دریچه ی صبح

برو نمرده به فتوی من نماز کنید

فرعونیت یکی از مفاهیم پایه ای قرآن است و درباره فرعون وخصوصیات او ایات بسیار ی هست. آنچه خصوصیت بارز فرعون است استکبار اوست: علا و استکبر

فرعون خود را خیلی جدی گرفته بود! در دنیای خود غرق بود و علی فی الارض. برتری جسته بود در زمین. شاخصه ی دیگر او که در نتیجه ی این برتری جویی به وجود آمده بود  به استضعاف کشاندن گروهی از مردمش و فرقه فرقه کردن آنها و کشتن پسرانشان و زنده نکه داشتن زنانشان بود: ان فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعا یستضعف طائفة منهم یذبح ابناءهم و یستحیی نساءهم انه کان من المفسدین

فرعون حاکم مستکبری که برای ارتکاب به اعمال فوق قران به او لقب مفسد را داده است: او در رمین مایه ی فساد بود چرا که به انسانیت انسانها و به کرامت و حریت انسانی وقعی نمی نهاد. 

در این بین سخن از مومن آل فرعون می رود: 

از ایستادگی و مخالفت مردی از آل فرعون در برابر قدرت و ستم فرعون و فرعونیان در قرآن تجلیل شده است. در سوره ی مومن مؤمن آل فرعون و اعتراض و ارشاد او دربرابر فرعونیان بیان شده است: 

ترجمه آیات 26 تا 32 سوره غافر:

و فرعون گفت: «بگذارید موسى را بکشم، و او پروردگارش را بخواند (تا نجاتش دهد)! زیرا من مى‏ترسم که آیین شما را دگرگون سازد، و یا در این سرزمین فساد بر پا کند!» (26)

موسى گفت: «من به پروردگارم و پروردگار شما پناه مى‏برم از هر متکبرى که به روز حساب ایمان نمى‏آورد!» (27)

و مرد مؤمنى از آل فرعون که ایمان خود را پنهان مى‏داشت گفت: «آیا مى‏خواهید مردى را بکشید بخاطر اینکه مى‏گوید: پروردگار من «الله‏» است، در حالى که دلایل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت; و اگر راستگو باشد، (لااقل) بعضى از عذابهایى را که وعده مى‏دهد به شما خواهد رسید; خداوند کسى را که اسرافکار و بسیار دروغگوست هدایت نمى‏کند. (28)

اى قوم من! امروز حکومت از آن شماست و در این سرزمین پیروزید; اگر عذاب خدا به سراغ ما آید، چه کسى ما را یارى خواهد کرد؟!» فرعون گفت: «من جز آنچه را معتقدم به شما ارائه نمى‏دهم، و شما را جز به راه صحیح راهنمایى نمى‏کنم! (دستور، همان قتل موسى است!)» (29)

آن مرد باایمان گفت: «اى قوم من! من بر شما از روزى همانند روز (عذاب) اقوام پیشین بیمناکم! (30)

و از عادتى همچون عادت قوم نوح و عاد و ثمود و کسانى که بعد از آنان بودند (از شرک و کفر و طغیان) مى‏ترسم; و خداوند ظلم و ستمى بر بندگانش نمى‏خواهد. (31)

اى قوم من! من بر شما از روزى که مردم یکدیگر را صدا مى‏زنند (و از هم یارى مى‏طلبند و صدایشان به جایى نمى‏رسد) بیمناکم! (32)

 

و قال رجل مؤمن من آل فرعون یکتم ایمانه ا تقتلون رجلا ان یقول ربی الله و قد جاءکم بالبینات من ربکم و ان یک کاذبا فعلیه کذبه و ان یک صادقا یصبکم بعض الذی یعدکم ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب (28)

یا قوم لکم الملک الیوم ظاهرین فی الارض فمن ینصرنا من باس الله ان جاءنا قال فرعون ما اریکم الا ما ارى و ما اهدیکم الا سبیل الرشاد (29)

گفته های فرعون بسیار تامل برانگیز است:

در علت فرمان قتل موسی فرعون می گوید: انی اخاف ان یبدل دینکم او ان یظهر فی الارض الفساد :  من مى‏ترسم که آیین شما را دگرگون سازد، و یا در این سرزمین فساد بر پا کند!

