دریچه ی صبح

زبان مادری

زبان مادری مثل خون است که در تو جریان دارد و مثل قلبت است که در تو می تپد مثل مغز است که با آن هر انچه را که هست می فهمی مثل پوست است که با آن هر آنچه را که هست لمس می کنی و مثل همه ی این ها هست و انگار که نیست. آن قدر هست که بودش را متوجه نمی شوی درست مثل خون و قلب و مغز و پوستت. 

وقتی که زبان مادری را به دیگرانی که نمی دانندش درس می دهی اما، این وجود بسیار درونی برایت حضوری بیرونی پیدا می کند. انگار که دستت را انداخته ای وسط سینه ات و قلبت را کشیده ای بیرون و داری تشریحش می کنی برای آن دیگران. انگار که خونت را از رگ هات می کشی بیرون تا برایشان بازگویی که چه چیزی این خون را ساخته است؟ و در این فرآیند ناگهان متوجه بود این وجودی که تکه های تو ست و خود توست می شوی.

در این فرآیند زبان مادری ات را مثل یک وجود بیرونی در مقابلت می بینی و تو باید گوشه گوشه های این وجود را برای دیگرانی که هیچ ایده ای از که بودن و چه بودن اش ندارند تعریف کنی. هیچ وقت تا به حال فکر نکرده بودی که چرا این جا "را" می اید و آن جا نه. تمام "را" ها، تمام "ی" ها، تمام زمان ها، تمام حالات وصفی  وقیدی و خاص و عامش تنها بر زبان ناخودآگاهت جاری بوده و حالا باید همه را بگیری دستت و معرفی کنی و بشناسانی به غریبه ها. 

و ازهمه لذت بخش تر اینکه نشانشان می دهی که این وجود چه مایه آراسته و پیراسته است، چقدر لطیف  و ظریف و منطقی و در دسترس است. و ببینی که چطور مهر این زبان در دلشان رشد می کند و چطور به این زیبای افسون گر دل می سپارند. هر نکته ای را که در موردش می گویی به قول خودشان میک سنس می کند یعنی به نظرشان منطقی می اید مثل زبان های دیگر پر از استثنا و پیچیدگی های گیج کننده نیست و در عین حال به زیبایی زیباترین زبان های دنیاست. جلسه ی اول می گویی این زبان جنسیت ندارد زن و مرد ندارد و درجا چشمشان برق می زند. این زبان زبان پر از نظمیست، افعال بی قاعده ی زیادی ندارد. قانونش را بیاموزی تمام است. در این زبان ریشه ی افعال را که بیاموزی نصف راه را برای دریافتن معنی کلمات فراوان با پیشوند و پسوند رفته ای. و من به چشم خود دیده ام که این زبان چه اندازه قابلیت عاشق کردن دارد.  یک زیبا روی زیبا خوست که لطف طبعش دل می برد ، که ببینی اش مهرش در دلت می نشیند. 

و در پایان هر کلاس قلبت را بر میداری می گذاری اش سر جای اش تا دورنت بتپد و زنده نگاهت دارد. 

   + ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment نظرات ()

چقدر ابر درین کوچه ها رها شده بود

 
ببار زیر غزل های حافظ و سعدی
چقدر ابر درین کوچه ها رها شده بود

درون غلظت سنگین مه قدم می زد
کسی که تازه از آفتاب خود جدا شده بود

ببند خاطره ها را بدست خالی شهر 
که از مسافر خود ناگهان جدا شده بود

دلم برای تو تنگ است در نگاهم هست:
تمام قصه ی رازی که برملا شده بود

کسی نشست درین دل که رفتنش سخت است
کسی که با نفسش شهر هم صدا شده بود


دلم همیشه برای تو تنگ می ماند
دلی که تازه با نفس گرمت آشنا شده بود

   + ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

آدمیزاد....


آدمیزاد بالطبع و علی الاصول هر روز یک سری دسته گل به آب می دهد. در این بین فقط باید حواسش باشد که دسته گل هایی را که به آب می دهد حتی الامکان گران و پرهزینه نباشند. والسلام

   + ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

برای مامان


برای مامانم این را نوشتم امروز و برای تمام مامان ها به ویژه مامان هایی که دوری و رفتن و ندیدن فرزندانشان را با عشق تحمل می کنند. روز مادر مبارک و البته هر روز روز اوست:

