم آزاد می‌گردد.

ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را

دهی گر آب و آتش دشنه‌ی فولاد می‌گردد.

دلم از این خرابی ها بود خوش زآن که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گردد...

این غزل برای فرخی حکم تیر خلاص دارد .

"‌ بنابراین جلاد رضا خان به سراغ شاعر می‌رود "‌ پزشک احمدی به بهانه‌ی بیماری ،‌او را به بیمارستان زندان می‌فرستد و در 25 مهرماه 1318 در تاریکی دردناک با آمپول هوا به زندگی او خاتمه میدهد . جسدش را به احتمال زیاد برای دفن به گورستان مسگر‌آباد تهران میفرستند . جای مزارش تا کنون شناخته نشده است."

 

مطلب بالا برگرفته از: http://www.irdc.ir/fa/calendar/158/default.aspx

 

اینک به پای شعری آشنا از او می نشینیم :

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی        دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را        می روم به پای سر در قفای آزادی
در محیط ظوفانزای, ماهرانه در جنگست  ناخدای استبداد با خدای آزادی
دامن محبت را گر کنی زخون رنگین        می توان تو را گفتن پیشوای آزادی
فرخی زجان و دل می کند در این محفل   دل نثار استقلال جان فدای آزادی

 


   + ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٦
comment نظرات ()

آنچه دیدی بر قرار خود نماند وینچه بینی هم نماند بر قرار

حمله چنگیزخان مغول چنان دهشتناک و بیرحمانه بود که خیابانهای نیشابور «که مهد علم و دانش و نوآوری آن زمان بود، تبدیل به جویبارهای خون گردید، و از سران مردان و زنان و کودکان هرم هایی ساخته شد، و حتی به سگ ها و گربه‌های شهر نیز رحم نکردند».(The Iranians: Persia, Islam, and the soul of a nation)

 

تیموردوهزارتن ازسربداران را زنده بگورکرد "بدین طریق که دست وپای افراد زنده را بسته وروی آنهارا با آجروملات می چیدند". تیموردرجریان لشکرکشی به اصفهان به هریک ازافراد سپاهی فرمان داد که تعداد معینی سربریده تحویل دهد وبه این ترتیب "کله منارهای بسیارازهفتادهزارجمجمه ی اصفهانیان برپا شد"( تاریخ ایران ترجمه ی کریم کشاورز)

 

آغا محمد خان:پس از حمله عمومی و سقوط کرمان سربازان وی تمامی کسانی را که در غیر از" بست" قرار داشتند یه قتل رسانده وتمامی اموال ودارایی‌ها را ضبط و به نوامیس تعرض کردند این وضع تا زمان فرمان توقف غارت توسط خان قاجار ادامه داشت.پس از آن و پس از انکه خان قاجار متوجه فرار موفق شهریار جوان زند گردید دستور داد که تمامی مردان کرمانی از چشم نابینا گردند و حتی کسانی را که به بست رفته بوند نیز از این دستور مجزا نکرد. بیست هزار جفت چشم به‌وسیله سپاه قاجار تقدیم خان شد.(http://www.dotcomiran.com/milad/showthread.php?p=2125)

 

 

بس بگردید و بگردد روزگار

      دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت می‌رسد کاری بکن       پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامه‌هاآورده‌اند       رستم و رویینه‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک       کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم       هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند      

وینچه بینی هم نماند بر قرار

اینهمه هیچست چون می‌بگذرد       تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

نام نیکو گر بماند ز آدمی

     

به کزو ماند سرای زرنگار

چون خداوندت بزرگی داد و حکم       خرده از خردان مسکین درگذار
چون زبردستیت بخشید آسمان       زیردستان را همیشه نیک دار
عذرخواهان را خطاکاری ببخش       زینهاری را به جان ده زینهار

از درون خستگان اندیشه کن       وز دعای مردم پرهیزگار
منجنیق آه مظلومان به صبح       سخت گیرد ظالمان را در حصار
سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی       حق نباید گفتن الا آشکار

   + ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٤
comment نظرات ()

حکایت پادشاهی که توانایی شنیدن داشت!

 

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است ازار خود مجوی که این عقوبت بر من به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند

 

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

 

پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد

در گردن او بماند و بر ما بگذشت

 

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او  برخاست

 

شیخ اجل سعدی

قرن هفتم 

ایران 

 

جمله ی آخر این حکایت بسیار تامل برانگیز است: وقتی که ملک سخن بیگناه را نه تنها شنید که گوش کرد و از عقوبت ظلم به بیگناهان هراسید و متنبه شد و بیگناه را رها کرد و دست خود برای ابد به خون بیگناهی نیالود که به گفته ی سعدی:

 

نماند ستمکار بد روزگار

بماند برو لعنت پایدار

 

 إِنَّمَا ٱلسَّبِیلُ عَلَى ٱلَّذِینَ یَظْلِمُونَ ٱلنَّاسَ وَیَبْغُونَ فِى ٱلأرْضِ بِغَیْرِ ٱلْحَقّ أُوْلَـئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ:

 آنان که به مردم ظلم میکنند خود را وارد وادی عذاب می کنند. در بیان قرآن با ظلم به مردم انسان ظالم خود را مستحق عذاب می کند. برای در روشنی بودن گریزی نیست مگر کناره گیری از ظلم.  

 

"...روشنی من گل آب... می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد ..."

سهراب سپهری

قرن بیستم

ایران

 

   + ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳
comment نظرات ()

حافظ

حافظ نه تنها غزل سرای بزرگ زبان فارسی است بلکه با نبوغ خویش غزل عارفانه و عاشقانه ی پارسی را چهره ی اجتماعی بخشید و در پی آسیب شناسی اجتماعی ایران برآمد. او آفت های اجتماعی را به نقد می کشد و با طنز آگاه کننده و نیشدار خویش مسببین آن آفات و آسیب ها را مخاطب کلام خویش می کند و در عین حال به مردمی که گرفتار این کج روشی ها هستند آگاهی و امید می بخشد. چنان که مولوی به آسیب شناسی روح بشر  پرداخته و در پی راه های درمان آن برآمده حافظ انگشت بر دردهای اجتماعی نهاده و درپی برهنه کردن آنها و آشکار کردنشان برآمده است.

 

اهالی صومعه و خانقاه،  صوفی و زاهد، و شیخ و محتسب همه خرقه‌پوشانی هستند که باد انتقاد حافظ بید سست وجود نا خالصشان را می لرزاند. 

 حافظا می خورورندی کن و خوش باش ولی

  دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 

خطر وسیله ی تزویر قرار دادن دین آن چیزیست که حافظ را نگران می کند. وقتی محتسب و صوفی و زاهد از اخلاق و شرع و عرفان فقط ادعایی با خود حمل می کنند حافظ به خدا پناه میبرد از خوف اینکه:

در خانه ی تزویر و ریا بگشایند

او نگران آلودگی های آست که تزویر و ریا و دین فروشی به پا می کنند:

نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند؟ 

و واعظ مجلس وعظ هم فقط بر منبر است که آنچنان است:

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

به درد می آید از قلب و دغلی که در کار داور می شود و دعا می کند که :

با رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان

شگفت اینکه کلام جادویی او هنوز نیز کاربرد دارد و افسوس که این نشانگر این همانی این درد ها در جامعه ی ایران است از زمان حافظ تا کنون.  و این است که در روزهای پر شور و پر شر تابستان سبز و داغ ایران بیتها و غزل های حافظ بسیار بر ذهن و زبان و قلم فرزندان او و فرزندان این سرزمین رفت. 

 

آن روزها که آغشته به امید سبز شدن بود حافظ ندا داد که :

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

 

روزهای امید و جوانه زدن بود که گفت:

بر سر آنم که گر زدست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

 

که از قرنها پیش به ما آموخته بود که :

 

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

 

و ازو شنیده بودیم که : 

 

آری به اتفاق جهان می توان گرفت

 

و آنگاه که همه با هم با سکوت خود سبز شدند دوباره حافظ بود که در گوشها زمزمه می کرد که سبز بودن یعنی:

کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

 

آن روزها که آه و درد و داد همه جا را گرفته بود او داشت می نوشت که:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

عیب جوان و سرزنش پیر میکنند 

 

و آنگاه که از نهان خانه هاشان شکنجه و درد و بند عیان شد دوباره با حافظ خواندیم که:

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن 

که در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن

که نیست بر سر راهی ک هدادخواهی نیست

 

حافظ قرن هاست که در حال مبارزه با ریا و تزویر و دروغ و پلیدیست:

 

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

ای بسا خرقه که شایسته ی آتش باشد

 

و سبز بود و قرن ها سبزی کرد و ماند و شاید ازان روست که : 

 

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند!