و بعد در پاسخ مومن ال فرعون می گوید: ما اریکم الا ما ارى و ما اهدیکم الا سبیل الرشاد: فرعون: من جز آنچه را معتقدم به شما ارائه نمى‏دهم، و شما را جز به راه صحیح راهنمایى نمى‏کنم! 

می بینیم که فرعون به عنوان فرمانروا و حاکم یک نظام در کشور قدرتمند مصر دغدغه ای دارد و آن دغدغه این است که آیین مردمش را موسی دگرگون سازد، و یا در این سرزمین فساد بر پا کند! و در پاسخ مصلحی از درون سیستم خود نیز بدون اینکه به گفته های ان مومن مصلح وقعی نهد بر دیدگاه و اندیشه و فرمان خود با لجاجتی فرعونی که برخاسته از استکبار و خود بینی اوست پافشاری کرده و تاکید می کند که:  شما را جز به راه صحیح راهنمایى نمى‏کنم! 

مومن آل فرعون کسی است که از درون سیستم ستم در برابر ستم می ایستد چونان حر ریاحی. آینان آزادگانی هستند سرشار از دلیری و بندگی آنچنان که ایمانشان به آنان در وهله ی اول توان دیدن و تفکیک حق از باطل را می دهد گرچه که باطل در اکثریت و حق در اقلیت باشد. و در وهله دوم همان ایمان راستین به آنان شجاعت ایستلدگی در برابر فرعون و یزید و سیستم های آنان را می دهد. از آیات سوره ی مومن در باب مومن آل فرعون بسیار می توان آموخت در باره ی چگونگی برخورد با فرعونیت. 

 

و فرعون همان است در قرآن که سر از بندگی بر می تابد و به عشق زنده نیست که به استکبار زنده است. همو که 

برو نمرده نماز میتوان کرد

او که زنده زنده خود را با دست خود زنده به گور میکند. 

با توجه به مفاهیم فوق برای آنانکه حکومت بر مردم ندارند جای بسی خرسندیست چرا که قابلیت فرعون شدن در هر انسانی بالقوه موجود است و اگر انسانی قبل از اینکه به بندگی راستین خدا نایل شود  به حاکمیت بندگان دیگر خدا برسد به راحتی می تواند فرعونی یزیدی یا ضحاکی شود و گمان کند رای او رای صلاح و حکم او حکم رستگاریست.

و خوشا به حال آنانکه علی فی الارض نمی شوند.

 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست

 

   + ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۱
comment نظرات ()

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

آنکه هست و همیشه بوده است را آنگاه که هنوز نبوده ایم عاشقش بوده ایم. آنکه حضور محض است بی هیچ غیبتی. آنکه ما را با او ماجرا هاست. آنکه شب قدری برایمان آفرید تا در آن قدر بندگی خود را بدانیم . آنکه در  ماجرا را بست وقتی گفت فاذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان. آنکه ما را برگزید با با او خوپرستی را فراموش کنیم و به خودشناسی و خداپرستی برسیم. آنکه

همه عمر برندارم سرازین خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

نه تو مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار ازان به

که تحیتی نویسی و تحیتی فرستی 

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

برو ای فقیه دابا به خدای بخش ما را

تو زهد و پارسایی من وعاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به ازان که خود پرستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

 

 

   

   + ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٩
comment نظرات ()

زود زود می آید

 

 گفتی که مرد تنهای تو
که دیریست در آستانه به انتظارش نشسته ای 
زود زود می آید
 آستانه پر از راز بوسه خواهد گشت آنگاه
و اینک زیباترین لباس تو دیگر در اشکاف* انزوا بیقراری میکند
و در کنج گنجه ی تاریک تنهایی هایت نمی گنجد
گلها همه منتظرند تا  تو کدامشان را انتخاب کنی برای افشاندن به قدمهای او
 گلدانهایت همه در سر هوای گلهای سرخ را می پرورانند
و ذهن خالیشان را بوی وصال پر کرده است
قلب پنجره های اتاقت میطپد
و دل پر درد و پر از راز دفتر خاطراتت - که پر است از چهارشنبه های بی او- 
  منتظرتر از هر روز برای رسیدن چشمهای او
زیبای منتظر
زیباترین لباست را بپوش
-سرخترین گلها را بخر 
مریم که اینجا نداریم مجنون ترین  لی لی ها را بخر
و ذهن خالی چهارشنبه ها ی گلدان را به حس حضور آغشته کن
سفره های خالی افطارت را آکنده از سبزترین قورمه سبزی سال کن
-با همان سبزیهایی که مادر در چمدانت گذاشت و مجبور شدی بدون محمدرضایت با آنها سفر کنی 
و به آنها دست نزدی تا او بیابد-
به موهایت سنجاقکی سرخوش بزن
و آویز فیروزه ای امیدت را به گردن بیانداز
قرآنت را بگو که قاری سبزش در راه است 
  و مفاتیحت را بگو که بداند اشکهای رضا نیز به اشکهای مناجات تو خواهند پیوست به زودی  
 همه را خبر کن در خانه
که خانه سخت صبوری کرده با تو و منتظرست 
که در و دیوار خانه نزدیک ترین مونس این غربت بوده اند
 
تو گفتی می آید
و من تو را در آینه دیدم که زیبا در آستانه ایستاده ای و اغوشت پر از گلهای محمدی شده است 
تو را دیدم و پس از هشتاد روز که تو را شناخته بودم و به خواهری برگزیده بودم
اینک بدون نگرانی به دست و دل و آغوش گلهای محمدی سپردم و
رفتم در مه ناپدید شدم
 تا دوباره دعا از سر گیرم برای آغوش خالی خواهران غریب دیگرم...
*اشکاف همان کمد است به لهجه ی مشهدی

 

   + ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٩
comment نظرات ()

ماجرای تو

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

 

بیت بالا را امروز زمزمه می کنم نا خود آگاه در حسرت شیوه ی بندگی بندگانی که از گونه ی "ما را سریست با تو اند"

و چقدر خود را در بیت آخر این غزل خلاصه میبینم که:

سعدی تو کیستی که درین حلقه ی کمند

چندان فتاده اند که ما صید لاغریم...

 

و اینک این غزل نغز. لقمه ی رازی دیگر:

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نهایم اینت بوالعجب

در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمیرویم دوان در قفای کس

آن میبرد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتادهاند که ما صید لاغریم 

   + ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۸
comment نظرات ()

حکایتی دیگر از گلستان

مطلب زیر نه شرح می طلبد نه توضیح!!

از باب اول در سیرت پادشاهان

 

بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.

 

درویش و غنى بنده این خاک و درند 
آنان که غنى‌ترند محتاج‌ترند
 
  آنگه مرا گفت: از آن‌جا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان، خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.

 

به بازوان توانا و فتوت سر دست 
خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
 
نترسد آن‌که بر افتادگان نبخشاید؟ 
که گر ز پاى در آید، کسش نگیرد دست
 
هر آنکه تخم بدى کشت و چشم نیکى داشت 
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست 
 
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده 
و گر تو مى‌ندهى داد، روز دادى هست 


 
بنى آدم اعضاى یک‌دیگرند 
که در آفرینش ز یک گوهرند
 
چو عضوى به درد آورد روزگار 
دگر عضوها را نماند قرار
 
تو کز محنت دیگران بى‌غمى
نشاید که نامت نهند آدمى

 

   + ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٧
comment نظرات ()

ناز لیلی رو کسی نمیخره

 

خانم سرخانلو دو بیت در بلاگشان گذاشتند :

"بارون از ابرا سبک تر می پره

هرکسی سر به سوی خودش داره

مث لاک پشت تو خودم قائم شدم

دیگه هیچکس دلمو نمی بره"

 

خواندن این شعر حس غربت این روزگاران بود برای من و همین شد که مصراع آخر ایشان مصراع اول من شد:

 

"دیگه هیچکس دلمو نمیبره"

حس غربت فقط اینجا می پره

ماه ما از سر کوچه های شهر

با ستاره هاش دیگه نمیگذره...