بهشت گوشه ای از دامان توست
که در هر چین اش شکسته ای
که از هر گلش
باغ نرم خاطراتی ابدی می روید
که با سر انگشتانت
هزار پروانه نشانده ای
بر دامن رویاهای 
کسی که از دامنت برخاست
و راهی خیابان شد
و کفش هایش 
به دست جاده ها
روایت رفتن می نوشت 
و دکمه های پیرهنش
شعر هجر می خواندند
آن روز دامن تو برای همیشه از رفتنش تب کرد
و تنهاییت به دنیا آمد
و چقدر شکل رفتن او شد
و چقدر زود بزرگ شد
و بودی
و ایستادی
و بی مهابا سوختی
تا برود 
و ماندی
و نشستی
و بی مهابا سوختی
تا باز آید
و هستی ات
فاصله ی داغ و شرجی بین سلام و خداحافظی های بارانی مکرر شد.
بهشت در انحنای خطوط شکسته ی صورت تو نشسته 
که شبیه شعر حافظ
همه بیت الغزل معرفتند
بهشت گوشه ای از دامان توست
ان جا که در چین اش 
همه ی قافیه ها شکستند
و غزل پیر شد
و غزل سپید شد
مثل مو هایت
که سپید ترین غزل هستی اند
اردیبهشت ١٣٩٢

   + ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

داستان های من و هوا

اینی که الان داره تو ادینبرا میاد باد نیست طوفان نوح ئه

من هم الان در اتوبوس نشستم و احساس میکنم مفتخر شدم به اینکه جزو مسافران کشتی نوح باشم.

   + ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

داستان های من و هوا

هوا بس ناجوانمردانه خیس است حتی چتر هم جواب نمی ده

یک روز خواهد آمد که باد در این شهر کما کان بر سر و کله ی خودش و شهر بزند و ما مجبور نباشیم برویم دانشگاه و از پشت پنجره بنشینیم به ریش باد بخندیم...

   + ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

داستان های من و هوا


داستان های من و هوا: امروز به تناوب هر دو دقیقه یکبار: آفتاب، باران، خشک، آفتاب، ابر، آفتاب، ، باران، ابر، خشک، ....و اما پایه ترین موجود این حوالی باد هست که در تمام این وضعیت ها صراحتا اعلام حضور کرده و هیچگاه حاضر نمی شود صحنه را خالی کنه و عرصه را بدهد به دست باران و آفتاب و ابر و خیسی و خشکی و غیره. حضور باد انقدر در این شهر پر رنگ هست که یکی از مهمترین مولفه ها برای شناسایی شخصیت شهر است و به طور بنیادی کنترل اوضاع رو در دست داره. این باد اهل تحریم نیست و یک وجود همیشه در صحنه است. هیچ کس هم حریفش نیست همه هم از ایشان حساب می برند هم آفتاب هم چتر ها هم باران هم درخت ها و هم آدم هااز اهالی شهر گرفته تا توریست ها. اینگونه موجودیست این باد همیشه در صحنه

   + ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

آدمیزاد خوب است...


آدمیزاد خوب است گل پامچال باشد نه اطلسی. پارسال گل پامچال و بنفشه و اطلسی کاشته بودم در گلدان های دم در. عاشق اطلسی ها بودم . پاییز که شد من رفتم پی زندگی آنها در گلدان ها و هوای سرد ماندند. هوا سردتر شد و هر روز که از در خانه بیرون می آمدم می دیدم که اینها خشک شده اند. زمستان شد برف آمد. برف سنگین. پامچال ها و بنفشه ها و اطلسی ها با گلدان هایشان رفتند زیر برف. گفتم دیگر مردند فاتحه شان را خواندم. برف ها آب شدند. هوا بازتر شد. هر روز که از در خانه بیرون می امدم نیت می کردم که یک روز که هوا خوب شد بروم سراغ گلدان ها خاکشان را عوض کنم. بروم گل های تازه بخرم. هنوز آن یک روز که هوا خوب شود نرسیده و گل نخریده، یک روز که از در درآمدم دیدم که گلدان ها زنده شده اند و رنگارنگ و به قول سعدی با دیدن این گلدان ها من از خود بدر شدم. انگار تا آن روز خانه ی متروکه ای بودند و امروز صاحب خانه برگشته بود و اب و جارو کرده بود. پامچال های سرخ و بنفش و زرد سر برآورده بودند بی انکه من کاری برایشان کرده باشم در آن زمستان سخت. نه سر پوشی برایشان گذاشته بودم نه برده بودمشان زیر یک سقفی که زمستان را بگذرانند. پامچال ها برگشته اند اما از اطلسی ها و بنفشه ها خبری نیست...

   + ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد