دریچه ی صبح

بوی بهار

بوی بهار سخت در سرم پیچیده   آفتاب و نسیم در هم پیچیده اند این روزها

باران و ابرهای بارانی هم که صاحبخانه ی ما هستند.  همواره در خدمتشان هستیم

خانه را می تکانم به شدت 

هر روز به جوانه هایی که امسال متهم به دیر گذاشتنشان هستم نگاه می کنم تا ببینم کی سبز می شوند ... روزی ده بار ابشان میدهم تا شاید شاید زودتر سبز شوند ولی خوب میدانم که سبز شدن زمان می طلبد آب و نور و مراقبت تنها به سبزی نمی انجامد. سبز شدن زمان می طلبد میدانم و مقصر منم امسال این منم که دیر به فکر جوانه ها و سبزه و بهار افتادم امسال 

 

چرا؟! میدانم چرا ... ولی بگذاریم و بگذریم ...

 

ذهنم آشفته هست آشفته تر می شود

دلم پاره سنگ بر میدارد :

یک دل دیوانه دارم که سخت به دنبال یک وجب بی دردی نا آشناست. در بهاری که همه چیزش مهیاست یک جرعه فراموشی هشتاد و هشت را از کجا قرض کنم از کجا؟

 

پ ن: هی با خودم زمزمه می کنم: نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

 

 

   + ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
comment نظرات ()