....

خبر خوش کسی اینجا نداره

توی زندون داره  بهتون میباره

بیست و چار ساعت کلاه دروغو 

بیست و سی رو سر ماها میذاره

 

پرده های مهرو دایم میدره

آبروی عشق و دایم میبره

شبای قبیله مون مهتابی نیست

ناز لیلی رو کسی نمیخره

 

ناز لیلی رو کسی نمیخره 

یکی مجنون شه بیاد بالاخره

یکی مجنون شه

بیاد

بالاخره...

 

   + ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٢
comment نظرات ()

بدون شرح

 

عارفانه های پدر شهید مصطفی غنیان در چهلمین روز فراق

مصطفی غنیان

 

 

برای دیدن بقیه ی عکس های زندگی مصطفی و عکس پس از شهادتش:

http://forum.iranproud.com/shhid-mstfi-ghnian-ax-t275019.html?s=fedf3c49d9ba3da9d38a2c89483db87d&

 

 

امیر المومنین به مالک :از خونریزى بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزدیک و مجازات را بزرگ نمى‏کند و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حکومت را نزدیک نمى‏گرداند، و روز قیامت خداى سبحان قبل از رسیدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ریخته شده داورى خواهد کرد، پس با ریختن خونى حرام، حکومت خود را تقویت مکن، زیرا خون ناحق، پایه‏هاى حکومت را سست مى‏کند و بنیاد آن را برکنده به دیگرى منتقل می‌سازد.

و سیعلمون الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

 

   + ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٠
comment نظرات ()

همه تو

 

ای زندگی تن و توانم همه تو              جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

            تو هستی من شدی ازآنی همه من     من نیست شدم در تو ازآنم همه تو 

 

   + ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٠
comment نظرات ()

داروک

امروز با صدای داروک بیدار شدم . نیمای عزیز دوباره داروک را صدا بزن که  :

 خشک آمد کشتگاه من،

در جوار کشت همسایه.

گرچه می گویند:"می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران ."

قاصد روزان ابری ،

داروک !

کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست؛

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست؛

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد - چون دل یاران که در هجران یاران –

قاصد روزان ابری ،

داروک !

کی می رسد باران؟

   + ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٠
comment نظرات ()

نوبت عاشقیست یک چندی

آنگونه که سعدی حق مطلب عاشقی و بندگی را ادا کرده دیگر جایی برای سخن باقی نمی ماند:  روح ما روح عاشقییت. حتی برای چندی نیز تاب آهن دلی ندارد. ذاتا سرگشته و واله است. این روح عاشق  حتی آنانی را که  تنها دل به این دنیا بسته اندا نیز تنها نمی گذارد. نا آرامیهای انسان نمونه ای ازین عاشق گسسته از معشوق است. آنان که نمی دانند عاشقند که نمی دانند اما آنانکه که می دانند عاشقند را قولی و قراری دیگر است:وان که را دیده در دهان تو رفت/هرگزش گوش نشنود پندی این همه از سرسپردگی روح والهیست که به عشقش واقف است خاصه او را که در ازل بوده‌ست/با تو آمیزشی و پیوندی. همانان که عهد الست خود را فراموش نکرده اند. آنکه عاشق است سرسپرده است و تا عهد معشوق دربستست عهد همه بشکسته چرا که بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها. عاشق بنده ی معشوق است به تمایل تمام خود و این بندگی را فریاد می کشد. به آن اعتراف میکند و افتخار. و به هیچ قیمتی این عشق را از دل به در نمی کنند : به دلت کز دلت به درنکنم که بنای عهد قدیمست این که بزرگ میدارندش. و درین میان نیز خوب میداند که عشقهای زمینی نیز طرفه ای ازان عشق آسمانی ازلی هستند: ریش فرهاد بهترک میبود/گر نه شیرین نمک پراکندی و آه از درد هجر و فراق که اشتیاق عاشق را با تمام زهر بودنش دو صد چندان می کند که تا فراق نباشد اشتیاقی نیست: شوق است در جدایی و جور است در نظر/ هم جور به که طاقت شوقت نمی بریم. عاشق خودی ندارد و خودی نمی شناسد. برای معشوق خاکست که از خاک کمتر است: کاشکی خاک بودمی در راه/ تا مگرسایه بر من افکندی...