 

به پای غزلی سبز از او می نشینیم و بر احوال روزگار خود مویه می کنیم:

 

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد


   + ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠
comment نظرات ()

فتنه‌ی تست این پر طاووسیت که اشتراکت باید و قدوسیت

 

 

اگر بخواهیم سبز باشیم و سبز بمانیم گریزی نیست از سیاه زدایی درونی. آنان که پر از دوده اند آنان که گفتار و کرداشان سیاه است ازان است که دل به سیاهی سپرده اند و آینه ی جان صیقل نمی دهند. آنان که گرفتار نفس اند و گرفتار  خودبینی و خود بزرگ بینی سبز نیستند:

زان نمی‌پرّد به سویِ ذوالجلال
کو گمانی می‌برد خود را کمال

آنان که فرعونیت وجودشان بر موسی گونگیشان چیره گشته از خدا بریده به خود مشغولند و همانانی  می شوند که بر دلهاشان قفل غفلت و خود بینی نهاده شده است. آنان که غر برب کریمشان می شوند و در زمین فساد می کنند و همانی می شوند که فرشتگان بیم از وجودشان داشتند:
یسفک الدما : خون ریزان تاریخ

و همانانی که می پندارند که بهترین بندگان خدایند و مقرب ترینشان. و اینجا مولانا با ظرافت به آسیب شناسی وجود انسان می پردازد که:

علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذو دَلال


ماموریت انسان گرفتار در وضعیت هبوط  درک خطر و رفع خطر نفس است. آنچه در متون انسان شناسی عرفانی کبر و عجب  نا میده شده و مبارزه با آن جهاد اکبر است. حهاد اکبر است چرا که این دشمن با یک کارزار از بین نمی رود و جنگ با او جنگ نا تمام انسان است با خود. تا انسان هست این جنگ هست و این دشمن زنده است. و کمین گاه های او بسیار و کمین های او بی شمار است و مکرر. او تو را خوب می شناسد و خوب می داند هر بار از کجا هجوم آورد که تو را بشکند. مولانا در مثنوی به شرح این ماجرا پرداخته و آسیب شناسی روح انسان را به نمایش گذارده است.اما  او تنها به شرح ماجرا بسنده نکرده است. به زیبایی راهکارها را در پیش روی انسان جستجو گر گذاشته است با تاسی به امثال و حکم و مفاهیم قرانی و تاریخ. 
در ابیات زیر  یکی از راهکارهای مبارزه ارایه شده است. در راه این جنگ مکرر برای پیروزی انسان با یک تلاش مکرر روبه روست . دل نیاز به صیقل مدام دارد. 
باید بدانی که کامل نیستی که انسانی که در معرض لغزشی. و 

هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر استکمالِ خود دَه اسپه تاخت

شناخت نقصان ها مقدمه ی راه کمال را پیمودن است. 

و باید همواره متذکر بود که ابلیس چه شد که ابلیس شد و از درگاه رانده و هیچ مصونیتی در برابر آنچه ابلیس را گرفتار خود کرد نداریم :


علّتِ ابلیس اَنَا خَیْری بُدست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست


و راه سبز ماندن و سبز بودن ما در اصلاح مدام خویشتن خویش است تا فتنه ی طاووسیمان در بند آید. 

شرح این ماجرا از زبان مولانا: 

کی شود چون نیست رنجورِ نزار
آن جمالِ صنعتِ طبّ آشکار؟
خواری و دونیِّ مِسها بر مَلا
گر نباشد، کی نماید کیمیا؟
نقصها آیینه‌ی وصفِ کمال
و آن حقارت آینه‌ی عزّ و جلال
زانک ضد را ضد کند پیدا یقین
زانک با سِرکه پدیدست انگبین
هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر استکمالِ خود دَه اسپه تاخت
زان نمی‌پرّد به سویِ ذوالجلال
کو گمانی می‌برد خود را کمال
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذو دَلال
از دل و از دیده‌ات بس خون رود
تا ز تو این معجبی بیرون شود
علّتِ ابلیس اَنَا خَیْری بُدست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست

 

 

 

   + ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٩
comment نظرات ()

ماجرای بندگی در مثنوی

ماجرای بندگی از زبان مولانا شنیدنیست. توجه دل را از غیر به یکی معطوف داشتن. فقط یکی و این همان دشوار ترین کار است که آدم به هبوط نشسته باید دست به کارش شود. مولانا به وضعیت ادم در این دنیا اشاره می کند با استفاده از  مفهوم صید و صیاد. او انسان را می بیند که در زمین در نقش صیادی قدم بر میدارد که پیوسته ذهن و دل در گروی به دام انداختن صیدی دارد و صید او نیز خلق روزگارند . مدام در پی صید این و آن است و در حقیقت صید خود میکند فارغ ازینکه این صیادی چیزی شبیه بازی کودکان است. آنچه مولانا پس از شرح این وضعیت آدمی به پیشنهاد می گذارد اما این است:

آنک ارزد صید را عشقست و بس

 لیک او کی گنجد اندر دام کس 


اما عشق که صید نیست. عشق صیاد است خود و تویی خود را باید در دام آن رها کنی. نقش صیادی را از دل بشویی و خود بشکنی شاید که شایسته شوی تا صید عشق شوی:

 آفتابی را رها کن ذره شو

و این خود شکنی همان نکته ی آغاز و پایان بندگیست که در این هیچ شدن و شکستن نفس آیینه می شوی و درین فقر به غنا می رسی و در آشوب ها به آرامش و اینگونه به زندگی می رسی:


بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش 

دعوی شمعی مکن پروانه باش 

تا ببینی چاشنی زندگی 

سلطنت بینی نهان در بندگی    

بخوانیم مولانا را در باب عشق و صیدش:

 

آمدیم اکنون به طاوس دورنگ 

کو کند جلوه برای نام و ننگ 

همت او صید خلق از خیر و شر 

وز نتیجه و فایده‌ی آن بی‌خبر 

بی‌خبر چون دام می‌گیرد شکار 

دام را چه علم از مقصود کار 

دام را چه ضر و چه نفع از گرفت 

زین گرفت بیهده‌ش دارم شگفت 

ای برادر دوستان افراشتی 

با دو صد دلداری و بگذاشتی 

کارت این بودست از وقت ولاد 

صید مردم کردن از دام وداد 

زان شکار و انبهی و باد و بود 

دست در کن هیچ یابی تار و پود 

بیشتر رفتست و بیگاهست روز 

تو به جد در صید خلقانی هنوز 

آن یکی می‌گیر و آن می‌هل ز دام 

وین دگر را صید می‌کن چون لام 

باز این را می‌هل و می‌جو دگر 

اینت لعب کودکان بی‌خبر

 شب شود در دام تو یک صید نی 

دام بر تو جز صداع و قید نی 

پس تو خود را صید می‌کردی به دام 

که شدی محبوس و محرومی ز کام

 در زمانه صاحب دامی بود 

هم‌چو ما احمق که صید خود کند 

چون شکار خوک آمد صید عام 

رنج بی‌حد لقمه خوردن زو حرام 

آنک ارزد صید را عشقست و بس

 لیک او کی گنجد اندر دام کس 

تو مگر آیی و صید او شوی 

دام بگذاری به دام او روی 

عشق می‌گوید به گوشم پست پست

صید بودن خوش‌تر از صیادیست 

گول من کن خویش را و غره شو

 آفتابی را رها کن ذره شو 

بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش 

دعوی شمعی مکن پروانه باش 

تا ببینی چاشنی زندگی 

سلطنت بینی نهان در بندگی 

   + ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
comment نظرات ()

مثنوی و ماجرای بندگی

یا حسره علی العباد

او همی گوید که از اشکال تو    غره گشتم دیر دیدم حال تو 
شمع مرده باده رفته دلربا    غوطه خورد از ننگ کژبینی ما 
ظلت الارباح خسرا مغرما    نشتکی شکوی الی الله العمی 
حبذا ارواح اخوان ثقات    مسلمات مومنات قانتات 
هر کسی رویی به سویی برده‌اند   وان عزیزان رو به بی‌سو کرده‌اند 
هر کبوتر می‌پرد در مذهبی    وین کبوتر جانب بی‌جانبی 
ما نه مرغان هوا نه خانگی    دانه‌ی ما دانه‌ی بی‌دانگی 
زان فراخ آمد چنین روزی ما   

که دریدن شد قبادوزی ما

   + ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
comment نظرات ()

به یاد مشکاتیان

 

چه می توان گفت جز آهی و آخی که از نهاد جانت و از کاردی که به استخوانت رسیده برآوری. یکی از اهالی غرب که در یکی از کنسرتهای استاد شجریان شرکت کرده بود به غم فرو رفته بود و به من گفت چه نوای غم انگیزی داشت و من با خود گفتم تو نمی دانی در دل و قلب این ملت قرن ها چه رفته است که از دل فرهنگش نوایی بیرون می زند که از منظر تو غم انگیز و از منظر من آرامش بخش و رها کننده است.

روح مشکاتیان شاد

به جادوی نوا گوش می سپرم به کلام سعدی با موسیقی استاد مشکاتیان و صدای استاد شجریان گوش می دهم که :

 

غم زمانه خورم یافراق یارکشم
به طاقتی که ندارم کدام بارکشم
نه دست صبرکه درآستین عقل برم
نه پای عقل که دردامن قرار کشم
نه قوتی که توانم کنارجستن ازاو
نه قدرتی که به شوخیش درکنار کشم

 

 

   + ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
comment نظرات ()

فقط همین

نشان اهل خدا، عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم

 

   + ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
comment نظرات ()