دریچه ی صبح

بغض همواره

رفتم برای دوستی کامنت بذارم که این دو بیت اومد وصف حال ما خوبیم ولی تو باور نکن نیست کار ما ازین حرفها گذشته: ما خوب نیستیم و تو حتما باور کن حتما:

 

یک بغض همیشه همراه من است

یک قوم کلاغ شوم در راه من است

پرواز و رهایی و سپیدار و سحر

در بسته ی رویای پر از آه من است

   + ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

رسم برادری به سر آرید و بگذرید

در آرزوی قطره ای از یک طراوتیم

باران سرد سرب ببارید و بگذرید

در کوچه های ما خبری از چراغ نیست

..........

ادامه دارد

 

   + ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

دردی نیست

دردی نیست

زخمی نیست

جنگی نیست

گریزی نیست

همه آرام 

کنار درخت های اقاقی 

غوطه ی عشق می خوریم

خون ها همه در رگها 

در خانه های باریک و گرمشان 

روانند

به سوی قلبهایی که با خوشی می طپند

و بر گونه های زمین نپاشیده اند

خواب ها آشفته نیستند

و مادران شهر

همه در ساحل آغوششان

با فرزندان خویش 

آفتاب های مدیترانه ای را گرفته اند محکم

آسوده ایم همه مثل نور که در برگ

رها شده در باد های بی وزنی 

همه با هم یوگا می کنیم

و هماهنگی شدید یینگ و یانگ را که در آسمانمان موج می زند

جشن می گیریم

و به میله های راه راه آهنی 

و به دیوراهایی که تاجی از سیمهای خاردار به سر دارند

هرگز نمی اندیشیم

ما خوبیم 

ازین بهتر نمی شود این حال خراب شده

فقط طناب های دار سر خواب های ما را گهگاه می کشند

و گاهی صداهایی از جاهایی بلند می شود

صداهایی شبیه صدای مادران فرزند مرده

شبیه جیغ های دنباله دار بنفش

گاهی هم بوی سوختگی می آید

یکی می گفت روزی

که این بوی جگر انسان است که سوخته در جایی

نمی دانم 

ما که خوبیم

فقط تو بدان

که ملالی نیست به جز دوری از شما...

 

   + ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()

دستانم

دست من آن برگ پاییزی 

که به پنجره خشکیده

قطره قطره از چشمان پنجره می افتد

دست من آن برگ منقطع 

آن زرد منتظر

که تا باد بیاید 

و او را به زمین 

به میعاد گاه تمام ریشه ها ببرد

تا با خاک درآمیزم 

و در ریشه ها ی فطرت درخت

در عمیق ترین خاطره های زمین 

محو شوم

تا پنجره دیگر برایم 

مساله نباشد

تا پنجره قصه گوی اسطوره های من باشد

 

   + ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()

دیگرگونه شدن را

برای خاطر آب های زلالی که جایی دست به دست هم می نهند

در خاطره ی آبی دریا موج خواهم زد

تا روزی در تلاقی آسمان و دریا

در آن دورها

در افق

به آسمان سرخی برسم

که خورشید خود را در آن ویران کرده است

تا دگر گونه شدن را بدانیم که ...

 

 

   + ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٧
comment نظرات ()