چه کند بنده ای که از دل و از دل و جان

نکند خدمت خداوندی

اگر بنده ای اگر عاشقی خدمت کن و مگر نه اینست که هر کسی خادم آنچیزی یا آن کسیست که به او اعتقاد دارد. یکی خادم شغل خود است یکی خادم و بنده ی نام خود است یکی خادم و بنده ی مقام و ثروت. ما همه بنده ایم حتی آنانمان که می پندارند به حکم بی دینی بنده ی کسی نیستند باز بنده اند. ما به حکم انسان بودنمان بنده ایم امابه حکم اختیار حق انتخاب به ما داده اند که انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم بنده ی که و چه باشیم. و بنده ی هر که و هر چه که باشیم به معبود و معشوق خود میرسیم چرا که این یک قانون است چرا که در راه او قدم بر میداریم و رنج و تعب راه او را متحمل میشویم. و آنانکه که می دانند به حقیقت بنده ی که هستند خود را اسیر هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی یابند. خاصیت بنده و عاشق او بودن این است که ازان روز که در بند اوست آزاد است و پادشاهست که بدست او اسیر افتادست و عارفیست که به اب تر نکند رخت و پخت خویش و به قول سعدی:

دگر به روی کس‌ام دیده بر نمی‌باشد     خلیل من همه بت‌های آذری بشکست...

و اینک نوبت عاشقیست یکچندی:

گفتم آهن دلی کنم چندی       ندهم دل به هیچ دلبندی

وان که را دیده در دهان تو رفت   هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را که در ازل بوده‌ست   با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت کز دلت به درنکنم     سختتر زین مخواه سوگندی

یک دم آخر حجاب یک سو نه   تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر   که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می‌بود      گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه     تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده‌ای که از دل و جان    نکند خدمت خداوندی

سعدیا دور نیک نامی رفت    نوبت عاشقیست یک چندی 

 

   + ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩
comment نظرات ()

آشنایان ره عشق

 

و اینک که به حکم حبوط در این دنیایی فراموش  نکنی که آنچه درین جاست برای بهسازی توست و بهینه کردن حال دل. باید که بهره بری از هرآنچه در خدمت و در اختیار توست به تمامی برای آن بهینه شدن. مفهوم بهره وری را اگرچه امروز روز در ادبیات مدیریت می بینیم ولی بهره وری را در  مفهوم معرفت شناختی و گیتی شناختی آن آشکارا در فرهنگ دینی و عرفانی خویش قرن هاست که به تماشا نشسته ایم و کمتر ازان بهره برده ایم:

آشنایان ره عشق درین بحر عمیق     غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

حافظ درین بیت به ظرافت مفهوم بهره وری روحی را که به سعادت در دیدگاه عرفانی منجر می شود در اختیار ما نهاده است. آنانی را می نویسد که درین دنیا از عشق ازلی خویش و از اصل خویش غافل نشده اند اما چون زاهدان خشک دماغ نیز بر ساحل سلامت و امن زهد خیمه نزده اند. آنانیکه به بهره وری روحی میرسند در منظر او آنانند که با این بحر عمیق دنیا -که به لحاظ بحر بودنش و عمیق بودنش تو را در خود به شدت فرو می برد- آمیختند و در آن غوطه ور شدند و حتی غرقه دران شدند اما و یک امای سرنوشت ساز: نگشتند به آب آلوده. این ها همان رندان هستند که به شرایط زمینی خویش را پذیرفته اند کسانی که به انسان بودن خویش معترفند و خیال فرشته شدن در سر نمی پروند انان که به حکم خلیفه اللهی خود با باسوتی بئدن خویش می آمیزند به ناتوانیهای انسانی خویش واقفند ولی دل در سرای روست دارند و از جدایی از اصل خویش در عذابند. 

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده در شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل. درین دنیا. و میگویند: 

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

آشنایان ره عشق بهره ورند: از منابع ناسوتی خویش بهره میبرند و به آن آلوده نمی شوند  بلکه ازان ناسوتی بودن برای ملکوتی شدن بهره می جویند. 

 

   + ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۸
comment نظرات ()

مشتاقی و مهجوری

الهی انا عبدک الضعیف المذنب و مملوکک المنیب فلا تجعلنی ممن صرفت عنه وجهک و حجبه سهوه عن عفوک الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا  بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک

و این داستان مشتاقی و مهجوری انسان است. از  گاه حبوط تا گاه رستاخیز. آنگاه که انسان ملکوتی به شرایط ناسوتی گرفتار شد و روح  آسمانیش در ابعاد تنگ و تلخ زمینی  در بند کشیده شد و دچار سرنوشت غربت شد. و از آنگاه شد که انسان مشتاق مسکن مالوف گشت و به حکم زمینی شدن مهجور ازان. زمینی که در آیینه ی آن خود را نیز دید و مبهوت آینه شد و مغرور به خود. و انگاه خدا ندا زد که یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم؟ الذی که تو را افرید و سواک فعدلک ... و انسان عاشق نا آرام آه انسان عاشق نا آرام ...

و انان که دغدغه های آسمانی خود را به دست های سرد زمین غرور نسپرده اند به داستانهای مشتاقی و مهجوری را زمزمه میکنند و در فراز و نشیب زمان تصویری آگاه را به آینه تحویل میدهند: قصه العشق لانفصام لها.... به نا توانی های انسانی خویش اعتراف میکنند و برای محرم دل شدن و در حرم یار ماوی گزیدن زندگی میکنند.

آنها عاشقند و به عشقشان اعتراف می کنند عاشقان در فراق مانده ی مشتاق مهجور:

خدایا من بنده ی ناتوان و گناه آلود توام همانکه از آن توست و به سوی تو بازگشته است. پس برنتاب رویت را از من چنانکه برتافتی از گروهی. آنان که غفلت هاشان پرده ای شده حجاب افکنده بر ببخششت. خدایا به من ببخش نهایت بریدن از غیر تو را و روشنی بخش دیدهای دلهامان را به روشنی نظر افکندن به سویت تا آنجا که دیده های دلها پرده های نور را پاره کنند و به معدن عظمت و بزرگواریت بپیوندند و آنگاه جان های ما به ارجمندی و عز مقام قدس و پاکیزگیت متصل شوند.

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم     طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی   از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی          پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

 

و درین ماجرا شرک را داستان دیگریست که در مجال دیگری به آن باید پرداخت:

آشنایان ره عشق درین بحر عمیق     غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده....

 

 

 

 

 

   + ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٧
comment نظرات ()

رندی

 

مطلب لطیفی را در وبلاگ خوب ملکوت با عنوان راز درون پرده خواندم. آنجا درباره ی رند و مقام ولایت سخنی رفته بود: "رند نزد حافظ مقامی دارد. منزلتی بلند دارد. رندی، هم‌پایه‌ی ولایت، بل‌که خود ولایت است:رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس/گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت". 

 در نظر ها ی ملکوت آنچه درباره ی مقام ولایت در حافظ به نظرم می آید نوشتم که آن را به عنوان مطلب روزم در خانه ی مجازی خود نیز درج میکنم:

به نظر میرسد که در حافظ مقام ولایت ازآن"پیر"- که با هربار هم صفتی دارد مانند پیر مغان پیر دردی کش ...-میداند بیشتر از آنکه این مقام را به رند نسبت دهد. رند نزد حافظ هموست که چشم دل بر دست و دل و زبان و اندیشه ی پیر دارد و ازو همت می طلبد و نزد او تلمذ چگونه بودن و چگونه ماندن و چگونه رفتن می کند:

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ   چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد

یا از آستان پیر مغان سر چرا کشیم   دولت دراین سرا و گشایش درین دراست.

به نظر میرسد رند نزد حافظ انسان ایده آل است و نه انسان کامل(یا به تعبیری ولی). انسانی که بنا بر شرایط زمینیش و ریشه های آسمانیش آمیزه ای از آسمان و زمین را در خود دارد. گر چه دغدغه ی آسمانی بودن دارد امابه اقتضا هم زمینی میشود و گناه مرتکب میشود و میداند که گناه میکند اما دل به لطف و کرم خطابخش و به سابقه ی لطف ازل امید بسته است:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت  که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من نه از پرده ی تقوی بدرافتادم وبس   پدرم نیز بهشت ابد ازدست بهشت

رندی حافظ نه گناهیست صعب   با کرم پادشه عیب پوش... رند زیر نظر پیر طی طریق میکند و به مقاماتی میرسد که او را اهل راز میکنند او عالم سوز و عافیت سوز است و رندی "مذهبی"ست که حافظ برگزیده است:

سالها پیروی مذهب رندان کردم    تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

فکرخود و رای خود در عالم رندی نیست  کفرست درین مذهب خودبینی و خود رایی

و در نتیجه این پیروی انسانی میشود که "حرص" را به بند کشیده و البته نه خود به تنهایی به سر منزل عنقا رسیده که پیری داشته. و به کلامی دیگر رند خود حافظ است:

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم  کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

رند در حالیکه جان ودل در سرای حضرت او دارد به خستگی و ضعف انسانی خویش نیز واقف است و از راهبری و ولیی مدد میطلبد:

دریا و کوه در رهو من خسته و ضعیف      ای خضرپی خجسته مدد کن به همتم و

اینگونه است که ما خود را در حافظ می توانیم ببینیم و با او و کلامش و انسان حافظ شبیه سازی کنیم. او توانسته است به روشنی دغدغه های یک روح انسانی را ترسیم کند-در لایه های مختلف آن که بررسی آن خود مقال و مجالی فراخ میطلبد-و رند را از دل آن بیرون کشد و خود را, حافظ را انسان ایده آلش را و رند را در حافظه ی ما به ثبت رساند. بنا براین رند و رندی با پیر که ولی است متفاوت است و در مقامی دیگر است نه "هم‌پایه‌ی ولایت، بل‌که خود ولایت".

رند به خاطر انسان بودنش مقام خلیفه الله ی دارد و این مقام در سرنوشت او سرشته شده است و قرعه ی کار به نام دیوانه اش زده اند و مقامی به او بخشیده اند که ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت با تمام راه نشینیش با او باده ی مستانه زده اند و او که به دنبال قصر فردوس نیست و دعای "پیر مغان" ورد صبحگاهش است و میگوید: ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس. رندی اگرچه در سرشت هر انسانی نهاده شده به حکم آدم بودنش ولی به در مذهب رندی قدم نهادن همان ممارست و تمرین آدم خبوط کرده در زمین است که باید در راه رسیدن به بهی و کمال کوشش کند و این همان مراحلیست که حافظ از چگونگی رندی کردن در اختیار ما نهاده است. ما همه انسانیم ملی برای رسیدن به انسانیت در این دنیا باید تلاش کنیم:

ازآن زمان که برین آستان نهادم روی       فراز مسند خورشید تکیه گاه منست

 

پ.ن آدرس ملکوت که خواندن آن را توصیه میکنم:http://blog.malakut.ir/

 

 

   + ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦
comment نظرات ()